<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کتابت </title>
<link>http://zamanabadi.blogfa.com/</link>
<description>یعنی از یک ذهن فضول تراویده - قلمی شده و گذاشته و گذشته.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Dec 2009 12:42:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سومین تماشاگر</title>
<link>http://zamanabadi.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description>              &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 414px; HEIGHT: 470px&quot; height=660 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://hamshahrimags.com/images/stories/mags/tamashagar/cover/l_tamasha_03.jpg&quot; width=478 align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;منتشر شد ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 12:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zamanabadi&amp;postid=168</comments>
<dc:creator>zamanabadi</dc:creator>
<guid>http://zamanabadi.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كپنهاگ تمام شد، ما مانديم و قول و قرارهايمان (سفرنامه -2)</title>
<link>http://zamanabadi.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;                                                    &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 560px; HEIGHT: 232px&quot; height=215 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i.imagehost.org/0812/TTT2.jpg&quot; width=546 align=baseline border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;كپنهاگ اين روزها پر از چهره‌هاست. چهره‌هايي كه خيلي‌هايشان براي ما ايراني‌جماعت آشنايند و البته خيلي‌هايشان ناآشنا؛ از آرنولد شوآرتزنگر كه يك زمان افتخارش ترميناتوربودن و ترميناتورشدن بود و حالا فرمانداري ايالتي را برعهده گرفته كه مي‌گويند اگر كشور شود چهارمين قدرت دنياست تا ديويد ميلر.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ديويد میلر را خوب مي‌شناسيد. يك‌بار همين‌جا در همين همشهري‌مسافر گفت‌وگوي مفصلي با او داشتيم،او شهردار تورنتو است. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اما نكته جالب بعد از تمام آن چيزهايي كه شايد در ذهن داشته باشيم اين است كه تهران ما را خيلي خوب مي‌شناسند. شهرداران شهرهاي بزرگ؛ شهردار سيدني، شهردار جاكارتا، شهردار لندن، شهردار ژوهانسبورگ و... &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;پاي صحبت هركدام كه مي‌نشيني خاطره‌اي مي‌گويند و روايتي دارند و حكايتي از نحوه آشنايي‌شان با تهران؛ از شهردار لندن كه مي‌گويد هميشه عاشق سينماي ايران بوده و فيلم‌هايي كه تهران را در آن به نمايش گذاشتن را بيش از ديگر فيلم‌ها مي‌ديده تا شهردار سيدني كه وقتي چشمش به عضو طلايي شوراي شهر مي‌افتد به خاطر مي‌آورد كه او همان كسي است كه  مدال طلاي المپيك را سال2000 از شهرشان به تهران ‌آورد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اما حكايت شهردار ژوهانسبورگ چيز ديگري است. صبح اول‌وقت، وقتي به ميزباني شهردار پايتخت‌مان در مراسم صبحانه كاري حضور يافته بود مي‌گفت از همه‌چيز خوشحالم و خوشبخت از اين‌كه با تهراني‌ها حشر و نشر دارم، از اين‌كه دارم مي‌بينم بالاخره شهرداران شهرهاي بزرگ مي‌توانند كنار هم بنشينند و راجع به دغدغه‌هاي مشترك‌شان صحبت كنند، اما راستش را بخواهيد از يك چيز ناراحتم و نگران. راستي چرا شما در جام‌جهاني نيستيد؟ وقتي هنگام قرعه‌كشي جام‌جهاني ديدم كه كسي نام تهران را از سيد بيرون نياورد، خيلي حسرت خوردم كه چرا ايراني‌ها نيستند و امروز كه با شما آشنا شدم اين حسرت دوچندان شد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;***&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;كپنهاگ با تمام خوبي‌ها و بدي‌هايش، با تمام قول و قرارهايي كه نمايندگان كشورها براي حفاظت از زمين به هم دادند،  تمام شد. احتمالا وقتي اين جملات را مي‌خوانيد ديگر رسما اجلاس شهرداران تمام شده و صحبتي از داستان‌هاي مربوط به  گرم شدن زمين باقي نمي‌ماند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;فقط بايد يك نكته مهم را در انتهاي كلام يادآور شد. شهردار شهرمان در روز پاياني اين سفر پرخاطره خطاب به ديگر روساي شهر كشورهاي خارجي مي گفت : اين حرف‌ها، اين قو‌ل‌ها و اين قرارها همه تمام مي‌شوند فقط ما مي‌مانيم و مردمان‌مان. مردماني كه حق دارند و شايسته‌اند كه زندگي بهتري داشته باشند. در مورد تهران خودمان كه من هيچ شك و شبهه‌اي ندارم. از ابتدا هم تمام سخنم با مردم اين بود كه زندگي خوب برازنده شما و حالا اگر كنار هم جمع شده‌ايم اگر كنار هم مي‌نشينيم اگر سخن مي‌گوييم و قرار است قول و عهدي در اين ميان باقي بماند بگذاريد همان باشد؛ زندگي خوب را برازنده مردم بدانيم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;و ادامه داد : باور كنيد بسياري از مسايل و مشكلات را كه مي‌بينم به اين فكر مي‌كنم كه واقعا در تقدير برخي انسان‌ها اين همه رنج و مصيبت وسختي و خشونت و درد و مصيبت وجود نداشته است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;***&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;كپنهاگ تمام شد و تنها ما مانديم و قول و قرارهايمان.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 407px; HEIGHT: 596px&quot; height=590 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i.imagehost.org/0499/ghali.jpg&quot; width=384 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 13:44:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zamanabadi&amp;postid=167</comments>
<dc:creator>zamanabadi</dc:creator>
<guid>http://zamanabadi.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در سرزمین سردتر از سرد - شاید هوای زمین را عوض کنند (سفرنامه -1)</title>
<link>http://zamanabadi.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                 &lt;IMG height=405 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i.imagehost.org/0859/ziu.jpg&quot; width=554 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;اينجا دانمارك است.كشوري كه شايد براي ما ايرانيان بيش از گذشته با فوتبالش آشنا باشد فوتبالي كه هر از چند گاهي خبرساز مي‌شود، جرياني جديد در فوتبال اروپا به پا مي‌كند و باز دوباره به خواب زمستاني مي‌رود تا سالها بعد. گفتيم خواب زمستاني اول بايد اين نكته را به شما يادآور شويم كه دانمارك در سردترين فصل سال و در سردترين روزهاي خود ميزبان يكصدو ده رئيس جمهور و وزير و ده‌ها شهردارشهرهاي بزرگ دنياست تا تدبيري براي مقابله با تغييرات آب و هوايي بينديشند.به قول دوستي به سفر مي‌ايند شايد هواي زمين را عوض كنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;پايتخت دانمارك را كپنهاگ نام نهاده‌ايم.  از آن نام نهادن ها كه خودمان هم گاهي اوقات برايمان سوال مي‌شود بر چه اساس و منطقي بوده وقتي خود اهالي اين شهر آنها كه اين خاك و سرزمين را آباد كرده‌اند كوپنهاگن صدايش مي‌كنند. اما تمام دانمارك نه كوپنهاگ است نه سه شهر اصلي ديگر كه نامشان را بيش از همه شنيده‌ايم مجموعه‌اي از چهارصد جزيره‌ است جزايري كه هر كدام تا سقف 200 هزار نفر جمعيت دارند تا مجموعه جمعيت اين كشور بزرگ و عجيب و غريب را به بيش از 5 ميليون شايد چيزي حدود 5 و نيم ميليون نفر برساند، كشوري كه اما جالب است بدانيد مملو است از مهاجر.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;اول از همه مهاجران ترك. انها كه در كنار مهاجران عراقي و چيزي حدود 20 تا 25 هزار نفر مهاجر ايراني عمده جمعيت مسلمان دانمارك را تشكيل مي‌دهند اما جالب است بدانيد كه برخلاف شايد بسياري از برداشت‌هايي كه در ذهنتان وجود دارد عجيب اين مردم دارند كنار يكديگر زندگي مي‌كنند انگار رافت و بزرگي و بخشش و مسلماني خوب يادشان داده كه اگر اشتباهي هر از چند گاهي هم رخ مي‌دهد در عين اينكه بايد در برابر سختي ايستاد اما زندگي ادامه دارد و فراموش نبايدبكنيم كه گاه با ايستادگي صبر و مقاومت و استمرار بر آنچه كه حق است بهتر مي‌توانيم نتيجه بگيريم، با زبان خوش، با زبان محبت، با زبان رحمت و بخشايش كه زبان نخست پيامبر (ص) بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;احتمالا از آن دست مسايل و مطالبي است كه براي ايرانيان همين جا افتادن هم سخت است آنچه كه امروز در كوپنهاگ مي‌گذرد اين همه آدم اين همه مقام مسئول در سردترين فصل سال آمده‌ايم كه در يكي از سردترين نقاط جهان دور هم جمع شده‌اند تا نگذارند گرمايش زمين بيش از پيش مصيبت بسازد، بيش از اين سرزمين‌هارا زير آب ببرد، بيش از اين يخ‌ها را آب كند، بيش از اين جانوراني كه روزگاري از جمله پرجمعت‌ترين جانوران اين زمين بزرگ بوده‌اندرا از ميان بردارد. و جالب اينجاست كه آنقدر مباحث جدي و تند و صريح و طبقه بندي شده عرضه مي‌شود كه اصلا در خيال نمي‌گنجد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;شايد برخلاف بسياري از آنها كه فكر مي‌كنند، اجلاس تغييرات آب و هوايي كوپنهاگ بسيار جدي‌تر و سخت‌تر و چالشي تر از آن چيزي باشد كه اصلا در ؟؟؟؟ مي‌آوردند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;شهردار تهران هم اكنون اولين ميزبان ايراني حاضر دراين اجلاس است. شهردار شهري كه ميليون ها نفر جمعيت دارد و بسياري از مدعوين و ميهمانان اجلاس كوپنهاگ در برابرش به احترام ايستاده‌اند، اين چيزي نيست كه قرار باشد تنها بر ستور اين صفحه بيايد، نگاهي به آنچه كه از مراسم استقبال شهردار پايتخت و هيات همراهش در رسانه‌هاي ايراني  و دانماركي منتشر شده مي‌توانيد با اندكي جست‌وجو در شبكه گسترده اينترنت مشاهده كنيد، امروز نمايندگان شهر تهران دراجلاس كوپنهاگ حضور پيدا كرده‌اند تا تعريفي از زندگي شهري و شهروندي براي مردم شهرشان به ارمغان بياورند، تعريفي برگرفته از معاهده‌اي جهاني، فارغ از رنگ و نژاد و نگاه و انديشه و فرهنگ و سلايق سياسي.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;همه اينجا گردهم آمده‌اند پيماني ببندند كه براساس آن چيز قرار است از يك چيز صيانت شود. از زمين، از زميني كه راستش را بخواهيد اين سالهاي گذشته كم به آن ظلم نكرده‌ايم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 13:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zamanabadi&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>zamanabadi</dc:creator>
<guid>http://zamanabadi.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تماشاگر دوم</title>
<link>http://zamanabadi.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>            &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 437px; HEIGHT: 586px&quot; height=1524 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i46.tinypic.com/nf6zk.jpg&quot; width=1094 align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 10:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zamanabadi&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>zamanabadi</dc:creator>
<guid>http://zamanabadi.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ميهمان‌شان کرده‌اند، بر سر سفره خودشان‌!</title>
<link>http://zamanabadi.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;                                 &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://radio.irib.ir/tehran/_Uploads/toonel_toohid.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#66ffff&gt;&lt;B&gt;این چند‌صباح مانده تا بهره گرفتن مردمان از «راه نو» نیز می‌گذرد و چندی دیگر «توحید» نیز جزيی از هزاران مسیرها و راه‌ها و گذرهای پایتخت می‌شود که هستند و از عادت سفر به‌شمار می‌آیند. یعنی، هرچه چوب تراشیده شده بود برای کوفتن بر فرق سر آن‌ها که کار می‌کنند، هرچه ابزار بداخلاقی که گرد آمده بود و هرچه چاه که کنده شده بود را باید کنار بگذارند و باز فکر کنند برای تلخ کردن کام مردم و مدیران شهرشان در آستانه طرحی دیگر و کاری دوباره. شاید نیایش‌&lt;/B&gt;&lt;B&gt;–&lt;/B&gt;&lt;B&gt;‌‌صدر شاید هم امیرکبیر‌&lt;/B&gt;&lt;B&gt;–&lt;/B&gt;&lt;B&gt;‌امین‌حضور. تا کار هست، فرصت بهانه‌جویی و دردسرآفرینی هم برای آن‌ها فراهم است و سفره‌ای پهن. می‌ماند تنها روز حسابی و کتابی که به یقین روزی سخت و پرحرارت خواهد بود برای آن‌ها که از تقوا بهره نبردند و ساده باختند در این بازی‌های پیش‌پا‌افتاده دنیا.&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;تکلیف این‌ها که گفتیم روشن است. نشسته‌اند به محاسبه و خلاصه آخرش دیده‌اند که دنیا برای‌شان بسی نقدتر و در دسترس‌تر است. اصلا چرا روزه شک‌دار بگیرند؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;میان این غائله اما هستند کسانی هم که حکایت‌شان، حکایت همان درویش ساده‌لوح است که به غفلتی هم اندک مال و منال دنیایی‌اش را از کف داد و هم اعتقادش را. اعتقادش به هر آن‌چه که می‌پنداشت، دوز و کلک و خطا در آن راهی نیست و عجیب آن‌که قرن‌هاست ما چنین گوهرهای درخشان را شنیده و خوانده‌ایم و باز اهل عبرت نیستیم! چه خوش سروده حضرت مولانا که:&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#66ffff&gt;&lt;STRONG&gt;بشنوید ای دوستان این&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;داستان&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#66ffff&gt;&lt;STRONG&gt;خود&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;حدیث نقد حال&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;ماست&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=3&gt;آن&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;می‌گویند درویش پاک‌طینت و ساده‌دل را سفری لازم شد دور و دراز. از موطن‌اش تا به جایی که مسافت در حساب نگنجد، پس آن‌چه از مال دنیا داشت، خری رنجور و نحیف را به راه انداخت و عزم ترک دیار کرد. مقصد اما چنان پرفاصله بود که پس از چند‌روز اقامت در کوه و جنگل و صحرا، درویش را چاره‌ای نماند جز اقامت یک‌-‌دو روزه در شهری میان راه که شنیده بود وطن درویشانی هم هست و خانه‌ای که همیشه در آن سخن از درویشی و پاک‌دستی و عرفان می‌رود. پس چون به این سرزمین رسید، پرسان‌پرسان نشانه‌های آن خانه گفت و ساعتی بعد وارد همان جا شد که گمان می‌برد جز صالحان بدان راه نیست. دیگر سوی ماجرا اما تفاوت‌ها داشت با ظن و گمان درویش! چه، بودند گرسنگانی در لباس اهل ایمان که چون درویش ساده‌لوح را دیدند، او را به میان سماع کشیده و نوکر خانه را ندا دهند که همین حالا برو خرک این میهمان را بفروش و با پولش نان و روغنی بیاور تا شکم از عزا درآورده و جبران مافات سازیم! خود نیز آواز «خر برفت و خر برفت و خر برفت» سر داده و به میان آمده بودند تا میهمان تازه هم به خیال این‌که حتما سرّ و حکمتی پشت این نواست، آوازخوانده به سماع درآید با همین نجوا: «خر برفت و خر برفت و خر برفت». ساعتی بعد، درویش نان به روغن می‌زد و از میهمان‌نوازی میزبان شرمنده بود، غافل از آن‌که مال خود می‌خورد و جماعتی هم که گرد آمده‌اند به همین کارند!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;درویش ساده‌دل اما چون از خوردن و ساعتی خوابیدن فارغ شد، از نوکر خانه سراغ خرکش گرفت. نوکر با تعجب پاسخ داد که ای بنده خدا، کدام خر؟ کدام چارپا؟ آن را که فروختم و حاصل این معامله را هم بر سر سفره‌تان نهادم! درویش فریاد برآورد که فروختی؟ به کدام اجازه؟ به کدام توافق؟ مردک! من خرکم را به تو سپرده بودم و خلاصه چون از زبان نوکر شنید که خودش هم ندا برآورده بود که «خر برفت و خر برفت و خر برفت»، تازه دریافت که تمام آن‌چه روی داده «بازی» بیش نبوده و حالا اوست «بازی‌خورده» و «بازنده» این داستان. اوست که باید تاوان بدهد و به‌واسطه بی‌تدبیری‌اش نسل‌ها اسباب تمسخر و طعنه دیگران شود. درویش ساده‌دلی که در مخیله‌اش هم نمی‌گنجید چنان از جانب بدذات‌ها و دنیاپرستان مورد‌عنایت قرار گیرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;سخن مولانا به این‌جا که رسید، دل‌مان لرزید به حال آنان که نه به ذات، اهل کار و مشقت و سختی‌اند و نه به ظاهر در صف تخریب‌گران و بداخلاق‌ها. دل‌مان سوخت به حال آنان که چون درویش داستان ما «ساده‌لوح»‌اند و «کم‌حواس». همان‌ها که نادانسته اسباب تخریب شده و به بهانه‌ای کوچک داد سخن می‌رانند علیه آنان که کار می‌کنند و رنج می‌برند. حکایت‌شان گویی اصلا همان لحظه است که دستار گشوده و فریاد می‌زدند: «خر برفت و خر برفت و خر برفت»، غافل از این‌که آن‌چه دارند به بازار مکاره می‌برند برای فروش و لقمه‌ای نان و روغن، «اعتماد و آرامش و اطمینان قلب» مردمان است. مطاعی که چون فروش رفت، دیگر بازگشتی نیست و باید به سوگش نشست. به گمان‌مان همین «اشارت»، «کفایت» می‌کند اهل «عبرت» را، زیاده «جسارت» است.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 09:07:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zamanabadi&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>zamanabadi</dc:creator>
<guid>http://zamanabadi.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جام «بلا» ‌بيشترش مي‌دهند</title>
<link>http://zamanabadi.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                               &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 320px; HEIGHT: 228px&quot; height=212 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://iranbartar.blogspirit.com/images/medium_shaban.jpg&quot; width=341 align=baseline border=0&gt;        &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;حكايت غريبي‌ است، حكايت «نام‌آوران» و «بدنام‌ها» در اين سرزمين كهن. كه روزگار گاه يكي را كه نبايد، مي‌دهد« صدناز و نعمت» و آن يكي را كه بايد، مي‌دهد«‌قرص جويي، آغشته با خون»؛ در اين سرزمين كهن!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;داستان مشهوري‌ است؛ داستان آن كودكان كه بر سر تقسيم گردو، روي به نصرالدين دانا آورده و گفتند: ملا، تو بيا ميان ما قضاوت كن. مي‌گويند 3نفر بودند و به قدر انگشتان 2دست گردو. ملا گفت مي‌خواهيد به حكم انسان‌ها قضاوت كنم يا به سبك طبيعت و آفرينش. كودكان پاسخ دادند: خوب حتما به شيوه آسماني بهتر است، چه ما همه مي‌دانيم حكمت اين جهان بسيار عميق‌تر از حكم و حكومت انسان‌هاست. ملا چون اين سخن شنيد اولي را 5گردو داد، به دومي يك دانه و سومي را هم از اين تقسيم نصيبي به‌جز دوكشيده آبدار و يك پس‌گردني محكم نبود! پرسيدند آخر اين چه وضع تقسيم بود، ملا؟ تو كه گفتي زميني حكم نخواهي كرد؟ ملا پاسخ‌ داد؛ مگر در قاموس طبيعت جز اين است؟«مگر جز اين است كه يكي را مي‌دهد صدناز و نعمت و ديگري را قرص جويي آغشته با خون»؟ اين سخن، آ‌نجا درس شد. درسي كه تا به امروز آدم‌ها بايد پايش بنشينند و حكمت‌اش را بياموزند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;حكايت پهلوان شعبان هم از اين دست حكايت‌هاي غريب است كه گفتيم. هم او كه وقتي كوچه‌به‌كوچه و شهربه‌شهر مي‌گشت، آدم‌هارا جز شرح زورمندي و يگانگي‌اش سخني نبود. كه همه نيك مي‌دانستند نه چنين كه از ظاهرش برمي‌آيد، حتي سري هم ميان رجال زمان دارد و بر احوال مملكت موثر است. عوام‌الناس هم كه هيچ‌گاه كم نبوده و نخواهند بود؛ چون روزنامه‌ها مي‌نوشتند كه در امجديه هنرنمايي مي‌كند و ميل‌هاي معروف بالاي سر مي‌برد، گروه‌گروه راه مي‌افتادند تا برايش كف بزنند و حضي هم ببرند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;آن‌ها كه ديده‌اند، مي‌گويند ميل‌هاي شعبان را هيچ‌ نمونه ديگر نبود. هر كدام به قاعده اندام نوجواني پرگوشت و عضله! اول به سختي بلندشان مي‌كرد، آن‌گاه با مشقت مقابل سينه مي‌برد و به صداي ضرب و زنگ مرشد بر سر مي‌گرفت تا هزاران نفر آدم نيم‌خيز شده را ناگهان به هوا بلند كند و غريو شادي امجديه را تا حد انفجار پر احساس سازد. شعبان، همان است كه چند سال بعد، مردم؛ همه‌شان« بي‌مخ» لقب‌اش دادند تا جبران مافات آن روزهايي را كرده باشند كه بزرگ مي‌پنداشتندش و گرامي!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;هم او كه مي‌گويند يكي از نوچه‌ها، يك‌بار از سر ناداني و شايد هم دانايي؛ ميل‌هاي معروفش را با يك دست و دوانگشت، ميانه برنامه از زمين برداشت تا به جايش زنجير دست«پهلوان شعبان»! بدهد. نتيجه هم مشخص بود. همه دانستند كه اين ميل‌ها توخالي‌اند و آن قيافه‌ها كه «بي‌مخ» به هنگام بلندكردن‌شان نشان مي‌دهد جز نمايش نيست!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial color=#66ffff size=3&gt;                                            &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/b/bd/Shaboon_Jafari.jpg/200px-Shaboon_Jafari.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;حكايت« نام‌آوردن» و «بي‌نام‌ها» در اين سرزمين كهن، اما غريب‌تر از آن است كه گفتيم. چنان كه همين «بي‌مخ» تا بيست‌وچند سال پس از فرارش، در نعمت و ناز روزگار گذراند و آن‌طور كه در مصاحبه واپسين‌اش آورده تنها غم‌اش دوري از وطن بود. غمي كه معلوم نيست واقعا برايش دل‌آزار هم بود يا نه. كه اگر دلي وجود داشت، پس آن همه عربده‌كشي و چوب‌زني و قمه‌چرخاني را چگونه مي‌توان توجيه كرد؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;خلاصه يكي آن‌چنان در ناز و نعمت مرد و يكي هم شد «فلاني»‌ كه چون پس از عمري مردم‌داري و انسان‌دوستي، چند سال قبل تكه‌اي از وجود فرزندش، دخترش، دچار بلا گشت، تكه‌اي به اندازه يك مشت بسته دست، آواره كوي و برزن بود تا سرمايه‌اي به كف آرد و پدر بچه‌مرده نشود! حالا چند سالي ‌هست كه در غربت كارگري مي‌كند، گوشت كبابي مقابل مشتري‌ها مي‌گذارد تا دخترش زنده بماند! پهلوان ما، هم او كه نه اهل مردم‌آزاري بود و نه بازيگر؛‌ دارد حمالي مي‌كند نيمه ديگر روز. حمالي«ديگران» را! جالب اين‌جاست كه او هم، 4،3 سال پيش كه به اتفاقي يكي از اهالي رسانه يافته بودش، گفته بود ديگر تنها غم‌ام دوري از وطن است و اگر نه همين كه به مدد دستگاه و طبيب چيره‌دست، دخترم زنده مانده، بزرگ‌ترين آرزويم برآورده شده. گفته بود: دلم تنگ شده و همه هم باور كردند، كه اگر دلي وجود نداشت پس آن همه تواضع و محبت و سلامت نفس را كجا مي‌شد كنار هم جمع كرد؟ راستي مديون كرده بود اگر روزي نام و نشان‌اش را براي مردم يادآور شويم و داستانش را كامل افشا كنيم؛ كه نكرديم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;چنين است كه مي‌گوييم داستان«نام‌آوران» و «بدنام‌ها» در اين سرزمين غريب است و عجيب! انگار در تقدير آن‌ها كه دل در گرو مردم دارند، جز بلا و رنج نوشته نشده و به عكس آنان كه از قلب و روح مردم سهمي نبرده‌اند را هيچ‌گاه بنا نيست كه در معرض امتحان و سنجش ببينيم! ياللعجب از اين دست طرار و پيچيده روزگار كه باز يادآورمان مي‌كند آن‌كه مقرب‌تر است را جز«جام‌بلا» دستاوردي نيست از اين رقابت نابرابر!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial color=#66ffff size=3&gt;*مندرج در تماشاگر(مجله ورزشی همشهری ) ۱۱ آذر ۸۸&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 11:11:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zamanabadi&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>zamanabadi</dc:creator>
<guid>http://zamanabadi.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...‌ از اوج فلك ترنج دولت بر گير</title>
<link>http://zamanabadi.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;                                                      &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.shindokht.com/blog/photos/sh0039.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;«ساده‌دلي و صداقت» هم از جمله آن وجوه مثبت اخلاقي‌ است كه چون از حد گذشت، اسباب دردسر شده و به مشکل بدل مي‌شوند. داستان برزگر خراساني و آن‌چه كه اين صراحت و صداقت بر سرش آورد را چنين است كه سال‌هاست مردمان آن ديار روايت كرده و بدين‌سان راه به هم نشان مي‌دهند.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;مي‌گويند برزگر ساده‌دل مشغول شخم‌زدن باغچه و بازكردن راه‌ آب بود كه چشم‌اش به سوار تنومند افتاد. سواري كه ظاهرش خوب نشان مي‌داد اهل صواب نيست و آن‌چه گردآورده حاصل شمشير ناپاك اوست، پس او را كه در حال گذر بود‌، صدا زد و گفت: «‌بيل مُو رِه نسّوني‌ها!»‌(بيل منو از من نگير). سوار باتعجب و تندي پرسيد‌: آخر بيل تو را مي‌خواهم چه كنم؟ مرد حسابي اصلا‌ً مرا با تو چه كار است؟! برزگر پاسخ داد: خوب اگر اين بيل مرا كه تمام سرمايه‌ام هست به آهنگر بدهي، حتما اسب‌ات را نعل خواهد كرد، اما تو بيا و «اي بيل مُو رِه نسّون»! سوار هم كه ديد اين برزگر گويا جز ساده‌دلي چيزي از دنيا بهره نبرده، پياده شد، كتك مفصلي به او زد و سر آخر بيلش را هم گرفت تا همه بدانند كه هرچند جز راست نبايد گفت‌، اما هر راست هم نشايد گفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;داستان‌هاي شهرمان را هم اين روزها انگار جز به آن‌چه خوانديد‌، نبايد تحليل كرد. وقتي سخن از يكصدوبيست‌هزار متر‌مربع مسير جديد شهري در نتيجه احداث تونل‌توحيد به ميان مي‌آيد، وقتي مي‌گويند اين راه نو، ترافيك تهران را فلان‌درصد، آلودگي‌هاي زيست‌محيطي را بهمان‌درصد و مشكلات ناشي از آلودگي صوتي را آن‌قدر‌، كاهش مي‌دهد، گمان مي‌كنيد نتيجه چه مي‌شود؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;وقتي مي‌گويند در طول 18سال قبل، هر سال نهايتا‌ً 4كيلومتر و در طول 4سال گذشته، ميانگين سالي 10كيلومتر بر طول شبكه متروي پايتخت افزوده شده، ايستگاه‌ها دوبرابر شده‌اند، حجم جابه‌جايي مسافران به عدد 3ميليارد نزديك شده، يا آن‌قدر بسترسازي شده كه سال آينده به‌ يك‌باره 25كيلومتر ديگر به‌طول خطوط متروي شهر افزوده شود، حاصل چه خواهدشد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;يكي، سيلي به صورت بزرگ‌ترين پروژه تاريخ مديريت شهري مي‌زند و ديگري قانون مترو و كاركرد مترو و علم مترو، در يك‌كلام خود مترو را زير سوال مي‌برد. تنها مانده كه بابت اين‌ها يك فصل‌كتك مفصل هم بخورند تا باورشان شود كه هر راست نشايد گفت!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial color=#66ffff size=3&gt;تنها می ماند یک توصیه به دوستان که :&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;بر پله نردبان همت نِه پاي&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#66ffff&gt;&lt;B&gt;از اوج فلك، ترنج دولت برگير&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#66ffff&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#66ffff&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 15:58:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zamanabadi&amp;postid=162</comments>
<dc:creator>zamanabadi</dc:creator>
<guid>http://zamanabadi.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماهي از سرگنده گردد، ني ز دم</title>
<link>http://zamanabadi.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;توضیح: بالاخره همشهری ورزشی(تماشاگر) منتشر شد. این بالاخره رو اونایی درک می کنن البته که یکسال کنار ما به مقام عروس شدگی نایل شده باشن. این اولین یادداشت منتشر شده در رسانه جدیده.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial color=#ffffff size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial color=#ffffff size=3&gt;                                                &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img690.imageshack.us/img690/1897/tamashagar02.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مي‌گويند، چون مردمان-زن و مرد، پير و كودك- پهلوان غريبه را به چشم مي‌ديدند تنها حسرتي بود در دل‌هايشان از آن بازوان ستبر و همت عالي. گويي بند‌بند وجود پهلوان را استادان فن‌ تراش داده بودند تا به همه عيان شود، پهلواني و زورمندي را جز به اين اندام برازنده نيست.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;اما در ذهن بياوريد كه ناگهان ميانه ميدان، كنار اين پهلوان به ظاهر بي‌رقيب، حلاج و كمان معروفش عيان شوند. صداي هلهله و خنده از خاص و عام به پا ‌خاسته و همه مي‌فهميدند آن‌كه تا لحظه‌اي قبل حسرت و افسوسش را مي‌خوردند، پهلواني‌ست پنبه‌اي! كه يعني هر آن‌چه در اندام و ظاهرش مي‌بينند تنها به قوه تردستي بازيسازان فراهم آمده و پوشالي است. حالا پنبه‌زن آمده بود تا پنبه اين پهلوان پنبه را بزند، با صداي دست و غريو شادي مردم، به ضربتي يك‌به‌يك پنبه از زير لباس‌هاي پهلوان پوشالي به زمين مي‌ريخت تا واقعيت‌ ماجرا افشا شود. اندكي بعد پهلوان پنبه مي‌رفت، با ظاهري خجلت‌زده و سرخ‌گون تا پهلوانان واقعي از راه برسند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;اصلا ايرانيان را گاهي به رسوم‌شان و معاني پنهان در بطن آن رسوم مي‌شناسند. چنين است كه اگر اهل جست‌وجو و كنجكاوي باشيد، تاريخ را مي‌يابيد پر از روايت‌هاي «ديگران» از سنن ايراني. پر از حكايت‌ها از گردهمايي‌هايي كه بسيار حكمت در دل داشتند و بسيار موثر بودند بر مردمان. ازجمله رسومي كه مي‌گوييم، يكي هم همان بود كه آورديم. هنوز شگرف است و انديشه‌ساز.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;انگار بزرگ‌ترين آموزه روزگار را گردآورده باشند در تكه‌اي قند تا بر دهان گذاشته و فرايش بگيريد! كه چرخ روزگار مي‌گردد و مي‌گردد و از آن‌ها كه هستند، اما نيستند؛ آنان كه چنان مي‌نمايند، اما چنين‌اند، گمان مي‌بري بزرگ‌اند، اما كوچك‌اند، نقاب برمي‌دارد؛ پنبه‌شان را مي‌زند و صاف و پوست‌كنده مقابل مردم مي‌نشاندشان.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;حكايت كه چنين پيوندخورده با ورزش و ورزشي باشد، حتما ميان آن‌ها بيش از همه مصداق دارد. اين قانون حكايت‌هاي پندآموز تاريخ است. پس چه بسيار بايد اهالي اين خانواده را دلالت نمود به ماجراي پهلوان پنبه و آن پنبه‌زن سبك‌دست كه هر لحظه مترصد آغاز كار است و ميليون‌ها چشم كه بر صحنه مي‌نگرند؛ به صحنه المپيك زمستاني ونكوور، به بازي‌هاي آسيايي گوانگجو و به المپيك 2012 لندن.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;چشم‌دوخته‌اند به فوتبال آسيب‌ديده‌مان تا جام ملت‌هاي آسيا، حال‌ و احوال كشتي را خوب مي‌نگرند و وزنه‌برداران را به چشم دنبال مي‌كنند،... چنين است كه بايد همه را اشارت داد به آن درس بزرگ كه مبادا تا چشم‌شان به رسانه‌اي افتاد، دهان گشوده و پهلواني بسازند كه بازوانش از پنبه است، مبادا از خاطر ببرند كه روز حسابي هم هست در همين‌دنيا كه مقابل چشم مردم بيايند و عرق شرم از پيشاني‌‌شان سرازير گردد. مبادا فراموش كنند كه همين چندماه پيش، به هنگام شكست‌مان در مسير جام‌جهاني و سرشكستگي‌مان در رويداد المپيك خيلي‌ها همان حال را داشتند و مردم همين احوال را.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;اصلا جز اين نيست كه اهالي اين خانواده به ظاهرسازي و حقيقت‌گريزي راه نمي‌يابند مگر آن‌كه از ايشان خواسته شود؛ علني و در خفا، به گفتار يا به عمل. اصلا مگر مي‌توان مديري را يافت شيداي حقيقت و راستگويي و آن‌وقت زيردستاني كه با اين فضايل اخلاقي بيگانه باشند؟ چنين است كه در ابتداي اين مسير، در نخست سخن‌مان با صاحبان امر، كنار اين همه كه آورديم مي‌گوييم‌شان تا زخاطر نبرند كه: ماهي از سرگنده گردد، ني ز دم...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial color=#66ffff size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img696.imageshack.us/img696/3668/tamashagar.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 10:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zamanabadi&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>zamanabadi</dc:creator>
<guid>http://zamanabadi.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وایستا دنیا!</title>
<link>http://zamanabadi.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;                            &lt;IMG height=320 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i18.tinypic.com/4yyuryc.jpg&quot; width=295 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;میان آن‌ها که اسیر دنیایند و آنان که دنیا را به زنجیر اسارت درآورده‌اند، تفاوت‌هاست از زمین تا آسمان؛ آن‌چنان عمیق و ژرف که در خیال نیاید. داستان مرگ عطار، عطار بزرگ را به گمانم خوانده‌اید. هم او که چون بی‌شمار انسان که زیستند و روزی هم مردند، می‌توانست به دنیا گره بخورد و روزی هم به جبر روزگار گره گشوده و ضمیمه خاک شود، اما چه خوش‌عاقبت بود که روزی پاسخ درویش ژنده‌پوشی را به تلخی بدهد و روزگارش دیگرگون گردد. می‌گویند عطار نشسته بود در حجره و چون تمام روزها و ماه‌ها و سال‌های قبل در اندیشه معیشت‌اش که مشیّت الهی برایش رقم خورد. درویش نگون‌بختی مقابلش ایستاد و درهمی طلب کرد. عطار روی‌ ترش کرد و سر برگرداند که من از این پول‌ها نمی‌دهم و مالم را جز خودم صاحبی نیست! درویش پرسید: ‌«آخر تو با این تلخ‌رویی چگونه جان خواهی داد»؟! عطار پاسخ داد: «خودت چگونه جان می‌دهی»؟ درویش گفت: «این‌گونه»! آنگاه کشکول زیر سر نهاد و زیر لب فرمود: «انا... و انا‌الیه راجعون» و آنگاه مُرد! مُرد تا عطار زنده شود، مُرد تا دنیا را پیش‌روی عطار بمیراند. مُرد و زنده شد تا عطار زنده بمیرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;مرده بُدم، زنده شدم، گريه بُدم، خنده شدم&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;عطار و انسان‌های شبیه او، اما افسوس که چه انگشت‌شمارند و آن‌ها که گمان می‌برند زنده‌اند و اما مرده، چه بسیار کم. اگر جز این بود چه دنیا جای ارزشمندی می‌شد برای گذران عمر، چه دنیا را می‌ارزید که دوست داشته باشیم به حرمت وجودشان. هوای آدمیت چه روح‌نواز بود. دریغ اما که با این همه درویش و نشانه و اشارت، صبح تا شام می‌گذرد و گره‌ها به این عالم فریبنده آن‌چنان سخت‌تر می‌شود که نه چشم را توانای دیدن است، نه گوش را قدرت شنیدن و نه قلب را مجال لرزیدن. دنیا دارد جولان می‌دهد و هیچکس را هم گویی توان متوقف ‌ساختنش نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;بزرگی می‌گفت: «کاش می‌شد میان هزاران هزار آدمی که هر لحظه گریبان هم گرفته و اتفاقا سخن از انسانیت و معرفت و معنویت می‌برند، هم گاهی بشود کسانی را یافت که موضوع نزاع‌شان دنیا نباشد». می‌گفت: «داستان بسیار تلخ‌تر از آن است که در خیال بیاورید. نه آن‌که دنیا ما را گرفته باشد، اتفاقا میانه این جولان، خودمان سخت گریبان دنیا را چسبیده‌ایم. بالاتر از آن، چنین عیان و هویدا دل باخته‌ایم و به همان شدت بر طبل فریب و ریا نیز می‌زنیم که دنیا! چه شیرینی دارد و حلاوتی؟! دنیا!؟ وای اگر اسیر و عبیرش باشیم! ما دنیا و آفت‌هایش را از چنگ دیگران گرفته و به صاحبش می‌رسانیم»!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;می‌گفت: «چنین است که دیگر باید دل از خودمان بریده و اتفاقا به دنیا ببندیم و ملتمسانه بگوییم‌اش: لااقل تو بایست، دنیا»!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 10:31:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zamanabadi&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>zamanabadi</dc:creator>
<guid>http://zamanabadi.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عجب روزگاري شده رفيق!</title>
<link>http://zamanabadi.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;                     &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 349px; HEIGHT: 254px&quot; height=254 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://katebi.files.wordpress.com/2009/01/349913.jpg&quot; width=333 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;مي‌گويند،‌ بلا و مصيبت آمده تا در خانه مردم! مي‌گويند، حال شهر خوب نيست و اين ره كه مي‌رويم، انتهايش به مصيبت است! مي‌گويند، آذر و دي ماه را بايد سياه‌ماه‌هاي تهران ناميد! مي‌گويند، تعطيلي مدارس و يك عزم ملي براي ايستادن برابر فاجعه، ضروري است و... بعضي‌ها هم همه اين‌ها را مي‌شنوند، سري تكان مي‌دهند و مي‌گويند: عجب روزگاري شده!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;«حاج‌علي» نام تازه‌اش بود ميان دوست و آشنا، در و همسايه. سفري يك‌ساله به قصد زيارت خانه خدا، خلاصه يكي از بركاتش اين بود كه «كل‌علي» را ديگر همه «حاجي» صدا مي‌كردند و به اين رسم همه پايبند بودند جز يكي كه هر از گاهي ميان جمع«كل‌علي» ‌مي‌خواندش و انگار آب يخ برسر تازه‌حاجي مي‌ريخت.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;«حاج‌علي» چون اوضاع بدين منوال ديد، سفره‌اي انداخت مفصل و رنگين تا به تدبيري اين عادت از سر دوست بي‌مبالاتش بياندازد. پس چون بر سر سفره نشستند و رفيق خوردن آغاز كرد، حاج‌علي به خاطره گفتن از سفر پرداخت و هر از گاهي بي‌ربط و با ربط بر عنوان«حاجي» پاي ‌فشرد: «جانم برايت بگويد رفيق كه در مسير حجاز، جايي يكي سرش به كجاوه خورد و دهان باز كرد چنين! همسفران فرياد برآوردند كه حاج‌علي از آن روغن عقرب بياور و چاره‌كن. چون چنين كردم باز ندا برآوردند كه خدا يك، در دنيا و صد، در آخرت تو را بدهد حاج‌علي! يك جاي ديگر در مدينه كه مشغول قرائت و زيارت بودم، يكي بلند ندا برآورد كه سلام‌عليكم يا حاج‌علي! خدا مي‌داند كه گمان بردم شماييد، همان‌جا نايب‌الزياره شدم... سوار كشتي بوديم كه 2نفر نزاع‌شان گرفت و مانده بود خون يكديگر بريزند، جماعت ندا دادند كه حاج‌علي! بيا و واسطه ‌شو، افتادم ميانه دعوا و ماجرا را ختم به خير ساختم، باز همه در گوش هم مي‌گفتند خدا خيرش دهاد حاج علي را، حاجي اين فتنه را خواباند. حاج‌علي....»&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt; خلاصه گفت ‌و گفت ‌و گفت تا رسيد به خاطرات مقابل در خانه‌شان: «همه اهل محل با قرابه‌هاي گلاب آمدند و صلوات... يك‌صدا مي‌گفتند حاج‌علي زيارت قبول، حجكم‌مقبول حاجي، سعيكم‌ مشكور حاج‌علي... اما چشمت روز بد نبيند رفيق! كه چون پاي به منزل نهادم، مادر بچه‌ها كه چشم در چشمم دوخت ناله برآورد؛ حاج‌علي‌جان... همين را فقط توانست بگويد و از حال رفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;اين‌جاي ماجرا كه رسيد، ديگر خاموش شد تا تاثير سخن را بر رفيقش ببيند، رفيق كه سفره را روفته، همان‌طور كه دست با فرش‌هاي دستباف حاجي تميز مي‌كرد، سري تكان داد و گفت: «‌عجب سرگذشتي داشتي، كل‌علي»!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#66ffff size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#66ffff&gt;9سال گذشته از بيستمين قرن، همان زمان كه آدمي گمان مي‌برد، بلا و مصيبتي نيست كه مهار نشده باشد و تازه سخت‌ترينشان چون HIV هم به پشتوانه اين ذهن جست‌وجوگر در سراشيبي افتاده، ناگهان قائله‌اي در گوشه دنيا به نام H1N1 راه افتاده و به چشم برهم‌زدني عالم را زمين‌گير مي‌كند. اين درس روزگار است انگار براي آدمي تا از خاطر نبرد هميشه نمي‌توان سرنوشت را از سر، نوشت. گاهي سرنوشت چنان نوشته مي‌شود، قاطع و سريع كه در خيال هم نمي‌گنجد. منتها قربانيان اين تقدير محتوم را خودمانيم كه انتخاب مي‌كنيم، كم يا زيادش ديگر به تدبير ما معين مي‌شود نه به تقدير مطلق. چنين است كه وقتي هر هفته خبر از مبتلا شدن هزاران هموطن به اين بلاي كشنده را روايت مي‌كني، وقتي تلاش شبانه‌روزي و گسترده در بسياري از نقاط دنيا براي مواجهه با اين شرايط را حكايت مي‌كني، وقتي مي‌بيني كه اين‌جا گاه، هنوز اندرخم اختلاف فلان سازمان و بهمان وزارتخانه براي متولي شدن و نشدنيم، ياد آن رفيق‌مان مي‌افتيم كه بعد از تمام ذكر مصيبت‌ها، پرت از ماجراي سري تكان داده و مي‌گويد: عجب سرگذشتي داشتي كل‌علي!&lt;SUP&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 07:37:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zamanabadi&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>zamanabadi</dc:creator>
<guid>http://zamanabadi.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
