تبليغاتX
کتابت - مدرس تمام نشد، «تحمل» مدرس تمام شد

                                         

                              

 

1-«تصميم گرفتم نامه‌اي به شاه بنويسم و شرح اخاذي‌ها و اتفاقات انتخابات را بگويم، اما پيش مرحوم مدرس رفتم، فردي كه الحق در سياست يگانه مرد شجاعي بود و شايد نظير او در شجاعت را در مجالس ايران كمتر كسي بتواند پيدا كند. سوابق و مداركي ارائه كرديم و به ايشان ثابت نموديم كه انتخابات مشهد و ديگر شهرستان‌هاي خراسان روي اخاذي‌ها و نفوذ انجام شده، مرحوم مدرس هم كه به جمع‌بندي رسيده بودند، در موقع طرح اعتبارنامه وكلاي خراسان، با قوت و صراحت در پشت تريبون مجلس تمام قضايا را نقل كرد و انتخابات آن خطه را باطل اعلام نمود. البته چون اين سخنان از زبان اقليت خارج مي‌شد در نتيجه كار تاثيري نداشت اما وكلاي فرمايشي را به واقع رسوا نمود و ...»

اين بخشي از خاطرات محمد ارجمند بود. او كسي است كه در آن دوران نه در زمره مبارزان بود و نه سوداي انقلاب داشت. ارجمند سرپرست تلگرافخانه مخصوص رضاخان ميرپنج و يكي از نزديكان وي طي 6 سال از دوران حكومتش بود؛ فردي كه در كتاب خود از مدح و ثناي رضاخان فروگذار نمي‌كند اما وقتي سخن به «آزادي و استقلال راي» مي‌رسد، چاره‌اي نمي‌يابد جز آنكه مدرس، نماينده مردم در مجلس را چنين توصيف كند:«يگانه مرد شجاع در عرصه سياست.»

2-و حالا كه در هشتمين روز خرداد 87، قرعه زمانه چنان شده كه مجلس هشتم پس از روزي معارفه و مراسمي رسمي، امروز رسماً عنان قانونگذاري در اختيار گرفته؛ ناخودآگاه دلمان پر مي‌كشد تا زمانه‌اي كه در اوج فردگرايي و قلدر مآبي، يكي هم بود تا سخن حق را پژواك كند و به اين مصلحت‌سنجي‌ها توجه نكند كه اقليت است و شايد اساساً سخن گفتن و نگفتن‌اش، چاره‌اي نگردد. مدرس به واقع سمبل منتخب بي‌پروايي، مقتدر و دورانديش بود، چه آنچه در عصر خفقان از گلويش بيرون مي‌آمد، نهايتاً بناي تحولي عميق و تغييري تاريخي شد و اين همان صفت برجسته و پر مغز است كه ما «عاقبت‌انديشي» نامش مي‌نهيم. اينكه وقتي سخني مي‌گويي، تصميمي مي‌گيري، حركتي آغاز مي‌كني، «عاقبت» كار مقابل چشم‌ات باشد و دغدغه «حال» ‌مانع از دورانديشي و آينده‌نگري‌ات نشود.

اينكه اگر رداي وكالت ملت به تن كردي، دغدغه‌ات 4 سال پيش رو نباشد و به اين انديشه كني كه چه بسيار تصميم‌ها و آراي تو مي‌توانند براي مردم وفادار، آينده بسازند و عاقبت به خيري در پي داشته باشند.

3- عجيب است روايت سرپرست تلگرافخانه از پايان تحمل «مدرس»، كه حتماً اين تعبيري از جنس واقعيت است، چه مدرس حتماً آن زمان پايان نيافت. روايتي كه از نوع به شهادت رساندن‌اش چنين است:«مدرس را خفه كردند. انگار ديگر طاقت‌شان از سخن گفتن‌هاي بي‌پروايش به سر آمده بود». «مرحوم مدرس به فرموده مدتي در خواف تبعيد و زنداني بود، به اين معني كه در خواف منزلي براي او تهيه كرده بودند و يكي، دو نفر مامور تامينات و پاسبان مامور حفاظت از اين پيرمرد و سيد جليل‌القدر بودند. آن زمان سرهنگ منصور وقار به رياست شهرباني خراسان منصوب شده و تازه به مشهد رسيده بود. به قرار مسموع وقتي براي خداحافظي در تهران پيش مختاري، رئيس شهرباني مي‌رود، او پاكت سربسته‌اي خطاب به سروان محمدكاظم ميرزا جهانسوزي تحويل‌اش مي‌دهد... بعداً معلوم شد دستور اعدام مرحوم مدرس بود... غروب يكي از ايام ماه رمضان كه سيد روزه بود... از قراري كه شنيدم متكايي روي دهان سيد مي‌گذارند و خود محمدكاظم ميرزا روي آن مي‌نشيند و پيرمرد را با زبان روزه خفه مي‌كند... شبانه پيكر مدرس را به سوي قبرستاني حمل و دفن مي‌نمايند.»

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 7 بعد از ظهر |