تبليغاتX
کتابت - نه دل من، كه دل خلق جهاني ببري

نه تنها براي اهالي كوچه قائم شهرآرا، نه فقط براي ساكنان محله سرآسياب و نه صرفاً در منطقه منيريه، كه براي همه آنها كه مي‌خواستند از باب«لطف الهي» نكته‌اي بشنوند، حالي تازه بيايند و روح‌شان صيقل يابد؛ اين كشاورززاده كهنسال آشنا و قريب بود.

همه كنار هم، برابر با هم مي‌نشستند روي زمين و حالي داشتند كه در كمتر گردهمايي مذهبي مي‌توانستي بيابي، بساط خنده و شوخي بر پا بود و ديگر آنجا چندان توفيري نداشت كه جزو طبقه نخبگان باشي يا مردم عادي، ثروتمند باشي يا فقير، بالا باشي يا پايين. خوب كه دقت مي‌كردي كسي جلويت چايي تعارف مي‌كرد كه چند سالي بود عنوان رياست يكي از گسترده‌ترين رسانه‌هاي دولتي را برعهده داشت. كسي كفش‌ها را جفت مي‌كرد كه دو دوره منتخب مردم تهران در خانه ملت بود و حتي كسي هر از چند گاهي به رويت گلاب مي‌پاشيد كه سال‌ها فرماندهي لشكري افتخارآفرين را در دوران دفاع مقدس برعهده داشت. گفتيم كه آنجا همه با هم  برابر بودند و لااقل ساعتي برادر.

اين حال و هوا بود تا وقتي كه از راه رسيد، هر دفعه يكي از مريدان مي‌آوردش. معمولاً ذكرگويان بود و در چهره‌اش لبخندي هويدا. عرقچين به سر مي‌گذاشت و عبايي ساده بر دوش مي‌انداخت، مي‌آمد و يكسره براي نماز قامت مي‌بست؛ الله اكبر. حالا همه در حال عبادت بودند و به قول حضرت آيت‌الله بهاءالدين؛ آن مرجع عارف، با نمازشان بالا مي‌رفتند. پشت سر همان كشاورززاده كهنسال، پشت سر«حاج اسماعيل دولابي».

 

                                               

 

اين شرح حال يكي از آنها بود كه به گفته شاهدان، انگار ماموريتش دادن اميد بود و هنرش بخشيدن طراوت. كه وقتي بعد از يك هفته آلوده شدن به انواع پليدي‌هاي روزمره مي‌رفتي پاي منبرش، پاك و وضو ساخته، روحت هم شسته مي‌شد و انگار كه گامي بلند در مسير شناخت خدايت يافته بودي. حاج اسماعيل كه حالا مدتي است ميهمان خوان گسترده الهي شده و گاهي چهره‌اش بر صفحه تلويزيون نقش مي‌بندد، مصداق بارز صفت ديگر بهار بود؛ طراوت و شادابي، اميد وانگيزه. حالا در آستانه بهار گفتيم كه وقتي تحول و تغيير طبيعت را مي‌بينيم، چه خوب است از آنها بشنويم كه با روح و روان هم دركش مي‌كنند، كه فراموش نمي‌كنند اين فصل‌ها و نشانه‌ها مي‌آيند و مي‌روند و آنها مي‌مانند بهره‌گرفته يا بهره‌نبرده از آن. چه خوب است اصلاً جزو آنها شويم؛ آنها كه اهل تعادلند، اهل رويش و جوشش‌اند و حالا مي‌گوييم اهل طراوت. آنها كه وقتي وارد جمع‌مان مي‌شوند، شايد اصلاً نمي‌دانستيم چرا ولي حالي ديگر مي‌آفرينند و جاني دوباره مي‌بخشند. كه وقتي نيستند، نبودشان محسوس است و وقتي هستند مدام اين افسوس را داري كه مبادا لحظه‌اي ديگر بروند.

كه حالا در آستانه فصل بهار شايد بتوانيم درك كنيم، اين صفت ديگر الهي را كه طبيعت يادآورشان مي‌شود. كه آدم، كه اشرف مخلوقات است، اگر آدم است و اشرف حتماً اين روي خود را عيان مي‌كند، رويي كه نشانگر طراوت است و شادابي.

اي كه بر ديده صاحب نظران مي‌گذري

پرده بردار كه تا خلق ببينند پري

مي‌روي فارغ و خلقي نگران از پس و پيش

تا تو يك ره ز سر لطف در ايشان نگري

اين طراوت كه تو داري چو به گلزار آيي

گل رويت ببرد رونق گلبرگ طري

ور بدين شكل و شمايل به درآيي روزي

نه دل من، كه دل خلق جهاني ببري

 

*مندرج در روزنامه همشهری(مسافر)

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |