سلام
نمی دونم چرا بین این همه روز و عید و مناسبت ؛ 31 شهریور همیشه برام حال و هوایی متفاوت داره.
خدا همه امواتتون ور بیامرزه . ما یه دایی داشتیم که درست در روزی که من 5 سال قبلش متولد شده بودم شهید شد ؛ تو دشت عباس . یه عمو هم که تو شلمچه رفت و یه ...
بگذریم

یه روز آوردنش و تو حیاط خونه گذاشتنش و بعد هم تشییع و خاکسپاری . البته از اون جوون 17 ساله رشید که با سلام و صلوات رفته بود دشت عباس فقط یک بدن نصفه به خانوادش برگردونده شد.ظاهرا برای باز کردن معبر روی مین دویده بود.
بگذریم که چه حال و هوایی بود اون موقع و چه جوری با "دایی مهدی" ما وداع کردن خانواده اما قضیه گذشت تا 2-3 ماه بعد . غم و غصه ها کمی فروکش کرده بود و تابستون شروع شده بود . قرار بود خانم های فامیل بیان و سامانی به اوضاع و احوال خونه مادربزرگ ما بدن که بعد از شهادت "مهدی" به شدت به هم ریخته بود . ما هم تا اونجا که خاطرمون مونده مشغول شیطنت های کودکانه بودیم و همراه با پسرخاله های معظم (حامد خان و حسام خان) با تفنگ اسباب بازی گوشه خونه دنبال صدام می گشتیم که بکشیمش.
تو همون حال و احوال صدای جیغ و گریه و شیون کشوندمون تو خونه . چشمتون روز بد نبینه . یک عدد پرتقال روی میز بود و کلی خانم غش کرده و نالان.
چی شده بود و چه اتفاقی بود ؟
قضیه از این قرار بود که ظاهرا یکی از خانم ها این پرتقال رو تو فریزر خونه پیدا کرده و آورده بود پیش مادربزرگ و خاله و مادر ما که این چیه ؟ تو فریزر چی کار می کنه و خلاصه همین سوال جمع رو به هم ریخته بود.
مشخص شد که دایی مهدی ما که عاشق پرتقال بوده ؛ چند ماه قبل با رخصت گرفتن از حاج خانوم اون پرتقال رو فریز کرده بود تا تابستون هم بتونه طعم میوه مورد علاقه اش رو بچشه . حالا همه پرتقال رو می دیدن و خودشون رو می زدن و ...
دایی ما اما هنوز همون طور 17 ساله و جوون و سرحال مونده . ماها پیر شدیم . ماها رفتنی شدیم.
یادش به خیر . می خواستم چیز دیگه بنویسم در مورد هفته دفاع مقدس اما این اومد تو ذهنم.
ما بقی بی ارزشند.




