تبليغاتX
کتابت - بیرقو ببر بالاتر

ما كلا يك چند باري به اصول بنيادگراييمون سري زديم حالا يا از روي جبر يا از روي جو يا از روي عقل.

اين بماند.

اما دو دفعه كه اين سر زدن ها مربوط مي شد به بدبخت هاي اسراييلي كه سر راهمون سبز شده بودن؛ هركدوم روايتي داشت و حال و هوايي متفاوت.

 

دفعه اول تو فرودگاه كمال آتاتورك استانبول بود كه جشممون افتاد به دوتا از علماي يهودي(كه انشالله صهيونست بودن . چون اگه جز اين باشه يحتمل سر پل صراط مي بندنم به دمب گوساله صامري) . خلاصه خون به جوش اومد و اومديم بريم تو باب مناظره و بعدش مباحثه و آخرش مفاحشه كه يكي از علماي همراه خفتمونو گرفت و تو همون فرودگاه با فضاي كاملا  معنويش رفت بالاي منبر و اصطلاحا سخن آغاز نمود در باب تقيه و فوايدش !

 

البته اين عالم بزرگوار در ادامه سفر تا بارسلون اسپانيا تو هواپيما درس و بحث رو ادامه دادن اما تو مدت اقامت 17 روزه در سرزمين زيتون و (...) ضمن پوشيدن شلوارك و مراجعت مكرر به فروشگاههاي هيجان برانگيز ! بارسلون تقيه عملي رو هم به ما شيرفهم فرمودن.

 

دفعه دوم اما دو سال بعدش بود و اين بار علما كه چراغ راه اند همراه ما نبودن.

يكي خل تر از خودمون در ركاب بود و هنگامه چرخه چيز به تعبير برادران افغان  در ورزشگاه اصلي المپيك آتن چشممون به جمال دو تا از دوستان روشن شد.

از مقابل لب تابشون رد مي شديم كه ديدن رسم الخط عبري خلاصه خون رو به جوش آورد و ياد جوسازي هاشون عليه آرش ميراسماعيلي افتاديم و يا علي ...

خداييش بچه هاي خوبي بودن اما دست يكيشون خيلي سفت بود( اون هم تعبري مشابه در مورد ما داشت).

 به هرحال بعد از كلي گفت و شنود روشنفكرانه و دخالت ساير خبرنگاران كه بچه ها اين كارا بده و بايد با هم دوست باشيد و اين حرفا ما به اين نتيجه رسيديم كه نبود علما در جوارمون چه تبعاتي در پي خواهد داشت.

 

اين دو داستان ادامه يافت تا يكي – دو ماه پيش كه با هيجان پوشش اخبار جنگ رفتيم لبنان.

از روز اول گروه خبرنگاران ايراني حاضر در بيروت مصر بودن كه الا و بلا ما اردوگاه فلسطيني ها نمي آيم.

دليل اصرار هم بلايي بود كه يكي از برادران فلسطيني سر نيوشا توكليان و شوهر محترم اهل هلندشون آورده بودن(حاج آقا توماس )

داستان از اين قرار بود كه اين بادر مبارز كه به جاي مبارزه تشريف آورده بودن به اردوگاه خوش آب و هواي صبرا و شتيلا در بيرون يه تيكه سيم بسته بودن به گردن بچه گربه و ضمن ملاحظه چشم هاي گرد شده حاح توماس و اشك هاي مظلومانه خواهر نيوشا ؛ سعي مي كردن بچه گربه بدبخت رو گوشه لپشون هم جا بدن و حظ بيشتري ببرن . 10 -12 تا از مبارزين ديگه هم دور ايستاده بودن و اين فرد از جان گذشته رو با تشويق هاي خودشون حمايت مي كردن !

 

خلاصه ما هم اين بار بنيادگراييمون از ناسيوناليستمون زد بيرون و گفتيم عمرا نمي آيم اونجا .

آواره اند كه باشند . فلسطيني اند كه باشند . اين چه چيز اضافه اي بوده كه خوردن ؟

 

خلاصه نرفتيم.

 

البته صادق و يلدا معيريان كه رفتن بعد از بازگشت قيافه هاي جالبي پيدا كرده بودن كه ازش مي گذريم.

 

اما داستان يادآوري اين خاطرات چي بود ؟ برميگرده به اين عكس و اين حركت انقلابي .

 

 

بنده خدا دختره كه چشمش افتاده به اين قهرمان رعناي ايراني بيرقو كشيده پايين و بي خيال حس ناسيوناليستيش شده.

 

احتمالا علما هم اون پايين داد مي زدن :

پسر بابا يالا – بيرق و ببر بالا ( 3 بار )

 

تو ذهنشون هم مي گفتن خوب به قاعده مذاكرات هسته اي هر چي ما ببريم بالاتر طرف مي كشه پايين تر ديگه !

 

پس دوباره داد مي زدن :

پسر بابا يالا تر  – بيرق و ببر بالا تر ( 3 بار )

 

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه نهم مهر 1385 و ساعت 2 بعد از ظهر |