تبليغاتX
کتابت - آقا مرتضی

 

                                              مرتضی پروازی مقدم

نشسته‌ بودی ، كار مي‌كردی، فكر مي‌كردی، در دنياي مادي خودت غوطه مي‌خوردي، ‌آمد يك نفر پشت خط و گفت: فلاني، راستي از آقا مرتضي خبر داري؟ شنيده‌ام تصادف كرده !

پتك داشت خبر، همينجوري دلت شور ‌زد، چه سال 85 پشت هر سؤال مشكوك و مبهم به يك سياهي و عزا رسيده‌ بودی . شوك داشت خبر. يك سره رفتی تا 27 اسفند 84، 3 هفته قبل اش . بزرگراه مدرس، ابتداي آفريقا، سالن كنفرانس وزارت نيرو . نشسته‌ بودی و به سخنان سركنسول ايران در فرانكفورت گوش مي‌دادي، در عوالم خودت. اينكه آلمان – ميزبان جام جهاني – چند ايالت دارد و در آن ايام كه تو و 80 همراهت مي‌خواستید برويد آنجا چه شرايطي. در گوشت ‌گفت: سلام.

ساده و محجوب و آرام و بعد صداي فرو رفتن در صندلي‌اش را حس کردی.

سلام آقا مرتضي، چرا پشت سر نشسته‌ايد، بفرماييد جلو.

لبخند ‌زد و شانه‌ات را فشار داد. يعني تعارف نكن، يعني به موقع جلو مي‌افتم، جلوتر از همه‌تان، آنجا ديگر اختيار دست تو و من نيست. يعني بنشين ، جاي هر كس و مسيرش معين است، يعني راحت باشد كه من راحتم !

چند دقيقه بعد آرام نجوا کرد؛ فكر مي‌كني ايراد دارد كه زودتر بروم؟ نه؛ چه ايرادي. خوب اگر كار داشتيد، اصلاً چرا آمديد، در اين باران و ترافيك، از خيابان ويلا تا به اينجا؟ لبخند زد و رفت. انگار فقط آمده بود سلامي كند، جايي نشان دهد و برود. رفت!

روايت از آن بعدازظهر نحس مي‌كني، باز

آقا مرتضي؟ شوخي مي‌كنيد؟ حاج آقا تصادف كرده‌اند؟

گفتي كه خبر پتك داشت، شوك داشت. همينجوري الكي كه نمي‌شود دلت هُري بريزد پايين. گوشي برمي‌داري و تماس با پدر مي‌گيري، كه دوست صميمي و چندين ساله‌اش است. از آقا مرتضي خبر داريد؟ خبر دارد!
باز مرغ خيال پرواز مي‌كند و مي‌رود به گذشته؛ به جام ملت‌هاي آسيا. چوچينگ، آخر دنيا. يك دهات با 30 ميليون نفر جمعيت در جنوبي‌ترين نقطه چين.

ساعت نزديك به 12 شب است، مقابل درب هتل خبرنگاران از تاكسي پياده مي‌شويد. سوت است و كور. 2 نفرمي‌دوند، مي‌دوند و كشان كشان جلو مي‌آيند، هر دو به تو و همراهت مي‌خندند و تو مي‌خندي به خنده‌شان. از ته دل است. پدر است و آقا مرتضي. ورزش می کنند . يك سال در تهران فقط پشت ميز بوده‌اند و حالا جبران مافات مي‌كنند. جلو مي‌روي و مي‌گويي: فايده نيست اين كارها. بايد از همينجا برويد تا تهران. آنوقت شايد كمي آب شوند اين قله‌هاي دنبه و چربي و مي‌خندي. مي‌خندد به خنده‌ات. چه كني؟ هر چه قالب از چهره‌اش، از چهره آقا مرتضي در ذهن ساخته‌اي يك عنصر ثابت دارد. خنده و آرامش، توأم؛ كه كمياب‌اند. خدايي.

شماره محمد جماعت را بگير، عليرضا علوي را، حاج آقا پرويزي، آقاي تهراني، عطايي، فيض‌آبادي، طلايي، فتح‌اله زاده - كوهستاني و ... يك نفر در گوشت نجوا مي‌كند؛ از طبقات مياني ساختمان پلاسكو، ساختمان پاركينگ پلاسكو افتاد پايين، گيج و منگ مي‌روي به اين سوي و آن سوي دفتر.

محمد زمردیان كه مي‌شنود، مي‌شكند. ميخكوب نگاه مي‌كند و ...

مي‌گويد: پارسال همين روزها بود، با هم رفتيم به حج، رفتيم به بازيهاي كشورهاي اسلامي در عربستان كه بهانه‌اي بيش نبود. يادش به خير شب‌هاي احرام. با آقا مرتضي؛ حال و هوايي داشتيم. وصل مي‌شد به آن منبع نور؛ چه وصل شدني. اشك پنهان مي‌كند و لب مي‌گزد. مي‌پرسد: بچه‌ها را خبر كنيم؟

مرغ خيالت لانه گم كرده بود ؛ پرواز مي‌كرد از اين سو به آن سو. گفتی پرواز ياد پروازي افتادی كه همان روز شد، پروازي كه آن روز رفت!

مي‌روي به چند هفته پيش از عيد، آمده بود ديدار از دفتر كار تازه‌ات و نشسته بود همين روبه‌رو كه حالا تو داري در آن بعدازظهر نحس را تجربه مي‌كني.

گفت: فلاني به اعتقادم اين حركت شما يك اشتباه از نوع ... است. و تو گفتي: آقا مرتضي شما كه خوب ما را مي‌شناسيد. شما لااقل اينگونه قضاوت نكنيد و باز آن پرتره مخصوص در ذهنت نقش مي‌بندد، حالا كه ياد آن ديدار مي‌افتي. لبخند مي‌زند و با آرامش مي‌گويد: منظور آن نبود كه برداشت كرده‌اي. من عذر مي‌خواهم و تو مقابل همه شرمنده مي‌شوي! كودتايي مي‌كند در دلت كه بزرگ بود و آنچنان عذر خواست از تو كوچك سركش.

بهرام شفيع و عليرضا علوي و حاجی منفرد روي خط مي آيند ...

خبر تأييد ‌شد، از ناجا، از آتش‌نشاني، اورژانس، پزشكي قانوني!
خدایا ؛ کاش یک نفر تکذیبش می کرد.
محمد جواد مي‌گويد: SMS كنيم خبر را براي بچه‌ها، بهتراست زودتر در جريان قرار بگيرند، توان نوشتن نداشتي. محمود، محمود كمك كن، متن پيام را تو بنويس و برايم بفرست. صداي زنگ موبايلت مي‌آيد، محمود پيام را فرستاده، پيام مرگ آن لبخند هميشه آرام، مي‌فرستي براي ليست ورزشي‌ها در همراهت. براي همه؛ چه فرقي مي‌كند. لااقل در يك چيز كه مشترك هستيم، لبخند آرامش را كه ديگر همه نمي‌بينيم. به ليست نگاه مي‌كني؛ يك به يك دارد براي همه مي‌رود. صادق، پژمان، مصطفي، يوسف - مجيد و مرتضي!!!

خبر مرگش را براي خودش هم SMS كردي! اشك حلقه مي‌زند دور چشم‌ها و ديگر نمي‌بيني. مرغ خيال اينبار مي‌رود تا خيابان پاستور، ساختمان قديمي مجلس، احمدي‌نژاد رييس جمهور شده و در اولين ملاقات‌ها پاي سخن ورزشي‌ها نشسته، رسول؛ رسول خادم بالا مي‌رود و آقا مرتضي را صدا مي‌كند. آقا مرتضي بالا مي‌رود و همه را صدا مي‌كند؛ حديث نفس ندارد، نگران سيستم‌اش نيست، ازطرح جامع مي‌گويد. جامع مي‌گويد. آن پرنده آنجا هم شكل مي‌گيرد. لبخند ميزند و پايين مي‌آيد.

صداي موبايلت بلند ‌شد. صدايي پشت خط ‌ لرزید؛ فلاني تو را به خدا خبر صحيح است؟ امير بود. امير ورزش، اميررضا خادم! خبر را تأييد کردی و صدايش را دو رگه ساختی! توان سخن گفتن نداشت، قطع ‌شد. موقع خداحافظي ‌گفت: ديروز با او سخن گفته بودم. زنگ زده بودم به آقا مرتضي كه تبريك عيد بگويم. حالا بايد تسليت بشنوم، عزادار شدم!
گوشي را روي ميز مي‌گذاري و به محمد مي‌گويي: ارسال كن؛ درگذشت تلخ و مشكوك مرتضي پروازي مقدم – عضو شوراي سردبيري روزنامه رسالت ...
بعدازظهر نحس به پايان نزديك بود و يك چيز انگار ايستاده بود وسط گلو و پايين و بالا مي‌رفت. خداحافظي کردی و استارت ‌زدي، ساعت قريب به 9 بود و بايد ساعت 9 آن سر شهر در جلسه‌اي می بودي كه اصلاً فراموشش كرده بودی ، مرغ خيال اختيارت را به دست گرفت، رفتی تا پيش خانواده‌اش، فرزندانش، همسرش؛ الان چه حالي دارند؟ كجايند؟
در شلوغي خيابان ولي‌عصر (عج) SMS مي‌آيد، با دو دلي موبايل را نگاه مي‌كني، محمد جواد نوشته: بچه‌ها زنگ زده‌اند به منزل آقا مرتضي؛ دخترش گوشي گرفته و گفته: بابا؟ بابا منزل نيستند، رفته‌اند روزنامه! هنوز برنگشته‌اند.

همان چيز كه ايستاده وسط گلويت، ديگر پايين نمي‌رود، مي‌آيد بالا، اشك گرم پهناي صورت را مي‌پوشاند، كنار مي‌زني. آقا مرتضي خدايت بيامرزد ...

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 3 بعد از ظهر |