ب : داستان بازداشت ۴۸ ساعته ما به قولی قراره بشه داستان جنگ ممسنی تو کتاب دایی جان ناپلئون . یعنی می خوایم سال ها ازش بگیم و خلاصه خودمونو یک زندانی سیاسی تمام عیار و متعاقبا آزاده معرفی کنیم . بعدشم چون بواسطه سرمای زمین بازداشتگاه عارضه کهنه کمر درد بر ما حادث شده ایضا کارت جانبازی بگیریم.
ج : بخش هایی از روایت حاج محمد زمردیان - هم سلولی! و برادر عزیزم - رو که بعد از این جریان خیلی بیشتر ارزش ها و استحکامش رو به من ثابت کرده به نقل از وبلاگش (چهار راه گفتمان) در پی می آرم. این روایت جدی بمونه تا بعدا طنزشو خودم قلمی کنم و حالی ببریم.این عکس هم نمی دونم چرا اصلا انتخاب شد . اما چاره ای نیست ما که رسوای عشق ابراهیم خان حاتمی کیا هستیم و این چیز پنهانی نیست.چسبوندیم خودمونو بهش خلاصه.
به نقل از وبلاگ حاج ممد :
قطعاً بازداشت ساعت 2 بامداد آن هم در سردترين روزهاي زمستاني كه بارش برف همه رو غافلگير كرده اصلاً تجربه شيريني نيست. خصوصاً آنكه دستگيري شماهيچ دليل منطقي نداشته باشه. يعني نه احضاريه اي، نه اخطاريهاي نه تذكريهاي! يه دفعه ميان ميبرندت. البته با ادب و احترام.
«ببخشيد مي تونم كارتتون رو ببينيم؟ بله اقاي ... خوب من حكم دارم و شما بازداشتيد؟ براي چي شو بعداً به شما مي گم. ببخشيد مامورم و معذور اگر لطف كنيد موبايل را تحويل بديد و ما را همراهي كنيد ممنون مي شم.»
اين شروع ماجرا بود اما نكته جالب اول اينكه ما نمي دونستيم كدام ارگان عامل بازداشت بوده. چون بازداشت كنندگان صرفاً با معرفي خود به نام مامور نيروي انتظامي به ما مراجعه كردن براي همين يكي مي گفت حفاظت اطلاعات قوه قضاييه، يكي مي گفت پليس امنيت و ديگري مي گفت حفا ناجا.
به هر حال ما رو يكي گرفت( احتمالاً پليس امنيت) و در بازداشتگاهی كه مسئولانش مي گفتند شما اينجا مهمان هستيد و پرونده شما دست ما نيست دو شب مهمان ماندیم!
...
از باز پرس ها و اينكه بحث پيگيري پرونده چگونه بود بگذريم شايد هم در جاي ديگر و زمان ديگري بنويسم.
اما چرا اين چند سطر را نوشتم دليلش هم اتاق شدن با دوستان جديد بود. فكر شو بكنيد شما رو محترمانه بازداشت كنند و به عنوان روزنامه نگار با افرادي هم اتاق بشيد كه یا مست هستند يا به اتهام دزدي يا مساله ديگري دستگير شدهاند. به هر حال شايد سخت باشه اما وقتی ارتباطی با بیرون نداری و نمی تونی کاری بکنی تنها چاره اینکه زمان در حال گذارو یه فرصت قلمداد کنی . فرصتي براي گپ زدن با آدمهايي از قشرهاي مختلف اجتماع.خصوصا اینکه همراهت ، هم جرمت یا هرچیز دیگه ایکه اسمشو بزارید یه آدم خوش خواب باشه که انگار یه چند سالی دنبال فرصتی برا بازداشت شدن می گشته تا کمبود خوابشو جبران کنه.میثم زمان آبادی که یا باهم در حال بازجویی و پی گیری پرونده بودیم و یا اینکه کت خاکستری نوشو که تازه هم خریده بود تا می کرد می گذاشت زیر سرش و هنوز سر مبارک زیر سری و لمس نکرده بود صدای خر و پوفش هوا بود و شده بود صدای آشنای راه شب برای اون هاییکه تو بازداشتگاه 2در3 متری نشسته بودند.
...
جالب بود يك گروه سه چهار نفره بودن كه به جرم مشروب خوري بازداشت شده بودند و با اينكه چند ساعتي از بازداشتشون مي گذشت هنوز آثار مصرف الكل در سكناتشون مشخص بود.
اونها كه در يك مجلس خودماني بساط نوش راه انداخته بودند در خيابان با چند مزاحم! درگير مي شن و براي رفع مزاحمت به 110 زنگ مي زنن و زمانيكه پليس خود اون ها را دستيگر مي كنه! دوستان تازه متوجه می شنکه چه اشتباهی مرتکب شدن؟؟!!!البته بعد ازگذشت چند ساعت هنوز هم نمي تونستن دقیق تحليل كنند چرابه رغم شاكي بودن بازداشت شده اند. يعني اونقدر نوش جان فرموده بودند كه فراموش كرده بودن به دليل عربده كشي كه براه انداختن نبايد خودشون به مامور زنگ مي زدن .با این حال اين ها با كلاس هاي بازداشت گاه بودن.
در كنار اين ها جواني بلند قامت و با اندامي تنومند بود از خانواده اي نسبتاً كم بضاعت .
او به اتهام فروش كراك، دزديدن يك سگ! و ضرب و جرح چند افغاني دستگير شده بود.تیپ رفتاریش end کاراکتر بچه هاي خلاف جنوب شهر تو فیلم ها بود.فيلم كه چه عرض كنم يك سريال 90 قسمتي قابل تكرار.
از فواید این کنفرانس های علمی پژوهشی که ظاهرا برای دوستان تجربه عملی هم به همراه داشت این بود که ما تازه فهميدیم به قول اين دوستان كراك چگونه انسان را بيچاره مي كند.
بگذريم.
ج) ادامه رو در چهارراه گفتمان بخونید . لینکش رو اون پایین هم هشتم.

