تبليغاتX
کتابت - رقص به یاد موندنی

ما امروز که چهارمین روز تعلیق فوتبال ایران رو پشت سر گذاشتیم در جمعی وزین و فرهیخته نظری به شدت "محمودانه" شنیدیم پیرامون مزایای تعلیق که بی ارتباط به داستان دنس برادر فاتح نبود.

 

در نشست مشترک با سران حزب موتلفه ؛ حضرت آقایی – از علمای بدون لباس – می فرمودن : این فرصت طلایی (تعلیق) می تواند حاشیه های فوتبال کثیف را کم کند و بهترین زمان است برای اینکه اصلا بگوییم فوتبال به چه درد می خورد ؟ شمشیربازی ، دوومیدانی ، شنا و ... بریم سراغ این ها و اساسا درب این فوتبال پر از فساد را ببندیم !!!

 

حالا اینکه چنین سخنان شاخصی از دهن چه کسی خارج می شد را پوشیده می دارم که به یاس روحی – فلسفی دچار نشوید اما خدا وکیلی هر چه این روزها بیشتر فکر می کنم بیشتر یاد دروازه های شهر و نگهبانان پر تلاشش در آن حکایت معروف می افتم.

 

                                               

                                                      

 

 

 اما داستان ابوالفضل خان فاتح که جنب و جوشی در میان ایسناییون (به قول حاج محمد) به پا کرده را روایت می کنم و پیش از آن یادی هم می کنم از برادر مسعود حیدری که جهت تطمیع ما برای حذف پست قبلی یک فقره نهار وزین امروز به ما خورانیدند در قلعه ایلنا .

 

داستان ابوالفضل خان اما چیز دیگری بود ؛ هرچند که نفیا یا اثباتا نمی توان در خصوص واکنش احتمالی شان به افشای این حقیقت سخنی گفت اما ما برای محکم کاری از هفته پیش تا به الان تلفن هایی که با کد انگلیس به همراهمان می شد را ریجکت کردیم و پیه برخورد فیزیکی ابوالفضل خان و اعوان و انصارش را هم به تن مالیده ایم.

 همینجا هم اعلام می داریم که نهضت افشاگری ادامه دارد و چه بسا حکایت بعدی در باب یکی از سرداران معظم نظام روایت گردد.

 

یک زمان ایسنایی بود که ما با دل و جان دوستش داشتیم – و داریم . با یک اتاق 3 در 4 که مشتمل بود بر سه عنصر به ظاهر خشن و اما یکدل . حاج فرهاد نادعلی زاده که برای گروه سیاسی (با همه زیر مجموعه هایش اعم از پارلمان و دیپلماسی و سیاسی داخلی و ...) سیاست ورزی می کرد ؛ برادر مسعود حیدری که بر اقتصاد و اجتماع حکم می راند ( که داستان ادامه دار آقازاده ها یکی از محصولات کارش بود) و ورزشی و علمی – آموزشی(مشتمل بر پزشکی و آی تی و فنی – مهندسی و دانشجویی) که ما حمالی اش را می کردیم.

 

این اتاق که قلعه عقاب می خواندنش اصطلاحا اتاق مدیران خبر ایسنا بود که البته هرچه شیطنت و سرو صدا و شوخی های قبیح هم بود از همان جا صادر می گشت . علی الخصوص وقتی میهمانانی از جنس احمد رضا خان یوسفی و استاد حسین شاکری داشت.

 

ایام اما وقتی با رقابت های مقدماتی جام جهانی مصادف گشت دیگر ایسنا یکپارچه شور بود و هیجان ورزشی و ما هم که دیگر خدا را بنده نبودیم . گزارش لحظه به لحظه داشتیم از شادی های خیابانی و جر و بحث مداوم با ابوالفضل خان فاتح ( رییس ایسنا ) که به خدا اینها نه اراذل اند و نه اوباش ؛ نه غرب زده اند و نه وطن فروش . جوانند . عاشق فوتبال (به قولی آن موقع شب مگر چه کار میییی کنند ؟ دنبال کار مییییی گردند)

 

اما آقای رییس زیر بار نمی رفتند و به قاعده تحلیل پرسروصدای سعیدخان حجاریان(جنبش فرومایگان) اعتقاد داشتند تا نبینند باور نمی کنند که این شادی و هیجان طبیعی و معمولیست .

 

خلاصه یک شب فرمودند ماشن روشن کن تا بریم در دل شادی کنندگان تا من حالی ام شود که این شلوغ بازی ها انگیزه های صرفا پاک ندارند . حضرت آقا یک کیلو تخمه داغ هم از خیابان ستارخان ابتیاع نمودند و همزمان به سه کار مشغول شدند . اول شکستن تخمه ؛ دوم درآوردن پوست تخمه ها از لابلای سبیل معروفشان و سوم نصیحت میثم غربزده !

 

ما هم که داغ بودیم و لجباز ؛ کله مرکب را کج کردیم سمت دیار عاشقان و دلسوختگان ؛ گیشا .

 

حالا اینکه ابوالفضل خان از دیدن تیپ دختران فوتبالدوست و آرایش پسران مومن آن دیار دهانشان باز مانده بود و تخمه ها را سه تا یکی کف ماشن تف می کردند به کنار ؛ این که با مشاهده انفجار پی دی پی گاز و نارنجک دستی ده بار گفتند خوب شد پیکانم را نیاوردم و با لانسر لگن تو اومدیم هم به کنار و این که هنر حرکات گروهی و مشترک موزون را سعی می کردند نبینند و بگویند من اشتباه می بینم هم به همان کنار اما چشم تان روز بد نبیند که ناگهان نرسیده با پاساژ نصر خودروی ما روی هوا رفته بود و برادران و خواهران مستقر در آن ناحیه بند کرده بودند که اگر نرقصید نمی گذاریم بروید ؛ ماشین تان را هم چپ می کنیم .

 

 

ابوالفضل خان هم مات و مبهوت کیسه تخمه به یک دست و دانه تخمه میان دهان و آن یکی دستشان به من زل زده بودند که حالا چه کنیم ؟ من که پرابلم چندانی نداشتم درب را باز کردم و روی یک پا چند حرکت موزون به جای آوردم که مزه اش هنوز زیر زبانم مانده ؛ اما فرض کنید رییس ایسنا را که می خواستند از پنجره بیرونش بکشند و یا علی !

 

دیدم بنده خدا بدجایی گیر کرده ؛ داد زدم : " بابا ول کنید ایشون دکتر فاتح اند رییس ایسنا ؛ بگذارید بروم روی سقف به جای ایشان برایتان جبران مافات کنم"  که همین جملات کار را بدتر از قبل کرد . فرض کنید 300 – 400 دختر و پسر را که با هم داد می زدن : ایسنا باید برقصه – ایسنا باید برقصه !

 

5 دقیقه بعد

ابوالفضل خان دست چپشون رو کامل باز کردن ؛ دست راست رو گذاشتن پشت سر مبارک و چنان قری دادن که بابا کرم شاهرودی رو به تمام معنا تفسیر می کرد . همزمان لب و لوچه هاشون هم به راست و چپ متمایل می شدن و دیگه من بودم که از شدت خنده اشک از چشمام می اومد و تلاش می کردم حضرت آقا رو راضی کنم دنس رو خلاصه کنن و سوار ماشین بشن تا برگردیم سر کار !

 

شبی شد به یاد موندنی در حافظه این ذهن منحرف ما .

 

نتیجه : تعلیق فوتبال یک فرصت طلایی بود برای اینکه ما درب فوتبال رو بواسطه تمام مفاسدش تخته کنیم.

 والاسلام

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 6 بعد از ظهر |