
ميگويند روزي حضرت مولانا –كه به يقين كسي را نميتوان يافت، مشكوك در كمال و حكمتش- اطرافيان را ندا داد كه آن «قلف» را بياوريد! و ادامه كه فلاني ظاهرا به فلان عارضه «مفتلا» شده است! از اطرافيان يك نفر ايشان را ندا داد كه اي بزرگوار تا آنجا كه ما ميدانيم «قفل» صحيح است، نه «قلف»! فلاني را هم بايد گفت كه به عارضهاي «مبتلا» گشته نه«مفتلا»! مولانا پاسخ فرمورد: «همينطور است كه ميگويي، منتها چنين سخن ميگويم چون عزيزي-از مردم عادي- حضور داشت كه يكبار در جمعي «قلف» و «مفتلا» به زبان آورده بود. چنين سخن، به احترام مردمان است كه به گمانم اغلب اسماء و لغات حق آنها بوده از ابتداي خلقت و حقشان هم باقي است».
اين، نوع احترام و ارادت مولاناست؛ صاحب سخن و انديشه و حكمت به مردمان. مولانا كه آنچه مولانايش ساخت يكي هم همين توانمنديها و توفق بر كلام و بيان بود. او چنين به احترام مردمان، سخن ديگر ميگويد و گفتار متفاوت تا يادآور شود، اگر اهل ياد گرفتن باشيم، حرمت مردم و ادب نگاهداشتن در برابرشان مهمتر از هر آن چيزي است كه اصل بزرگي ميدانيم.
در سايه آن لطف تو، آخر گشايم قلف تو
در سرنشسته الف تو، زان طره آويخته
***
چه موجب تلخكامي است، اما آنگاه كه ميان روزمرگيها، همين مردم از خاطر بروند و فراموش شود كه اگر امروز جايگاه و پايگاهي- كوچك و بزرگ- فراهم گشته، ثمره اعتماد و انتخاب همينهاست.
همينها كه اگر امروز راهي به رويشان بسته بماند، زندگيشان از مدار آرامش خارج شود، فقر بر درب خانهشان بكوبد يا هر نفس بيماري و مصيبت فروبرند، به يقين جايي بايد پاسخگو بود و روزي حرارت عذاب و تقاص را به جان خريد.
چه سخت است، پذيرفتن اينكه با تمام آموزهها و بزرگنكتههاي نبشته شده بر صفحات تاريخ، باز پيدا شوند كساني كه به هنگام هر مجادله و معاملهاي، مردم را ناديده گرفته و گمان برند كه چرخروزگار، چنين خواهد گشت و از آستين عدالت، دستي بيرون نخواهد آمد. چه عجيب است اين گمان كه اگر نفع مردم را معطل بازيهاي خود ساختيم، سلامتشان را فداي اشتباهاتمان كرديم، سرمايهشان را سرمايه استمرار جايگاهمان نموديم، آبي از آب تكان نخورده و ميگذرد به چشم برهم زدني، بيهيچ عقوبت!
ميگويند: حاكمي بود، عادل. چون از تاجري خطا سرزد و به موجب آن حقالناس به چاله افتاد، فرمان داد كه از ميان سهعقوبت يكي را برگزيند؛ يا يك من پياز تند و سرخ را مقابل چشم مردم بخورد، يا درد صدضربه تركه در آبخوابانده شده را به جان بخرد و يا تمام پولهايي كه تباه كرده را به شاكيان بازگرداند. تاجر خطاكار ابتدا پيازخوردن را برگزيد. مقابل همه نشست و پيازهاي تند و بيمروت را يكبهيك به دندان كشيد تا چون كار به ميانه رسيد ديگر تاب و توان از كف داد و فرياد زد كه چوب تر بياوريد، اما تحمل درد و سوزش تركههاي پياپي هم كار او نبود. چندتايي كه بر كمر و گردهاش وارد شد، گريان ندا برآورد كه پول ميدهم، پول همه را.
تاجر خطاكار آن روز هم پياز خورد، هم چوب و هم پول داد تا سالها و قرنها، خطاكاران را يادآور شود عدالتي هست و محاسبهاي در حراست از جان و مال و آبروي «مردم» كه گريزي از آن نداريد كه هم زبان سرختان را خواهد سوزاند، هم جان ضعيفتان را به بلا دچار خواهد كرد و هم درنهايت هر آنچه از راه غير گرد آوردهايد را به صاحبش باز خواهد گرداند. براي آنان كه در خانهاند، همین يك قصه هم بس است.

