
1-روايت آقاي ناظم و فرزندش را حتما سالها قبل شنيدهايد. داستاني برگرفته از نوشته پيشكسوتي كه قريب به اين مضمون بود: «رسم كتكزدن و فلك مدتها بود كه از مدرسه رخت بسته و آقاي ناظم هم چارهاي نداشت جز آنكه تركه آلبالو را خانه نهاده و به راه منطق و استدلال بيايد. چه، چند باري بابت خشونتهايش راهي ناحيه و اداره و دادگاه شده و از اين بابت هزينه فراوان داده بود، اما چهره پسر آقاي ناظم و كبوديهاي هر از چندگاهش نشان ميداد كه در خانه، رسم كهن همچنان برپاست و ميان آقاي ناظم و فرزندش قاعده جديد هنوز حكمفرما نشده. تا اينكه روزي بر سر صف آقاي ناظم عنان اختيار از كف داد و دست بالا برد تا به قانون قديم، شاگردي را تاديب كند. همان زمان بود كه پسر آقاي ناظم ميان پريد و خود را مقابل ضربه قرار داد، با اين لحن كه «پدر، مرا بزن! مرا بزن و مدرسه را بر هم نزن! مرا بزن»!
2-روزگاري اگر گلاويزشدن آدمها با يكديگر، براي خودشان شهرت ميآورد و براي ديگران فرصتي براي سرگرمي، واقعيت آن است كه حالا ديگر نه از آن « اسم دركردن»ها خبري هست و نه از آن چشمهاي مشتاق به هنرنماييهايي از اين دست. حالا مدتهاست كه گلاويز شدن آدمها بدترين حال را ميان مردم پديد ميآورد. احساسي ميان تاسف و شرمندگي؛ كه مگر ميشود در قرن بيستويكم در پايتخت سرزميني كهن به نام ايران، هنوز باشند آدمهايي كه زبان و منطق را وانهاده و براي رفع سوتفاهمها از ابزار«زور» بهره ببرند! مگر ميشود ميان خيابانهاي شهر، چشم بست و دهان باز كرد به هر آنچه كه نه نشان از شخصيت دارد و نه نشانه از اخلاق. حالا مدتهاست كه مردم هر آنكه چنين ميكند را از دايره «شهروند» خارج دانسته و روي برميگردانند. بهجز آنها كه چون خود همچنان آنگونهاند، اينگونه نيستند!
3-برابر چشم جهانگردي، مقابل خانوادهاي محترم، چند قدمي كودكي معصوم و متعجب... هرچه بيشتر اين ذهن پرخاطره را جستوجو ميكنيم، زشتي رفتار و قباحت كلامشان بيشتر به چشم ميآيد. كاش روزگاري در خلوت و خانهشان هم، چنين احساس كنند كه روزگار ديگر شده و بايد «تغيير» كرد.

