
«ديوژنيسم» در ادبيات غرب هرچند «نيشگون زدن» و«تلخزباني» معنا شده، اما حتماً «ديوژن»، فيلسوف شهير يوناني را نبايد چهرهاي دوستنداشتني و منفور توصيف كرد، چه به گمان او نهايت آدميت، داشتن «فضيلت» و نهايت «فضيلت»، ابراز بينيازي از تمام وابستگيهاي دنيايي بود. همين.
بر اين اساس هم بود كه بسياري از مورخان رفتار و پندار وي را آنچنان متفاوت از ديگران توصيف كردهاند كه حالا نامش به مفهومي در زبان انگليسي بدل شده و هر كه نسبت به دنيا و جاذبههاي ظاهرياش بياعتناست را به او تشبيه ميكنند.
ميگويند «ديوژن» آنچنان نسبت به دنيا و مظاهرش بيتوجه شده بود كه از شهر بيرونش كردند! چنان كه سالها در دل طبيعت زندگي ميكرد و كار. در همان دوران تبعيد بود كه كسي به طعن و تمسخر گفت: «ديوژن! ديدي عاقبت، همشهريانت تو را از شهر بيرون انداختند»؟ ديوژن پاسخ داده بود: «نه! اينگونه نيست. من آنها را در شهر جاي گذاشتم».
يا جاي ديگر آمده كه چون اسكندر مقدوني شهر «كورنت»(زادگاه ديوژن) را فتح كرد، باشكوه و دبدبه سلطنتي به ديدار وي شتافت. در اين حال ديوژن برابر آفتاب خوابيده و به اسكندر بيمحلي كرد. اسكندر ندا داد كه مگر مرا نميشناسي كه اينگونه از به جاي آوردن احترام سرباز ميزني؟ ديوژن پاسخ داد: چرا، شناختم. چون بندهاي از بندگان من هستي، رعايت احترام را ضرورت ندانستم و ادامه داد: «تو بنده حرص و آز و خشم و شهوتي، در حاليكه من تمام اينها را بنده و مطيع خود ساختهام؛ پس بنده مني. ديگر آنكه ميگوييد پادشاه و حاكم مطلق يونان و مقدونيه هستي و ادعا ميكني كه بالاتر از اين مقام «هيچ» است. پس چون من همان «هيچ» هستم، پس از تو بالاتر و والاترم!
اسكندر برآشفت، با لگد بر پاي ديوژن زد و گفت: «برخيز، آخر شهر تو به دست من فتح شده»، ديوژن در همان حال پاسخ داد: «فتح شهرها، عادت شهرياران است و البته لگد زدن هم عادت چارپايان»! ميگويند در اين حال بود كه اسكندر مستاصل فرياد برآورد كه «اگر اسكندر نبودم، حتما آرزو داشتم ديوژن شوم».
***
آنها كه بنده حرص و طمع نيستند، آزادهاند و نان از بازوي خود ميخورند. خشم و خواب را بر آنها حكومت نيست و در زندگي سادهشان جز مهر و عشق به خانواده نمييابيد. آنها كه «كار» را افتخار ميدانند و عنوان «كارگري» براي خود و خانوادهشان را «نگين سليماني». شايد «ديوژنيست» را بهتر باشد، اينگونه ترجمه كنيم.

