
«پهلوان حلاج يزدي» نه به جهت هنرنمايياش در گوشهاي از اين زمين كه به خاطر سنگهاي مرمريناش راه به دربار ناصري يافت و بازوبند پهلوان اول كشور گرفت. ميگويند صبح به صبح دهها نفر بودند ايستاده مقابل نانوايي«ابراهيم حلاج» تا نمايش روزانه ببينند و زيرلب بگويند«قدرت خدا» را ببين! ميايستاند و زل ميزدند به تاچههاي چند مني گندم كه ابراهيم برسردست ميگرفت و بر پشت بام نانوايي پرتاب ميكرد بيآنكه لازم باشد ديگر كارگران نانوايي، 3-4نفري چند پله را نفسنفسزنان بروند كه تاچهاي بالا برده، انبار پر از گندم سازند و قوت مردم حاصل آورند.
اما بعد از نماز مغرب، زورخانه شهر حالي ديگر داشت، چه اينبار به جاي دهها، صدها نفر آمده بودند تا زورآزمايي «پهلوان حلاج» و سنگهاي مرمرين را نظاره كنند. سنگهايي كه هيچ كس را توان بلند كردنشان نبود. چون دولنگه در با ضخامتي قريب به يك وجب دست. سنگهايي كه روی هم بيش از 40 حقه بزرگ (حدود 160 كيلوگرم) وزن داشتند و هيبتشان رعشه بر بازوان هر آنكس ميانداخت كه خيال بر سينه كشيدن را در ذهنش بياورد.
ميگويند پهلوان دراز ميكشد، سنگها را از دستگيرهاي كه ميانشان تراشيده بودند دست ميگرفت، ابتدا به پهلوي راست ميغلطيد و دست چپ را با سنگ بالا ميآورد و آنگاه به چپ تا بازوان دست راست را گرم كند. مرشد در اين ميان ميشمارد: يكي و دوتا، سه تا و چهارتا...
صداي صلوات حاضران كه براي پنجاهمين بار بلند ميشد، پهلوان دو تخته را همزمان به آهنگي موزون بالا و پايين ميبرد، بيآنكه گوشهاي از آنها به زمين برخورد كنند. اينبار شمارش از پنجاه بود تا يك و نواي بدون وقفه صلوات مردم كه پهلوانشان افتخارشان بود و نشانه سرافرازي ديارشان.
آن زمان پهلواني براي خودش رسم و راهي داشت. مثلا پهلواناني چون حلاج را ميتوانستي ببيني كه در زورخانه ای ديگر که سنگي غير از «سنگهاي مرمرين» بر دست گرفته باشد، اما پهلواني ديگر نبود كه حاضر باشد خود و زور بازويش را با مرمرينهاي حلاج بيازمايد. چه، مشخص بود كار هركس نيست و اصلا پهلواني را با آنچه ما امروز «آزمون و خطا» ميناميم، نسبتي نيست. همه ميدانستند تحمل آن بار و قبول آن فشار جز به بازوان پهلوان حلاج ميسر نيست و پس از او هم سنگها را بايد با حرمت و احترام گوشه زورخانه نگاه داشت تا يادآور زورمندي يكي از اهالي سرزمين ايران باشد. همين، نه بيش و نه كم.
***
اين روزها، سخن از مقابله با سنگ سنگين و بدقلقي چون «ترافيك» پايتخت كه پيش ميآيد، نميدانيم چرا دوران پهلواني و بزرگي «حلاج» به ذهن ميرسد. رسم آنها كه «آزمون و خطا» نميكردند. رسم آنها كه ميدانستند هر پهلواني را براي نرم كردن سنگي ساختهاند و كار هركس نيست ميان گود رفتن. دغدغه اعمال «مديريت واحد شهري» كه پيش ميآيد ياد اين ميافتيم كه چقدر بعضي هواي بلند كردن «سنگهاي مرمرين» برشان داشته و پس از اين همه خطا باز راضي به سپردن كار نيستند. باز نميخواهند بپذيرند كه مديريت هم چون «پهلواني» راه دارد و رسمی براي خودش.

