ما یک مقادیری دچار برخی مسایل شدیم و احساسات ماجراجویانه برمون غالب گشت و دست به کاری زدیم ؛ باز.
به قولی شدیم مثلهم کمثل الحمار
از اون حمار هایی که فقط تو ایران اون هم از نوع خبرنگاراش پرورش پیدا می کنن.
رفتیم سفر خارجه به یکی از بلاد بفهمی نفهمی کفر ؛ با دبیرکل حزب معروف خران هم دیداری تازه کردیم
حالا صداش یحتمل بعدا در بیاد. اگه شعوری باشه اینور.
بلاگفا هم که 10 روزی زایمان داشتن و ما و این دفترچه ناقصمون گله باقالی ها به سر می بردیم. خلاصه همه چیز جور بود برای سرسره بازی – نه از نوع ناصرالدین شاهی البت.
می گن یه بابایی رو می خواستن دار بزنن . ازش می پرسن این دم آخری یه درخواست بکن تا اجابت کنیم.
یارو هم نه می ذاره و نه بر می داره می گه : من و نکشین !!!
ما هم فعلا از علما که دم انتخاباتی کاردو گذاشتن سر گلو ؛ همین رو خواستیم .
ما هم که با حزب خران بستیم دیگه زدیم خودمون و بی حماریت کامل.
