سخت باران، نيمهشب باران
هيچ در دنيا بهجز باران وحشي نيست
بر همين آلونك نالان
كه چون بيدشكسته، ميزند هردم هزاران چنگ در توفان
ديدهاي آيا؟
در شب توفان كه لرزان در تقلا هست بين زندگي و مرگ
برسر شاخسار خسته، تنها برگ؟
ديدهاي آيا؟
***
اين روايت اعجازآور ادوارد توماس انگليسي است از جنگ. شعرباران! چنين بود كه به يكي از مشهورترين اشعار تاريخ با موضوع جنگ بدل شد. ساخته شاعري كه خودش بالاخره قرباني يكي ازجنگهاي جهاني شد و پيكر خونآلودش را در فرانسه به خاك سپردند. انگار سايهاش را بر سر ديده بود كه چنين سرود و چنان مرد، اما جنگها آنقدر بودهاند و فجايع ناشي از آنها بيشتر كه وقتي قرار شود تلخي و سرخيشان به تحريري درآيد، آدم حيران بماند ميان دنيايي از روايتها.
همچون آنجا كه شاعر شهيد خودمان ميسرايد:
من از انتهاي جنون آمدم
من از زيرباران خون آمدم
از آنجا كه پرواز يعني خدا
سرانجام و آغاز يعني خدا(2)
***
جنگ اما فارغ از تمام نقدها كه برش ميرود، آموزههايي هم دارد كه شايد هيچ مجال ديگر براي كسبشان نباشد. براي خود قواعدي دارد و شرايطي؛ لوازم و ضوابطي چنان كه «تدبير» را به روشنترين صورتش عيان ميسازد و به قولي ديگر بهترين صحنه براي نمايش انسانيت انسانهاست. چه، وقتي آتش جنگ روشن شود، است كه ميتوان مرز ميان آنها كه مردند و نامرد را خوب تشخيص داد.
مردهايي كه مقابل برافروزنده آتش ميايستند، جان بر كف ميگذارند و نامردها كه به گوشهاي نشسته و از اين نمد، كلاهها ميسازند. كم هم نبودهاند.
مرا كشت خاموشي لالهها
دريغ از فراموشي لالهها
كجا رفت تاثير سوز دعا
كجايند«مردان» بيادعا
كجايند شورآفرينان عشق
علمدار مردان ميدان عشق
***
همانان كه از واردي ديگرند
همانان كه گمنام و نامآورند(3)
همين جنگ كه گفتيم قواعد و شرايط خودش را دارد، اما بارها محل وقوع اتفاقات عجيب هم بوده. ميگويند در جريان جنگهاي 3ساله اسپانيا بود كه ژنرال مولا(از فرماندهان تحت فرمان سپاه ژنرال فرانكو)، به هنگام پيشروي سوي مادريد براي نخستينبار قواعد مرسوم را كنار گذاشته و در نامهاي خطاب به آنها كه به شهر تسلط داشتند، آورد: «من با 4ستون سرباز از شمال و جنوب و شرق و غرب به مادريد حمله خواهم كرد»! بسياري كه ادامه نامه مولا را هنوز نخوانده بودند، در اين ميان به حيرت فرورفته بودند كه چنين سردار سرشناسي چگونه و با چه دليلي اسرار فاش كرده و از نحوه آرايش سپاهش پرده برميدارد! مولا اما در ادامه آورده بود: «گفتم 4ستون سرباز و نيرو دارم چرا كه ميدانم هيچكدام از آنها مساله اصلي شما به هنگام جنگ نخواهند بود. اميد من اتفاقا به ستون ديگري از سربازان و همراهانم است كه هماكنون در دل شهر مادريد زندگي ميكنند. ستون پنجم من را كساني تشكيل ميدهند كه از خود راندهايد، مورد آزار قرار دادهايد و پيوندي ميان آنها با خودتان باقي نگذاشتهايد. آنها دانسته يا ندانسته براي ما فعاليت ميكنند. حتي شايد اصلا با ما موافق هم نباشند، اما چون با شما به قطع و يقين مخالف شدهاند، لذا اعمالشان غيرمستقيم به سود ما تمام ميشود. بنابراين به صراحت ميگويم كه اگر از 4ستون اعزامي من واهمهاي نداريد، اما از ستون پنجم ما بهراسيد كه خودتان پديد آوردهايد»! چنين است كه بسياري ژنرال مولا را واضع فرضيه«ستون پنجم» ميدانند. همان فرضيهاي كه در 8سال مقاومت سرافرازانه ايرانيان برابر دشمن از نوع عكس به اثبات رسيد. اين بار صدام بود و اعمالش. چنان كه صدها هزار مسلمان عراقي را چنان به ستوه آورد تا هرازگاهي در قلب حكومتش آتش برپا سازند و رودرروي جلاد بايستند.
***
اين روزها گاه كه آسمان حوصله ابري ميشود، براي خيليها قيصر ميماند و ماندگار روايتش از درون قلبهايي كه به عشق اين سرزمين پاك ميطپند، خصوصا آنكه درسالروز آغاز مقاومت هم باشیم:
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود ما ديده ايم
اگر خون دل بود ما خورده ايم
اگر دل دليل است آورده ايم
اگر داغ شرط است ما برده ايم
اگر دشنه ي دشمنان گردنيم
اگر خنجر دوستان برده ايم
گواهي بخواهيد اينك گواه
همين زخم هايي كه نشمرده ايم
گواهي بخواهيد اينك گواه
همين زخم هايي كه نشمرده ايم
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست عمري به سر برده ايم(4)
*۱-شعرباران-ادوارد توماس(ترجمه شريف سعيدي)
۲و۳-مثنوي شرمساري-عليرضا قزوه
۴-مرحوم قيصر امينپور
*همشهری - سه شنبه ۳۱ شهریور - اول مهر




