تبليغاتX
کتابت

 

سخت باران، نيمه‌شب باران

هيچ در دنيا به‌جز باران وحشي نيست

بر همين آلونك نالان

كه چون بيدشكسته، مي‌زند هردم هزاران چنگ در توفان

 

ديده‌اي آيا؟

در شب توفان كه لرزان در تقلا هست بين زندگي و مرگ

برسر شاخسار خسته، تنها برگ؟

ديده‌اي آيا؟

***

اين روايت اعجازآور ادوارد توماس انگليسي است از جنگ. شعرباران! چنين بود كه به يكي از مشهورترين اشعار تاريخ با موضوع جنگ بدل شد. ساخته شاعري كه خودش بالاخره قرباني يكي ازجنگ‌هاي جهاني شد و پيكر خون‌آلودش را در فرانسه به خاك سپردند. انگار سايه‌اش را بر سر ديده بود كه چنين سرود و چنان مرد، اما جنگ‌ها آن‌قدر بوده‌اند و فجايع ناشي از آن‌ها بيشتر كه وقتي قرار شود تلخي و سرخي‌شان به تحريري درآيد، آدم حيران بماند ميان دنيايي از روايت‌ها.

هم‌چون آن‌جا كه شاعر شهيد خودمان مي‌سرايد:

من از انتهاي جنون آمدم

من از زيرباران خون آمدم

از آن‌جا كه پرواز يعني خدا

سرانجام و آغاز يعني خدا(2)

***

جنگ اما فارغ از تمام نقدها كه برش مي‌رود، آموزه‌هايي هم دارد كه شايد هيچ مجال ديگر براي كسب‌شان نباشد. براي خود قواعدي دارد و شرايطي؛ لوازم و ضوابطي چنان كه «تدبير» را به روشن‌ترين صورتش عيان مي‌سازد و به قولي ديگر بهترين صحنه براي نمايش انسانيت انسان‌هاست. چه، وقتي آتش جنگ روشن شود، است كه مي‌توان مرز ميان آن‌ها كه مردند و نامرد را خوب تشخيص داد.

مردهايي كه مقابل برافروزنده آتش مي‌ايستند، جان بر كف مي‌گذارند و نامردها كه به گوشه‌اي نشسته و از اين نمد، كلاه‌ها مي‌سازند. كم هم نبوده‌اند.

مرا كشت خاموشي لاله‌ها

دريغ از فراموشي لاله‌ها

كجا رفت تاثير سوز دعا

كجايند«مردان» بي‌ادعا

كجايند شورآفرينان عشق

علمدار مردان ميدان عشق

***

همانان كه از واردي ديگرند

همانان كه گمنام و نام‌آورند(3)

همين جنگ كه گفتيم قواعد و شرايط خودش را دارد، اما بارها محل وقوع اتفاقات عجيب هم بوده. مي‌گويند در جريان جنگ‌هاي 3ساله اسپانيا بود كه ژنرال مولا(از فرماندهان تحت فرمان سپاه ژنرال فرانكو)، به هنگام پيشروي سوي مادريد براي نخستين‌بار قواعد مرسوم را كنار گذاشته و در نامه‌اي خطاب به آن‌ها كه به شهر تسلط داشتند، آورد: «من با 4ستون سرباز از شمال و جنوب و شرق و غرب به مادريد حمله خواهم كرد»! بسياري كه ادامه نامه مولا را هنوز نخوانده بودند، در اين ميان به حيرت فرورفته بودند كه چنين سردار سرشناسي چگونه و با چه دليلي اسرار فاش كرده و از نحوه آرايش سپاهش پرده برمي‌دارد! مولا اما در ادامه آورده بود: «گفتم 4ستون سرباز و نيرو دارم چرا كه مي‌دانم هيچ‌كدام از آن‌ها مساله اصلي شما به هنگام جنگ نخواهند بود. اميد من اتفاقا به ستون ديگري از سربازان و همراهانم است كه هم‌اكنون در دل شهر مادريد زندگي مي‌كنند. ستون پنجم من را كساني تشكيل مي‌دهند كه از خود رانده‌ايد، مورد آزار قرار داده‌ايد و پيوندي ميان آن‌ها با خودتان باقي نگذاشته‌ايد. آن‌ها دانسته يا ندانسته براي ما فعاليت مي‌كنند. حتي شايد اصلا با ما موافق هم نباشند، اما چون با شما به قطع و يقين مخالف شده‌اند، لذا اعمال‌شان غيرمستقيم به سود ما تمام مي‌شود. بنابراين به صراحت مي‌گويم كه اگر از 4ستون اعزامي من واهمه‌اي نداريد، اما از ستون پنجم ما بهراسيد كه خودتان پديد آورد‌ه‌ايد»! چنين است كه بسياري ژنرال مولا را واضع فرضيه«ستون پنجم» مي‌دانند. همان فرضيه‌اي كه در 8سال مقاومت سرافرازانه ايرانيان برابر دشمن از نوع عكس به اثبات رسيد. اين بار صدام بود و اعمالش. چنان كه صدها هزار مسلمان عراقي را چنان به ستوه آورد تا هرازگاهي در قلب حكومتش آتش برپا سازند و رودرروي جلاد بايستند.

***

اين روزها گاه كه آسمان حوصله ابري مي‌شود، براي خيلي‌ها قيصر مي‌ماند و ماندگار روايتش از درون قلب‌هايي كه به عشق اين سرزمين پاك مي‌طپند، خصوصا آن‌كه درسالروز آغاز مقاومت هم باشیم:

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم

اگر داغ دل بود ما ديده ايم
اگر خون دل بود ما خورده ايم
اگر دل دليل است آورده ايم
اگر داغ شرط است ما برده ايم

اگر دشنه ي دشمنان گردنيم
اگر خنجر دوستان برده ايم
گواهي بخواهيد اينك گواه
همين زخم هايي كه نشمرده ايم

گواهي بخواهيد اينك گواه
همين زخم هايي كه نشمرده ايم
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست عمري به سر برده ايم
(4)

 

 

*۱-شعرباران-ادوارد توماس(ترجمه شريف سعيدي)

۲و۳-مثنوي شرمساري-عليرضا قزوه

۴-مرحوم قيصر امين‌پور

 

*همشهری - سه شنبه ۳۱ شهریور - اول مهر

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 7 بعد از ظهر |

                              

                                    

از ميان آن‌ها كه رفته‌اند-نرفته‌اند، آن‌ها كه مرده‌اند-نمرده‌اند، آن‌ها كه نيستند-هستند؛ چنین روزهایی سالروز يكي ست كه در فراغش بي‌گمان بايد گفت مردمي خون‌گريه كردند. مردمي كه هنوز پس از گذشت هشت‌سال جاي زخم‌اش را بر دل دارند. تازه و سوزان! چنان كه باز نوشته‌اند:

باور دارم اي دوست

كه زندگي زيباست

مي‌توان مردي را كشت

و جسمش را با خاك يكسان كرد

مي‌توان پاره‌هاي گوشت‌اش را از ميان برد

اما هرگز نمي‌توان باورهايش را نابود كرد(1)

باوري اما نه تنها از آن جنس كه مدام برايمان روايت كرده‌اند. باور مردي كه به همان لهجه زيبا و خودماني‌اش مي‌گويد: «اشعار حافظ را دوست‌دارم و آن را هميشه و باربار مي‌خوانم. حافظ در من اثر دگرگون‌ساز و الهام‌بخشي دارد. كنار حافظ، موسيقي هم بيان احساس دروني آدم است. اصلا شعر و موسيقي وزين بالاي هر آدمي اثرش را دارد» هم او كه در فراغش سروده‌اند:

عجب صبري خدا دارد كه پرده برنمي‌دارد

وگرنه بر زمين افتد زجيب محتسب مينا

چنين روحي لطيف در كالبدي مصمم است كه مي‌تواند از او اخلاق‌گرايي به تمام معنا بسازد، چنان كه وقتي مي‌خواهد سنگ بناي مقاومت برابر تعرض مهاجمان را بگذارد، از ميان همه داوطلبان كساني را برمي‌گزيند كه يگانه سرپرست و نان‌آور خانواده‌شان نباشند، حتي به قيمت مقاومت برابر اصرار فراوان و دلگيري‌شان از سخت‌گيري وي. چنان مصر بر اين اصول است كه رابرت كپلان در كتاب «سربازان راه‌خدا» فصلي را به وي اختصاص داده، بنويسد: «بي‌گمان بايد او را در ميان رهبران نهضت‌هاي مقاومت بر صدر آورد. كسي چون چگوارا كه دشمن را از پاي درآورد، با اين‌كه گستره تحت فرمانش بيشتر از هر كس ديگر، از مارشال تيتو و هوچي‌مینه و مائوتسه‌تونگ هم بيشتر تحت فشار بود و آسيب. مردم دوستش داشتند و شدت اين دوست‌داشتن چنان بود كه جان بر سرش مي‌نهادند». جان بر انديشه و عمل كسي كه چون رفت در فراغش آوردند:

چسان بينم كه نمرودی، بسوزاند خليلي را

چسان بينم كه فرعوني بپوشاند يد بيضا

چسان بينم كه نامردي چراغ انجمن باشد

چسان بينم جوانمردي بميرد يكه و تنها

سباستين يونگر، ديگر نويسنده و روايتگر، درباره‌اش نوشته: «‌برايم ناممكن بود كه سخنانش را با گوش دل نشنوم. وقتي گپ مي‌زد، با وجود اين‌كه زبانش پارسي بود و بدين‌جهت برايم نامفهوم، اما همه چيز را حس مي‌كردم. به‌گونه‌اي كه چاي در استكان مي‌ريخت و يا دستانش را موقع سخن گفتن حركت مي‌داد. باور كنيد كه رازي آموختني در آن پيدا بود». از آن دست رازها كه نمونه‌اش را بسياري، سال1979 در دوران فقر رسانه سينه‌به‌سينه روايت كردند. هنگامي كه سربازي جوان، در تاريكي شب و از فاصله 3متري به سويش شليك كرد اما تير به وي نخورد، جوان را پيش خود آورد و گفت: «وطن‌دار، دست‌هايت  مي‌لرزد چون خوب نشان‌زدن هنوز بلد نيستي» و آن‌گاه او را بخشيد! گفت؛ همين‌جا آزادش كنيد، برود! و آتش افروخت ميان قلب دوستدارانش تا در سوگش بنويسند:

«شب‌تاريك و بيم موج و گردابي چنين حايل

كجا دانند حال ما سبكساران ساحل‌ها»

بگفتا حافظا اكنون كمي از حال ميهن‌گوي

كه ما در گوشه غربت، از او دوريم منزل‌ها!(2)

این‌جا از باور مردي سخن می‌رود كه باورهايش را پس از گذشت اين سال‌ها هنوز حكايت نكرده‌اند. هم او كه وقتي شنيد ديگر چهره مبارز، اعتقاد دارد كه ترور مي‌تواند وسيله مناسبي براي رسيدن به هدف شود؛ پاشيدن اسيد و قتل مخالفين هم خود راهي است و... چنين اقداماتي را در جمع هواداران همو، آغاز حركت در مسير‌ «تباهي و نابودي» توصيف كرد و سال‌ها بر سر اين انديشه ايستاد. انديشه و عملش را جدا كرد و از آن پس بود كه همه جا «مردم » را معيار هر جنگ و صلحي معرفي نموده و گفت: «من از طرف هيچكس جز مردم مبارزه نمي‌كنم، مزدور كسي هم نيستم. اين مردم هستند كه درباره هر چيزي و به طور‌مشخص جنگ و صلح هم تصميم مي‌گيرند. ضمن اين‌كه اساس هر آن‌چه ما از خود نشان مي‌دهيم، آزادي است. اصلا ما براي آزادي مي‌رزميم، چه براي ما زيستن در زير چتر بردگي، پست‌ترين نوع زندگي ‌است. براي حيات مادي همه‌چيز مي‌توان داشت. آب، نان و مسكن، اما اگر آزادي از ميان رفت، اگر غرور ملي در هم شكسته شد، در آن صورت است كه ديگر اين زندگي كوچك‌ترين لذت و ارزشي ندارد». چنين سخن مي‌گفت كه وقتي هدف كين قرار گرفت و صبح روز بعد پرواز كرد، نوشتند:

چه خجالت زده صبحي! چه دروغين شفقي!

آسمان دامن خونين دارد

كس نداند كه در آن آبي دور، در پس پرده‌ ابر

برسرنورفروشان چه بلا آمده است؟

كس به مهتاب تعرض كرده، يا كه خورشيد به انبوه شهيدان پيوست؟(3)

پايان يادنامه مردي كه براي مردمانش ايستاد و ايستاد و ايستاد هم خود حكايتي است متفاوت.

پسرش- احمد- مي‌گويد: «روزي با پدر در باغچه خانه نشسته بوديم. گفت كه بينم بچه‌يم، تو با يك نفس بالاي آن كوه‌بچه روبه‌رويمان مي‌تواني بدوي يا نه؟! وقتي من با يك نفس دويدم و برفراز آن كوه‌بچه رسيدم و بازگشتم، درآغوشم كشيد و گفت كه وقتي شهيد شدم مرا همان‌جا دفن كنيد تا هروقت كه پشت من دق شدي(غصه تو را فراگرفت)، با يك نفس خودت را به نزدم برساني».

***

در دست‌نوشته‌اي كه از وي باقي مانده، به خط زيبا نوشته:

«پيروزي‌هاي من هميشه بعد از شکست‌ها بوده. چه شکست انسان را متوجه نواقص‌اش مي‌سازد و انسان با اراده و هدفمند نه تنها از شکست مايوس نمي‌شود، بلکه در مقابل با درد و سوز و لجاجت بيشتر به ‌کار ادامه مي‌دهد. من امشب دقيق چنين حالتي را دارم. عدم به‌دست‌آوردن پيروزي طي امسال، به‌خصوص در جنگ اخير خواجه‌غار مرا بر آن داشته تا بيشتر از پيش تلاش نمايم و در جهت رسيدن به هدف هيچ فرصتي را از دست ندهم. اگر چه جنگ خواجه‌غار را نمي‌توان يک شکست ناميد. چه ما دست به عمل وسيع نزديم که خداي ناخواسته ناکام مانده باشيم. سه پوسته‌اي‌که قرار بود اشغال شود، در عوض يک پوسته اضافه‌تر يعني چهار پوسته اشغال شده».

***

شيردره پنجشير-احمدشاه مسعود- را نه فقط اهالي افغان كه ايرانيان و خلاصه تمام آن‌ها كه با نفرت و كينه نسبتي ندارند، از خاطر نمي‌برند. چنان كه به احترامش نوشته‌ايم:

قدم آهسته و دلگير مي‌رفت

به سوي قله پامير مي‌رفت

ميان آتش دود و مسلسل

ز كابل جانب پنجشير مي‌رفت(4)

 

 پ.ن:

1-رضادقتي-شاعر افغان

2-رازق ‌فاني-شاعر افغان

3-رازق فاني(گذرگاه شقايق)-شاعر افغان

4-خدنگي-شاعر ايراني

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 11 قبل از ظهر |

                     

«شاهزاده آندره دنيا و زندگي پر از مصيبت‌ها در آن را حقير مي‌دانست و كوچك، اما بيش از آن و اصلا پيش از آن‌كه چنين سخني را به ميان آورد، مرگ را چنين مي‌ديد! چنين بود كه به زندگي احترام مي‌گذاشت. چه به گمان او همين دنياي كوچك و فاني مي‌توانست بسيار عالي و باشكوه باشد آن‌گاه كه نگذارد داستان مرگ نيز حقير و كوچك و بي‌خاصيت شود».

اين كلمات را كسي بر كاغذ نبشته كه بسياري خالق بزرگ‌ترين اثر هنري سده گذشته مي‌دانندش. كسي كه رومن رولان در وصف‌اش آورده: «چون قلب شاداب و پاك دارد، به چنين مرحله‌اي از هنرمندي رسيده». توماس مان آلماني او را با اسطوره ادبيات كشورش-گوته- مقايسه كرده و از همه اين‌ها عجيب‌تر بالزاک و فلوبر–نويسندگان سرشناس فرانسوي– چنان مفتون قلم‌اش شده‌اند كه يكي‌شان او را همپاي شكسپير و ديگري مردي بزرگ با سلاحي بزرگ‌تر در دست توصيف نموده‌است! عجيب هم گفتيم بدان جهت كه اين توفان بزرگ در عالم هنر و ادبيات را او با روايت مقاومت مردم در كشورش برابر ارتش متجاوز ناپلئون بناپارت به پا ساخته است. مقاومت برابر ارتش فرانسه و چنان اين را عجيب تصوير كرده كه بزرگان ادبيات فرانسه نيز نتوانسته‌اند به مدد حس وطن‌پرستي‌شان، لااقل چنين صریح سخن نگويند. «جنگ وصلح» حكايت اين مقاومت است كه گفتيم و «تولستوي» خالق آن. هم او که مفتون حافظ بود و سعدی.

***

تولستوي اما نه فقط به خاطر «جنگ و صلح» يا «آناكارنينا» به چنين مرحله‌اي رسيد كه هنوز پس از گذشت بيش از يك‌صدوسي‌سال اسطوره بماند و نه صرفا به خاطر نامه‌هاي شجاعانه و صريح‌اش به الكساندر سوم و نيكلای دوم. به یقین از او نامي به اين بلندي باقي نمي‌ماند اگر كنار اين‌ها كه آورديم مقاله «چرا روستاييان قحطي‌زده‌اند» را نمي‌نوشت. اگر اهل نشست و برخاست با مردم عام نبود و اصلا اگر به خاطر سوار شدن به قطار درجه سوم به ذات‌الريه مبتلا نمي‌گشت و نمی‌مرد. هم او كه از حال و مكنت دنيا بي‌نياز بود، اما نمي‌خواست ميان خود و مردمانش فاصله‌اي بماند. اشتهار تولستوی اما هرچه بیشتر در جهان وسعت می‌یافت، به‌همان نسبت نیز در داخل روسیه مورد طعن و لعن و انزجار دستگاه‌های دولتی قرار می‌گرفت. نوشته‌هایش قبل از انتشار توقیف و شایعه روانی بودن او به‌سرعت پراکنده می‌شد. پلیس تزاری کوچک‌ترین حرکت وی را تحت نظر گرفته بود. هنگامی که به‌ پشتیبانی از مریدانش برخاست و برای آزادی آن‌ها از بازداشت، تمام مسئولیت‌ها را که به‌عنوان مدرک جرم مطرح بودند برعهده گرفت، به‌او گفتند:«جناب کنت، جاه و جلال شما به‌قدری بزرگ است که زندان‌های ما گنجایش آن را ندارد»!

حاصل چنين زیستنی، نامه ماندگار و تاريخي‌اش در سال1889ميلادي شد. آن‌جا كه نوشت: «هنرمند–انسان– آن است كه در چارچوب زندگي فردي و خودپسندانه اسير نشود. آن است كه خود را جزيي از زندگي عمومي روي زمين بپندارد،‌ پيوسته گفتار و كردار خود را در پيشگاه سنجش و نقد قرار دهد و عدالت و صداقت را سرلوحه هر امري بنهد».

***

می‌نویسد: مارشا و آکولتا–دختر بچه‌هایی که بسیاری از مردم شهر آن‌ها را می‌شناختند- همیشه بازیگوش و سرشار از شادمانی بودند. از آن دست بچه‌ها که با طلوع آفتاب زندگی  شاد و کودکانه‌شان را شروع می‌کنند و تنها غروب می‌تواند به این دنیای دل‌انگیزشان موقتا پایان دهد.

آن سال، در شب «عید پاک» هم باز این رسم برقرار بود و بساط بازی‌های کودکانه، پهن. اما به لحظه‌ای غفلت، این آکولتا بود که لباس روز عیدش را آلوده کرد و همین داستانی شد تاریخی در شهر!

مادر آکولتا او را تنبیه کرد و در حاشیه این تنبیه، چوب تادیبی هم نثار مارشا شد. چون مارشا شکایت به خانه برد، این‌بار نوبت خانواده او بود که در پی جبران برآیند و رفته‌رفته پای دو طایفه به این اختلاف باز شود، اما انگار آتش این خشم را سر خاموشی نبود. به ساعتی شهر دو تکه شده بود و آتش جنگ و خونریزی و انتقام‌جویی از هرسوی زبانه می‌کشید.

میانه این ماجرای بزرگ بود که چشم مادربزرگ آکولتا به جوی کنار خانه افتاد. جایی که مارشا و آکولتا بی‌هیچ ناراحتی و نگرانی مشغول کندن زمین بودند تا آب را به سویی دیگر هدایت کنند. صدای خنده‌شان بلند بود و بساط شادی‌شان به پا! نه نشان از خصومت می‌توانست بین‌شان بیابد و نه نشانه‌ای از کینه. آن‌ها زودتر از همه به استقبال عید و محبت و صلح رفته بودند. داشتند زندگی می‌کردند بدون و دروغ و تهمت و خشونت. پر از شور زندگی و انسانیت، اما بزرگ‌ترها–آن‌ها که همه‌شان گمان مي‌بردند در پی حق‌اند و عدالت- فاجعه می‌آفریدند!

***

چنين است كه گاه ميان آن‌چه ما زندگي مي‌ناميم و ديگران؛ تفاوت آن‌قدر هست كه به سوءتفاهمي همه‌چيز معكوس شود. مثلا ما گمان مي‌كنيم كه در حال كمك هستيم و ديگران از اين عمل‌مان ملول‌اند! ما خيال‌مي‌كنيم كه در مسير درست حركت مي‌كنيم و ديگران از اين خطا، نگران‌اند. ما خيال مي‌كنيم كه همه چيز را بر پايه ‌نظم استوار كرده‌ايم و ديگران از تمام شلوغي‌ها كلافه‌اند، اما ميانه تمام اين سوءتفاهم‌ها را مي‌توان گرفت، به مدد «مهرباني ‌و عشق»، كه چون ميان مردمان حاكم شود، مصائب از ميان رفته و مسير تكاميل و پيشرفت گشوده شود، گشوده‌شدني!

چنين است كه حافظ‌شيرازي-هم او كه گفتيم، تولستوي مقهور انديشه و قلم‌اش شده بود- مي‌فرمايد:

عشقت رسد به فرياد، گر خود به‌سان حافظ

قرآن زبر بخواني در چارده روايت

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 5 بعد از ظهر |

 

                                  

چندان دور نيست، حكايت‌هايي كه از سرزمين‌مان روايت مي‌شد. از ايران‌زمين كه براي «مسافران» هميشه متفاوت بوده و شگفت‌انگيز. اگر سرزمين فراعنه را به اهرام و قبور راز‌آلودش شناختند، اگر هندوستان را بهر اديان و رسوم فراوانش، يونان و يونانيان را به فلاسفه و الهه‌هاي ماندگارش؛ ايران براي جهانيان همه اين‌ها بود و اما به‌تنهايي هيچ‌كدام نبود!

چندان دور نيست، حكايت‌هايي كه از سرزمين‌مان روايت مي‌شد. سرزمين انسان‌هاي قدرتمند، اما مهربان. توانمند، اما دستگير. سرزمين آن‌ها كه زماني صاحب‌ نيمي از زمين بودند، اما برده‌داري نمي‌كردند! آن‌ها كه كسي را ياراي مقاومت برابرشان نبود، اما جنگي آغاز نمي‌كردند. سرزمين انسان‌هاي قدرتمند، اما مهربان. توانمند، اما دستگير.

***

سال‌1453 ميلادي براي بسياري از آن‌ها كه سرنوشت اقوام و ملل را در طول تاريخ بررسي مي‌كنند، سالي نكوست. چه، در آن هنگام بود كه متون ارزشمند تاريخي، متوني كه احوال دنيا در هفت‌سده نخست هزاره يكم ميلادي را روايت مي‌كردند، از قسطنطنيه به رم(واتيكان) منتقل‌شدند. اين انتقال بدان جهت ارزشمند بود كه پس از آن تاريخ‌نگاران فرصت يافتند تا به مطالعه اين متون پرداخته و واقعيت‌هاي هفتصد‌سال زندگي بشر را تصوير كنند. هفتصدسالي كه به جرات مي‌توان گفت ايران و ايرانيان نقش نخست معادلات زمين را ايفا كرده و بنيان تفكري را پايه نهادند كه براي هميشه در تارخ ماندگار است. تفكري كه مي‌گويد قدرتمند باش، اما مهربان. توانمند باش، اما دستگير.

***

ميان همين اسناد و متون كه آورديم، يكي هم گزارشي بود كه عامل مخفي(جاسوس) دولت روم در تيسفون تهيه كرده. براساس اين گزارش، چنين روزهايي در سال 378‌ميلادي، شاپوردوم(ذوالاكتاف) سران لشگر، جنگاوران نامي و بزرگان ايران را به نشستي پراهميت و سرنوشت‌ساز در كاخ تيسفون فراخوانده بود. نشستي كه بنا بود در آن تكليف شروع يا خاتمه جنگي به‌تدبير جمع معين گردد. مي‌گويند، شاپور از مدت‌ها پيش از اين نشست با حجم گسترده‌اي از پيشنهادات سران لشگر مواجه بود. آن‌ها كه نظر به كشته‌شدن «والنس»-امپراتور وقت روم- در جنگ با ويزيگوت‌ها(در منطقه آوريانوپل) اصرار داشتند كه ايران از اين فرصت بهره برده و تا روميان خودشان را بازسازي نكرده‌اند، آنان را به حمله‌اي برق‌آسا تا دانوب عقب راند.

آن‌گونه كه اين جاسوس رومي در گزارش‌اش آورده: ابتدا، به رسم تمام جلسات جنگ، لشگريان به تشريح استدلال‌هاي خود پرداخته و از قطعي‌بودن پيروزي در مصاف آتي سخن گفتند، چنان‌كه تمام حاضران در نشست به قطع و يقين مي‌دانستند كه اندكي بعد، شاپور دستور جنگ را صادر خواهد‌كرد و كوتاه‌مدتي پس از آن هم بساط جشن و سرور به‌مناسبت اين پيروزي به‌پا خواهد‌شد.

فرمانده لشگر ايران خطاب به حاضران تصريح كرده بود: «‌فراموش نكنيد كه ابتدا ما(ايرانيان) بوديم كه هون‌هاي متجاوز را به سوي اروپا رانديم. آن‌ها هم به جبران مواضع از‌كف‌داده ويزيگوت‌ها(شاخه‌اي از ژرمن‌ها) را به اطراف دانوب راندند تا جاي‌شان را تصاحب كنند. اما ويزيگوت‌ها  علي‌رغم آن‌كه از پادشاه روم پناهندگي گرفته و زندگي عادي‌شان را آغاز كرده بودند، تحت ظلم و ستم كارگزاران و عمال پادشاه روم صبر و تحمل از كف داده و سر به شورش برداشتند. هر‌چند «والس» كه براي خود همتايي نمي‌ديد، به سركوب آنان مبادرت ورزيد و نهايتاً جان بر سر اين تصميم خود نهاد. در اين شرايط چه بهتر است كه از اين فرصت بهره برده، نبردي گسترده را آغاز كرده و بهره‌اي بزرگ ببريم. اما داستان چيز ديگري بود. بعد از شنيدن تمام استدلال‌ها، اين شاپور بود كه به صراحت گفت: «‌دليلي براي جنگ نمي‌بينم. نه مردم‌مان در مخاطره‌اند و نه ظلمي به كسي رفته».

او تاكيد كرده بود كه بنابر اصول اخلاقي ايرانيان، داشتن قدرت و به‌دست‌آوردن فرصت نمي‌تواند توجيهي براي جنگ و خونريزي و تعرض به حريم ديگران شود و صاحبان منصب و امراي ارتش نبايد از خاطر ببرند كه جنگ هميشه آخرين راه‌حل «مسايل» است.

جاسوس رومي نقل كرده، نبايد نگران آغاز جنگي از سوي ايرانيان بود، چرا‌كه براساس اصول اخلاقي آن‌ها، «‌جنگ غير‌منصفانه» تحت هر شرايطي مردود و مطرود است.

***

جنگ و رويارويي اما تنها يك روي ماجراست. اخلاقي كه به حكم آن واردنشدن در هر رقابت غير‌منصفانه مردود است، ضربه‌زدن به هر شخص و جايگاهي به‌صرف ‌داشتن فرصت و قدرت، غير‌انساني است، اخلاقي كه مي‌گويد بي‌اخلاقي حتي به دشمنان هم روا‌ نيست چه رسد به دوستان، به نزديكان، به خودي‌ها.

شهر اين روزها پر است از كارگر. آن‌ها كه شايد تنها بخش كوچك‌شان را ببينيم. زيرزمين مشغول به‌كارند و تلاش. از احداث تونل‌توحيد گرفته تا توسعه خطوط ‌مترو. از كليدزدن پروژه تونل نيايش-‌شهيد‌صدر گرفته تا ادامه آزادراه شهيد همت. آن‌ها كه كار مي‌كنند فرزندان همين سرزمين‌اند، آن‌ها كه زمينه كارشان را فراهم مي‌آورند هم برگزيدگان همين مردم‌اند. تنها مي‌ماند رسم بداخلاقي و آن معدودي كه در مواجهه با اتفاقات و سوانح طبيعي پروژه‌هاي بزرگ به روي خودي تيغ مي‌كشند و آن كار مي‌كنند كه در رسم‌مان با دشمن هم نمي‌كنيم.

 

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |