تبليغاتX
کتابت

 

                           

«ماراتن»، عموماً براي ايرانيان رقابتي جذاب و دوست‌داشتني‌ نيست، نه به آن علت كه كيلومترها دويدن، بدون هيجان را نمي‌پسندند، بلكه چون ناخودآگاه ذهن‌ها را مي‌برد تا دشت ماراتن و وقايعي كه در پي پيروزي ارتش يونان بر ايرانيان حادث شد. اما واقعيت آن است كه اگر حالا با تمام تلخي‌ها، نام «ماراتن» را مي‌بريم و چندان در پي حذف و تغييرش برنمي‌آييم شايد علت آن باشد كه داستان لشگركشي بزرگ براي تلافي آن شكست را هم ايرانيان شنيده‌اند و نيك مي‌دانند كه جبران مافات «ماراتن» صورت گرفت، سخت و فراموش‌ناشدني.

***

لشگر ايرانيان‌(كه منابعي تعدادشان را بين پانصدهزار تا يك‌ميليون نفر عنوان كرده‌اند)، از راه زمين و دريا به سوي روم حركت كرده و به چشم برهم‌زدني، آتن را مقهور ساخته بودند. در اين حال قريب به سه‌هزار كشتي مسلح هم بي‌شمار جزاير يونان را يك به يك تسخير نموده و مي‌رفتند تا كار را يك‌سره سازند و جنگ «ترموپيل» را بر صدر تاريخ بنشانند. جنگي كه به قولي جان هشت‌هزار سردار و رزم‌آور يوناني از جمله «لئونيداس» را گرفت تا مرهمي باشد بر زخم «ماراتن».

در آن ميان يوناني‌ها كه از تصرف آتن و شكست سنگين نيروي زميني‌شان خشمگين بودند و شرمسار، به قول امروزي‌ها، ستاد بحراني به پا ساخته و دور هم نشستند تا لااقل نگذارند در دريا نيز ايرانيان چنين كنند و ريشه سلطنت را از جزاير بيرون بكشند. تايخ روايت مي‌كند كه در ستاد بحران، «اوري بياد» رييس نيروي دريايي يونان، «تميستوكل»، سردار سرشناس آتني و «آدي مانت» ديگر سردار نام‌آور يونانيان به همراه صدها فرمانده و مشاور حضور داشتند. ميانه جلسه اما ناگاه كار به اختلاف كشيد. «تميستوكل» خطاب به رييس نيروي دريايي‌(اوري بياد)، ندا داد كه مبادا كشتي را از خليج سالامين خارج كني كه آن‌وقت شكست حتمي است و دودمان‌مان را بايد ميان ابرها جست‌وجو كنيم. آدي مانت اما در اين ميان فرياد برآورد كه تميستوكل بايد زبان فروبندد، چرا كه با سقوط آتن او عملاً سرزميني ندارد و اصلا بهتر است با اين شكست مفتضحانه از ايرانيان، برود و زودتر جان بدهد!

جدال بالا گرفت و به آن‌جا رسيد كه ميان بحث چوبي بلند شد تا بر سر «تميستوكل» فرود آيد. آن‌جا بود كه وي فرياد برآورد: «سرم را بشكنيد و اما حرفم را نشكنيد كه وقت تنگ است و مرگ همه‌مان نزديك».

اين جمله پس از آن شد مثالي معروف براي آن‌ها كه حاضر نيستند به هيچ دليل و برهاني از گفته خود فرود آيند و به تصميمي ديگر، همان كه ممكن است درست‌تر از فكر و عمل‌شان باشد، گردن نهند. آن‌ها كه مي‌گويند: «سرم را بشكن و حرفم را نشكن»!

***

حالا اين روزها كه تازه ماهي از سال جديد پشت‌سر گذاشته و نگاه به پيش‌روي داريم، باز «ترافيك» بي‌هيچ رقيب جدي، بر صدر مشكلات شهر نشسته و داستان مي‌آفريند. در اين ميان جالب اما اين است كه طرحي مزين به صفت «جامع» را هم برخي از انداخته‌اند در گردونه بروكراسي و مهلت نمي‌دهند تا زودتر به اجرا رسيده و اين گره بزرگ را بگشايد. انگار حاضرند نه سر خود كه سر تمام شهروندان بشكند، اما حرفي نشكند و پايه‌اي فرونيايد كه مثلا كسي بگويد فلان طرح از ابتدا كارشناسي نبوده، بگويند دريغ از سرمايه به هدر رفته. بگويند حيف از آن همه جان و حيف از اين همه نان!

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 4 بعد از ظهر |

                          

قرن بيست‌و‌يك را بسياري عصر «زندگي‌ساده» لقب مي‌دهند. چه، گويي تمام حس راحت‌طلبي آدمي به اختراعات و اكتشافات، ارضا شده و حالا ديگر كم‌تر مي‌توان مشكلي يافت چنان سخت كه شهروند متوسط قرن بيست‌ويكم را بيازارد. نه از خطر حيوانات وحشي بيمي مانده و نه از كمبود بهداشت. نه نشان از طاعون به‌جا مانده و نه جذام. سيل و توفان چون گذشته جان نمي‌ستاند و جالب‌تر اين‌كه اگر دريا خشمگين شود و موج‌ها خروشان، تازه انسان قرن بيست‌و‌يكمي بيشتر به وجد آمده و اسباب بازي‌اش مهياتر مي‌شود! اين‌ها همه از عجايب عصر«زندگي‌ساده»‌اند.

قرن بيست‌ويكم را خيلي هم عصر«نمادها» مي‌نامند. انگار اين شهروند مدرن، آن‌جا كه كار به معادله‌هاي پيچيده آماري و تحقيق‌هاي صعب جامعه‌شناسي مي‌رسد هم ترجيح مي‌دهد به جاي چنان سخت‌گيري‌ها، نماد و نشانه‌ها را ارزيابي كرده و به مدد آن‌ها به تصميم‌گيري بپردازد. چنين مي‌شود كه وقتي سخن از توسعه فرهنگ به ميان مي‌آيد، شمارگان جرايد را ملاك تحليل مي‌سازد. چون بحث به بهداشت عمومي مي‌رسد، سرانه مصرف صابون را شاخص هر جامعه مي‌داند و چون سخن از قانون‌مداري و قانون‌گرايي مي‌رود، مي‌پرسد؛ ميزان جرم‌هاي مشهود چون سرقت و تصادف چه‌قدر است.

انسان قرن بيست‌و يكمي چنين است كه گفتيم. اهل تمركز بر«نمادها» و بي‌اعتنا به«شعارها».

چنين مي‌شود كه هر چه جامعه‌اي بر طبل فرهنگ و فرهنگ‌دوستي بكوبد، انسان قرن بيست‌و‌يكمي نمي‌شنود و تنها ذهن‌اش شمارگان جرايد و كتاب‌ها را مي‌بيند. هرچه كسي از توجه خود و خانواده‌اش به بهداشت و پاكي مثال آورد، انسان قرن بيست‌و‌يكمي تنها آمار مربوط به ميزان صابون را واقعي مي‌پندارد و خلاصه هرچه از اخلاق و تعهد بگويند، باز نگاه مي‌كند به آمار رسمي پيرامون ميزان جرم مشهودي چون دزدي و ميل مردم به استفاده از لوازم ضدسرقت!

خلاصه آن‌كه در قرن بيست‌و‌يك زندگي مي‌كنيم و از اين قاعده و قانون هم گريزي نيست. بي‌هيچ تحليل و تفصيلي؛ خواه پند گيريم و خواه ملال!

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |

 

                                

1-داستان«آب» و جنگ و دعواهاي پيرامون آن را قديمي‌ترها خوب به خاطر دارند. آن زمان را كه گاه شائبه رعايت نشدن نوبت، بيل و كلنگ به هوا بلند مي‌كرد تا به گمانشان حقي پايمال نشود و مالي ضايع نگردد. «حقابه»، واژه‌اي بود كه تمام روستاييان خوب معنايش را مي‌فهميدند. فرق هم نداشت كه اهل كوير باشند يا شاليكار شمال. آب، آن‌قدر ارزش و  بها داشت كه به هنگام تقسيم، خواب به چشمي راه نيابد و شب معناي آرامش ندهد.

در ميان اهالي شهر و خصوصا پايتخت هم اوضاع به همين منوال بود، اما به دليلي ديگر. چه، تهراني‌ها مي‌خواستند نوبت پرشدن آب‌انبار يا قنات‌شان هر چه بيشتر به صبح نزديك شود تا آب‌ جوي‌ها پاكيزه‌تر شود و از آلودگي‌هاي روزانه هم‌چون زباله و آب صابون و حيوان مرده، عاري. چنين بود كه اين‌جا هم رسم اختلاف و درگيري البته نه با داس و كلنگ كه نهايتا با دست و گاه چوبي به نشانه جديت، رايج بود. جالب نكته اين‌جاست كه پس از اين تلاش براي به‌دست آوردن آب پاكيزه‌تر، تازه كيسه‌هاي نمك بود كه بر فراز آب‌انبارها سرنگون مي‌شد تا اگر جانوري هم توانسته باشد خودش را زنده تا اين‌جا برساند، از ميان رفته و وجودش براي اهل خانه آزردگي به همراه نياورد.

1-از داستان«آب» و«حقابه»، اما براي اهالي پايتخت امروز تنها خاطره‌اي مانده. چه، اگر طبيعت روي خوش ‌نشان‌دهد، همه از آب گوارا بهره دارند و اگر غير از اين شود، همه محرومند و چون اين محروميت بالسويه است، خودش نوعي از عدل به حساب مي‌آيد.

فراتر از مثال و نمونه، تهران‌مان اين روزها به قاعده تمام شهرهاي بزرگ، بهره‌مند از امكاناتي شده كه ميان مردم‌اش تقسيم مي‌شود و برخورداري از آن‌ها هم نياز به چوب و كلنگ ندارد. آن‌چه در اين روزها می گذرد خود نشان دارد ازتدبيري جديد براي در نظر داشتن«عدالت» در توزيع آن تا شهروندي دل‌نگران پايمال‌شدن حق‌اش نگردد و مال‌اش را ضايع نيابد. چنين خواهد بود كه چند نسل ديگر، كسي از خاطره‌اي از جنگ و دعوا براي احداث بوستان و نصب ايستگاه و قد بلند نمودن پلي، روايت نخواهد كرد.

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |

 

                                          

1-شايد از آن رموز ابداع شده توسط ايرانيان حالا ظاهرا در جنگ‌هاي بزرگ، نشاني باقي نمانده باشد اما واقعيت آن است كه انواع تكامل يافته اين فنون حالا فراوان به كار مي‌آيند و كارسازند.

به روزگاري كه «اسپهبد فرخان» بعد از پدر بر مسند حكومت طبرستان نشست و گيلان تا نيشابور را به تصرف درآورد، شايد كسي گمان نمي‌برد كه زيركي‌اش در حفر صدها چاه عميق و پر از گل و لاي از يك‌سو و كاه و برگ ريخته شده بر سر آن مرداب‌ها از ديگر سوي چندان بلاي جان هرچه مخالف و طاغي و سركش شود كه اين حيله قرني بعد، شيوه مواجهه در بزرگ‌ترين جنگ‌هاي تاريخ گردد.

در تاريخ آمده؛ اين حيله جنگي بيش از هر نقطه ديگر در حوالي گيلان و مازندران به كار مي‌رفت. آن‌جا كه به‌واسطه فراواني شاليزارها قشون مدافع، باتلاق‌هاي متعدد و كم‌عرض حفر مي‌كردند، آن‌ها را با كاه و گلشن مي‌پوشاندند و خلاصه به زبان امروزي‌اش چنان «استتار» مي‌نمودند كه كسي در گمان نمي‌آورد. نتيجه هم كه مشخص بود. خط مقدم مهاجمان كه عموما متشكل از پيشتازان و سواركاران ماهر بود، در آن فرورفته و به لحظه‌اي سخت‌ترين و وحشتناك‌ترين نوع مرگ را مي‌چشيدند تا نه فقط سرعت‌شان گرفته شده كه ترس و وحشت بر همه مستولي گردد و داستان جنگ چيز ديگر شود.

2-حكايت بسياري از آن‌چه اين روزها حول و احوال‌مان روايت مي‌شود هم جز اين نيست. آن‌جا كه به ظاهر دشتي و مرتعي سبز و خرم مقابل چشم مي‌آيد و روياي سواري در ميانه‌اش، ‌آرزو مي‌شود اما نيايد روزي كه زير پا به ناگاه خالي شده و ذره ذره مرگ و نيستي مقابل چشم بيايد. آن‌جا ديگر نه در خيال كسي مي‌گنجد كه از زيبايي اين دشت و مرتع لذت ببرد و نه در گمان كه روياي سواركاري به ذهن بيايد. پس به ترس و واهمه‌اي، نه از لذت بردن نشان مي‌ماند و نه از سواري، نشاني. نشانه‌هايش فراوانند. از ازدواج كردن و صاحب فرزند شدن بگيريد تا ميل طبيعي به كار و توليد يا تحصيل و دانش‌‌اندوزي. گاهي انگار همه اين زيبايي‌ها برايمان همان مثل «آبي» مي‌شود كه «زيركاه»، مترصد بلعيدن است. در اين ميان تنها مانده‌ اميد به «تدبيري» كه روزگار ديگرگون سازد و بر اميد بيافزايد.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 11 قبل از ظهر |

 

                                                                

نه تاريخ مي‌تواند نقل «حسن مستوفي‌الممالك» را فراموش كند و نه اين ذهن هميشه‌كنجكاو و نكته‌جوي آدمي كه به اتفاقي، سخن‌هاي شيرين را به خاطر آورده و بر جمله‌اي تكليف قائله‌اي را روشن مي‌سازد. شايد آن زمان كه مستوفي‌الممالك ما در مجلس، انتقادها به دولت‌اش را به جمله‌اي پاسخ گفت و رفت، هيچ‌گاه در مخيله كسي نمي‌گنجيد كه هشتاد سال بعد،‌ در شروع سالي جديد، باز اين جمله به خاطر آيد كه اين روزها «بره‌‌كشان» آن‌هاست كه پا بر حنجره طبيعت نهاده و تنفس را از كودكان شهر، دريغ مي‌سازند. شايد آن زمان نقل سخن مستوفي‌الممالك كه حالا منطقه‌اي در پايتخت‌(حسن‌‌آباد)، ناخودآگاه به نامش صدا مي‌زنند را كسي متصور نبود.

***

مي‌گويند از ارديبهشت‌1286 تا ارديبهشت‌1288 در شش كابينه به وزارت جنگ و ماليه منصوب شده و از اين جهت همواره هدف طعن و نقد مردم قرار د‌اشت. هم او كه از 1289 تا 1306 نخست‌وزير هم شد تا موعد انتخابات پنجم فرا‌رسد و برخي عملكردهايش، مجلس را برابرش بياورد، تمام‌قد و خشمگين.

جالب نكته هم اين بود كه مستوفي‌الممالك، آن زمان به دليلي برگه استيضاح گرفت كه گمان نمي‌برد. «رويه ‌دولت‌اش نسبت به سياست خارجي». پس فروغي را روانه مجلس كرد و همين، پاشنه آشيل كابينه‌اش شد. چه، برابر فروغي؛ مدرس سخن مي‌گفت، با آن لحن مؤثر و كلام قوي. پس دولت‌اش مستعجل گشت و ايام عزت‌اش پايان يافت. مستوفي‌الممالك در آن احوال از اين‌كه مدرس، كابينه‌اش را صرفا به قصور متهم ساخته، شكرگزار شد و گفت: «اين‌كه از نظر آقاي مدرس، ما نهايتا مقصر بوده‌ايم و خلاصه آن‌كه صرفا قصور در انجام وظايف داشته‌ايم، خودش باعث خوشوقتي است. البته ايام به گونه‌اي رقم خورده كه مداخله من در موضوع چندان فايده‌اي ندارد چرا كه ايام غيبت مجلس‌(تعطيلات) نزديك است و به گمان من همين غيبت فرصت بره‌كشان آن‌هايي است كه بيرون نشسته‌اند. معده من هم كه ضعيف است! پس با اجازه استعفاي خودم و دولتم را تقديم كرده و مي‌روم».

اشاره مستوفي‌الممالك؛‌ آن زمان به رسم زشت و عجيبي بود كه ميان متمولين و صاحبان قدرت، رايج گشته بود. آن‌ها كه پول بسيار به چوپان‌هاي حومه تهران مي‌دادند تا بچه گوسفند‌ها را از شير مست ساخته و گوشت لطيف‌شان را زينت سفره بزرگان! كنند. چوپان‌هاي از خدا بي‌خبر هم براي آن‌كه بره بيچاره را از شير مست كرده و اصطلاحا «خان‌پسند» سازند،‌ دومادره‌شان مي‌كردند! يعني كنار دو ميش مي‌انداختند تا فراوان شير بستانند و سخت فربه گردند.

***

داستان بهار و مواجهه سخت‌اش با تخريب كردن طبيعت را كه مي‌شنويم. توليد روزانه صدها خودروي بي‌كيفيت و از ميان برنده طراوت كه به ميان مي‌آيد. نقل سكوت مسئولان در برابر ادامه اين روند و پيشي گرفتن «ملاحظه» در برابر آسيب به «هواي» مردم كه مي‌شود، نمي‌دانيم چرا ناخودآگاه ذهن‌مان مي‌رود تا آن جمله معروف مستوفي‌الممالك كه: «به گمان من، اين روزها بره‌كشان آن‌هاست كه كنار نشسته‌اند و دَم برنمي‌آورند».

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |