تبليغاتX
کتابت

                              

1- جدال ميان «احساس و دليل» همواره از آن دست مجادلات پرشور و نزديك بوده كه خصوصا اهل انديشه، دقيق تماشاگرش بوده‌اند. نمونه چنين رويارويي را برخي از «ملاصدراي بزرگ» (و برخي هم از«محقق شيرواني») نقل كرده‌اند.

مي گويند روزي استاد در کنار حوض پر آب مدرسه درس مي داد. فکري به خاطرش رسيد و رو به شاگردان کرد و گفت: «آيا کسي مي تواند ثابت کند آنچه در اين حوض است آب نيست؟»چند تن از طلاب زبردست مدرسه با استفاده از فن جدل که در منطق ارسطو شکل خاصي از قياس است،ثابت کردند که در آن حوض مطلقاً آب وجود ندارد!.ملاصدرا با تبسمي مجدداً روي به طلاب کرد و گفت:«اکنون آيا کسي هست که بتواند ثابت کند در اين حوض آب هست؟». شاگردان از سؤال مجدد استاد در شگفت شده جواب دادند که با آن صغري و کبري به اين نتيجه رسيديم که در حوض آب نيست، حال نمي توان خلاف قضيه را ثابت کرد و گفت که در اين حوض آب هست. فيلسوف چون همه را ساکت ديد در مقابل چشمان حيرت زده طلاب کف دو دست را به زير آب حوض فرو برد و چند مشت آب برداشته به سر و صورت آنها پاشيد. همگي براي آنکه خيس نشوند از کنار حوض دور شدند. ملاصدرا تبسمي بر لب آورد و گفت: «همين احساس شما در خيس شدن بالاتر از هزار دليل است».

2- چنين است كه بسياري،براي بسياري از اتفاقات به جاي آوردن دليل و منطق؛احساس را جست و جو كرده و از زاويه‌اي اساسا متفاوت موضوعات را مي‌نگرند. به نظر آن‌ها وقتي پاي احساسي قوي در ميان است ديگر نبايد به موثر افتادن دليل و برهان اميد داشت.به گمان آن‌ها احساس،قوائد و قوانين انحصاري خود را دارد پس بايد در مواجهه با هر رفتاري كه ريشه در احساسات و عواطف زده،با همان سبك و روش وارد ميدان شد.

از جمله چنين رفتارهايي فكر مي‌كنيم يكي هم همين پديده‌ي رايج ميان ما ايرانيان(ماشين‌نويسي) است كه فارغ از هر دليل و برهاني برخاسته از «احساس» است و نشات گرفته از «عاطفه». كه شما اگر هزار و يك دليل بر نادرست بودن نوشتن برخي حرف‌ها و جملات – بواسطه خطرات ناشي از حواس پرتي - بياوريد هم باز اين قلب و احساس است كه حكم بر بلااشكال بودن اين رفتار مي‌دهد. چنين مي‌شود كه مانند آن راننده محترم مي‌گويند:«حتي اگر جريمه‌ام كنند هم آن را پاك نمي كنم»(گزارش مندرج در صفحه 8)

3- اما ميان اين جدال كه گفتيم هميشه واژه سومي هم هست كه چاره‌ساز شود و مشكل را حل كند.واژه «قانون» كه ميثاقي دستجمعي است براي غلبه نكردن احساس بر استدلال يا زير پاگذاشته شدن عواطف توسط دلايل. يك «قانون» جامع در چنين مواقعي‌ست كه ارزش و اعتبار حقيقي خود را عيان مي‌سازد و در يك جامعه اسلامي حتي تكليف را  به لحاظ شرعي معين مي‌سازد.

چنين است كه حكيم ملاصدرا نيز مي‌گويد:«عدالت و امنيت در جامعه تنها در سايه‌ي قانون تامين مي‌شود»

                                            

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت 7 بعد از ظهر |

                                    

1- به مدد دنياي مجازي،چندي قبل خاطرم هست بسته‌اي شامل هزاران مثل و نكته را در كسري از دقيقه دريافت كرده و در كسري از ثانيه به ده‌ها دوست ديگر هم هديه دادم. به زبان امروزي‌اش «فايلي» بود سبك واما پربار. پراز نكته‌هاي نغز كه شان نزول هركدام هم در پي آمده بود و هرخواننده‌اي را از اين تيزهوشي و دقت پيشينيان متحير مي‌ساخت. اما جالب اين بود كه اگر مثل و حكايتي چون «از اين ستون به آن ستون فرج است» را حالا – امروز – ما مدام تكرار مي‌كنيم و مستند رفتارمان مي‌سازيم اما چه بسيار نكات نغز ديگر كه فراموش كرده‌ايم و شايد صحيح‌تر اينكه نمي‌خواهيم چندان بياوريم.انگار مايل نيستيم دليلي شود بر نقد رفتارمان. مثلا مثل آن‌ها كه اصطلاحا «با آب حمام، دوست مي‌گيرند!».

2- مي‌دانيد كه سابقاً در همه جاي ايران حمام عمومي بود و اهالي محل لااقل هفته‌اي يک‌بار به منظور نظافت به حمام مي‌رفتند. حمامي اما پر از سنت و آداب. آنچنان كه برخي‌شان ضرب المثل شده‌اند. مثلا يکي از آن آداب اين بود که هر کس وارد حمام مي شد، براي اظهار ادب و تواضع نسبت به افراد بزرگتر که در صحن حمام نشسته، مشغول کيسه‌کشي و صابون‌زدن بودند، يک سطل يا طاس بزرگ آب گرم از خزينه حمام بر مي‌داشت و بي‌سوال و اجازه بر سر آن بزرگتر مي‌ريخت. بزرگتر هم هرچند كه از اين ناحيه دچار مشكل شده باشد اما چيزي نمي‌گفت و سپاسگذاري مي‌كرد. يكي ديگر از اين سنت‌ها هم اين بود که هر کس وارد خزينه مي‌شد به ديگران سلام مي‌کرد و ضمناً در همان پله اول خزينه دو دست را زير آب کرده، کمي از آب خزينه بر مي‌داشت و به يکايک افراد حاضر از آن آب حمام تعارف مي‌کرد! في‌الواقع به همه از آب مفت و مجاني تعارف مي‌کرد و خصوصاً نسبت به افراد بيگانه بيشتر اظهار علاقه و محبت مي‌کرد تا باب آشنايي و دوستي باز شود. خلاصه اصرار بر آبي كه عموما از چشمه تامين مي‌شد و چه بسا که يک‌شاهي هم خرج بر نمي‌داشت. چنين بود كه مي‌گفتند «فلاني با آب حمام دوست گرفت!». كه يعني مفت و مجاني و بدون هزينه ديگري را شرمنده كرد و نفعي برد.

3- اين دو مثل كه آورديم به گمان ما مصداق‌هايي جالب اند براي داستان«دوربرگردان‌ها».يكي آنجا كه معضل بزرگي چون«ترافيك» را به دوربرگرداني معلق مي‌سازيم،مشكل را پرت مي‌كنيم تا جايي ديگر و انگار دردل مي‌گوييم از اين ستون تا آن يكي فرج است و يكي هم اين‌كه از وقت و سرمايه مردم بهره مي‌گيريم و تازه انتظار داريم كه از محل چنين كاري، مفارقت و نزديكي هم حاصل شود. خلاصه اينكه «با عمر و سلامت مردم دوست مي‌گيريم» بي‌هيچ هزينه و تاواني. 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

 

 

                     

1-‌يكي از مديران آمريكايي كه مدتي براي طي دوره‌اي آموزشي به ژاپن رفته بود، جالب‌ترين خاطره‌اش از سرزمين آفتاب‌تابان را چنين آورده بود: روزي از خياباني كه چند ماشين در دو طرف آن پارك شده بود مي‌گذشتم. رفتار جواني نظرم را جلب كرد. او با جديت و حرارتي خاص مشغول تميز كردن يك ماشين بود. بي‌اختيار ايستادم. مشاهده فردي كه اين چنين در حفظ و تميزي ماشين خود مي‌كوشد مرا مجذوب كرده بود. مرد جوان پس از تميز كردن ماشين و تنظيم آيينه‌هاي بغل، راهش را گرفت و رفت چند متر آن طرف‌تر، در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد. رفتار وي گيجم كرد. به او نزديك شدم و پرسيدم: «مگر آن ماشيني را كه تميز كرديد متعلق به شما نبود؟» نگاهي به من انداخت و با لبخندي گفت: «من كارگر كارخانه‌اي هستم كه آن ماشين از توليدات آن است. راست‌اش دلم نمي‌خواهد اتومبيلي كه ما ساخته‌ايم، كثيف و نامرتب جلوه كند».

2-‌اين حكايت واقعي، حالا از جمله پيشنهادهاي جدي به تمام كساني‌ است كه مديريت مي‌كنند و در نظر دارند جامعه تحت مديريت‌شان را با علم و تدبير تا قله‌هاي موفقيت ببرند. داستان جوان ژاپني شده مَثَل رايج دانشكده‌هاي مديريت.

اما گمان ما اين است كه نمي‌توان باور كرد كسي چنين «تعلق‌خاطر» به سازمان يا مجموعه‌اي داشته باشد و اما اين احساس، ناشي از «تدبير مديران» نباشد. به يقين در اين ميانه بايد ردّ ذهن‌هاي فعال و البته صداقتي را گرفت كه چنين وظيفه را به مِهر، رخوت را به تحرك و كار را به شوق مبدّل مي‌سازند. چنين كه شود آن‌وقت پيشرفت تضمين است و توفيق بي‌شك. آن‌وقت ديگر تنها گام‌هاي بلندند كه به همت جمع برداشته مي‌شوند و صداي بلند دست‌هايي كه به افتخار موفقيت‌ها پيوسته به گوش مي‌رسند.

3-‌... و فرصت‌ها چون ابرها مى‌گذرند، پس فرصت‌هاى نيك را غنيمت شماريد (...وَ الْفُرْصَهُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَيْر).

اين سخن گهربار اميرمومنانِ(ع) چكيده هرآن‌چه بود كه در مسافر امروز خوانديد. با هدف اشارتي به آن‌ها كه انگار سرعت امور شهر دلگيرشان كرده، گويي از شور و شوق براي پايان بردن كارهاي نيمه‌مانده نگران‌اند و البته آن‌ها كه اصرار بر ضرورت حل مشكلات مردم تهران را «عجله» ترجمه كرده و مي‌گويند حالا فرصت بسيار است، غافل از هزاران نفر كه نمي‌خواهند شهرشان‌، شهري كه آن‌ها ساخته‌اند كثيف و نامرتب جلوه كند. ترافيك‌اش اعصاب باقي نگذارد و هوايش نفس تنگ كند.

هرچند متاسفانه بايد گفت، آن‌چه دليل اول براي چنين سخنان ناگواري مي‌توان تصور نمود، همان است كه عبيد زاكاني اين‌گونه روايت‌اش كرده: یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست، گفت: «اسب دارم اما سیاه است». گفت: «مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد‌ »؟ گفت: «چون نخواهم داد، همین‌قدر بهانه بس است‌ »‌!  

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 2 بعد از ظهر |

                                  

1- افغان‌ها ،همسايگاني هستند كه حتما بايد آن‌ها را از نو شناخت. تنها كافي‌ست غوري در ادبيات و فرهنگ غني‌شان داشته باشيد تا شما هم به اين نتيجه برسيد كه نبايد فقط به آنچه اين چندساله در حافظه‌مان نقش بسته رجوع كنيم. آنوقت به يقين شما هم تقليل دادن اين مردمان خوب به «طالبان خشونت» را دور از انصاف و حقيقت خواهيد دانست.

به روح‌انگيزي اين ابيات توجه كنيد:

...برو با يار بگو يار تو آمد

گل نرگس خريدار تو آمد

برو با يار بگو چشم تو روشن

همان يار وفادار تو آمد...

قبول داريد كه اين همه احساس تنها ميان مردماني به «افسانه جاودان هرات» شهره مي‌شوند كه به قولي «اهل دل‌اند و حال»؟

2- در يكي از منابع ادبي معروف افغان، با رسم‌الخطّ زيباي دري آمده: «در منظومهء جهان نگری شاعرانهء رودکی سمرقندی، پند، اندرز و حکمت جایگاه بلند و گسترده‌یی دارد. او انسان را به قناعت فرا می خواند. قناعت یعنی شناختن حق خود و احترام  به حقوق دیگران. حق ما تا آن جا می تواند ادامه داشته باشد که حق دیگری آغاز می شود. هیچ حقی بدون مرز نیست. این جا قناعت  احترام به  حق دیگران وبه مفهوم تاًمین عدالت است. آن که به حق خود قناعت ندارد اختیارش در دستان اهرمن حرص و آز است و می رود تا مرز ها را درهم شکند و حق دیگران را پایمال کند.»

3- شايد پوست موضوعاتي چون «خط ويژه» و «رعايت حق تقدم» و «كنترل سرعت» را بتوان در متناسب با لباس قانون و مراعات دانست اما حتما روح آنها به سجاياي اخلاقي چون «قناعت» و «انصاف» و «عدالت» پيوسته است. كه حتما نمي‌توان در زندگي روزمره نفس را رها گذاشت و اما آنجا كه سخن از اخلاق و جوانمردي مي‌آيد مدعي بود. به قول همان نويسنده‌ي افغان چه خوش سروده رودكي كه: گربرسرنفس خود اميري،مَردي.

 پ. ن : حاج یدالله خاکباز هم رفت. به همین سادگی که خوندین.یادش بخیر دوران ماهیگیری تو دریاچه بودنزه

                              

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 4 بعد از ظهر |

 

                                         

1-جماعت ورزشي، براي خودشان ادبياتي دارند پر از گوشه و معنا. مثلا برخي را «شريك بُرد» مي‌نامند. «شريك بُرد» يعني كسي كه، اگر به توفيقي دست يافتي، رقابتي را با موفقيت پشت‌سر گذاشتي و خلاصه جام به دست گرفتي و مدال به گردن آويختي؛ كنار توست. همراه و يار توست. از دعاي پيوسته‌اش براي پيروزي‌ات مي‌گويد و از قلب‌اش كه تنها براي تو مي‌تپد. اما روز شكست‌‌ات داستان چيز ديگر مي‌شود. نه نشاني از او مي‌توان يافت و نه رودررو به جايت مي‌آورد! اين اصطلاح اما از آن دست مصطلحات است كه نمونه‌اش را نه فقط در دايره ورزش و ورزشي‌ها كه پرمغز‌ترش را در عالم سياست و ميان سياست‌بازان هم مي‌توان يافت. تنها كافي‌ است چندي نگاه‌تان به اطراف «روبان و قيچي» را كنجكاوتر كنيد. بسيارند آن‌ها كه در روز افتتاح و گشايش، پيشقراول‌اند و آماده شراكت در بُرد.

2-از اين دست «شركاي بُرد»، تهران‌مان هم كم نديده. به خاطر بياوريد؛ افتتاح برج‌ميلاد را، گشايش تونل رسالت را، اجلاس شهرداران آسيايي، تقاطع بزرگراه آسيا را. چهره‌هاي مشترك در همه اين‌ها را با اندكي تأمل مي‌توانيد به خاطر بياوريد. همان‌ها را كه شريك بُرد بودند و دعاگويان مديريت شهري در مسير خدمت‌رساني، اما با تمام اين نشاني‌ها اگر يادتان نمي‌آيد مي‌توانيد كار ديگري هم انجام دهيد. حالا كه در نتيجه پرداخت نشدن بودجه حمل‌ونقل، محقق نشدن وعده‌ها براي توسعه مترو و  اتوبوسراني و چند‌ دليل مشابه، ترافيك بر گردن شهر چنگ انداخته، مي‌توانيد ببينيد كه هيچ خبري از مساعدت‌ها و حضورشان نيست.

شده‌اند منتقد مديريت شهري، اصلا براي آن‌ها مساله‌اي فراتر از ترافيك شهر متصور نيست. نه عكسي مي‌گيرند و نه جايي حاضر مي‌شوند مگر آن‌كه قرار باشد انتقاد كنند و زبان به شكوه بگشايند.

3-مي‌گويند ظريفي از همسايه‌اش ‌«ديگ» قرض گرفت. روز بعد ديگ را به همراه ديگچه‌اي به همسايه پس داد و در برابر سوال همسايه گفت كه ديگ‌تان آبستن بود و اتفاقا ديشب در خانه ما وضع‌حمل كرد! همسايه هم شادمان و مسرور اين استدلال را پذيرفت و رفت دنبال كارش. چندي بعد دوباره نياز به «ديگ» پديد آمد و همسايه به سرعت ديگ‌اش را داد. اما اين بار، پس از چندي كه براي بازپس‌گرفتن ديگ مراجعه كرد، شنيد كه ديگش، فوت كرده! وقتي هم فرياد برآورد كه آي، ديوانه! مگر «ديگ» هم مي‌ميرد؛ پاسخ شنيد كه بله، مي‌ميرد. اگر مي‌تواند آبستن شود و بزايد، خيلي راحت هم مي‌تواند بميرد!

حكايتي بود مرتبط با آن‌ها كه گفتيم، «شريك بُردند و رفيق منتقد». آن‌ها كه بد نيست بدانند اگر روز پيروزي و افتخار هرطور شده روي فرش قرمز راه مي‌روند، اين روزها هم بايد انتظار داشته باشند، تيغ سوال مردم را.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

                                  

                    

1- «می‌گویند مردی از همسایه خسیس‌اش طناب خواست. خسیس در پاسخ گفت: همسرم روی طناب‌هایمان برنج پهن کرده! آخر می‌دانی که برنج اگر خیلی تازه باشد قابل مصرف نیست. مرد با تعجب پرسید: آخر مگر می‌شود برنج را هم روی طناب پهن کرد؟ پاسخ شنید که اگر قرار به ندادن طناب باشد، شکر هم روی آن پهن‌شدنی است».

نظر به این حکایت شیرین پیشنهاد می‌کنیم این جمله نغز که «مدیریت شهر تهران نباید برای حل مشکلات عجله داشته باشد» را هم بگذارید کنار چندتای دیگری که امسال حیرت افزودند و در صفحه ذهن پایتخت ثبت شدند. به قولی اگر بنا به ندادن طناب باشد حتما این دست جملات و نظرات را هم باید به دیده منطق دید.

2- اما فارغ از پرده‌پوشی‌ها و لفافه‌گویی‌های مرسوم، به روزگاری که راه نفس تنگ است و حتی گاه فرصت حرکت میان کوچه، پس‌کوچه‌های شهر هم فراهم نمی‌شود، واقعا  توقع این است که اتفاقا برای بهبود اوضاع تعجیل کرد. انتظار این است که در پی تدبیری سریع بود. این روزها همه اهالی شهر فارغ از جایگاه و پایگاه‌شان آلودگی را به ناگوارترین شکل ممکن می‌بلعند، چه فرصت‌ها که از دست می‌دهند و چه عمرها که برباد. چه جان‌های شیرین که از میان می‌روند و چه چشم‌ها که پر از اشک مي‌شوند. پس مساله این است که برای تمام این‌ها اتفاقا باید عجله داشت و نباید ایستاد و در اين ميان شايد اساسا بزرگ‌ترين مشكل همين باشد كه ما گمان كنيم چنين مصائبي شايسته تعجيل و تحرك نيستند. كه فكر كنيم به هرحال فشار افكارعمومي كه بر دوش ما نيست، پس آهسته برويم كه شايد اصلا در حين اين آرامش و صبر ما، مشكل خودبه‌خود حل شد!

3- مي‌گويند: موش از شكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست. اما همين كه بسته در دستان صاحب مزرعه باز شد، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون او يك تله‌موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي‌رسيد، مي‌گفت: «توي مزرعه يك تله‌موش آورد‌ه‌اند، صاحب مزرعه يك تله‌موش خريده است...». مرغ با شنيدن اين خبر بال‌هايش را تكان داد و گفت: «تله‌موش ربطي به من ندارد». ميش وقتي خبر تله‌موش را شنيد، صداي بلند سر داد و گفت: «آقاي موش من فقط مي‌توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي‌داني كه تله‌موش به من هم ربطي ندارد». موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: « من كه تا حالا نديده‌ام يك گاوي توي تله‌موش بيفتد»! 

نيمه‌هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه‌دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آن‌چه در تله‌موش تقلا مي‌كرده، موش نبوده بلكه مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله‌موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. او را فوراً به بيمارستان رساندند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد و به خانه آمد. اما هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد، اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن‌ها رفت‌وآمد مي‌كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه‌دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا با گوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد. روزها مي‌گذشت و حال زن مزرعه‌دار هر روز بدتر مي‌شد تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي‌پيچيد، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاكسپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه‌دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند. حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي‌گرديد و به حيوانات زبان‌بسته‌اي فكر مي‌كرد كه كاري به كار «تله‌موش» نداشتند! آن‌ها كه گمان مي‌بردند مشكل، مشكل آن‌ها نيست.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت 2 بعد از ظهر |

 

                           

براي ماموران گمرك «جزيره» روزگار حالا بسيار متفاوت شده از آن زمان كه ‌بايد انواع ترفندهاي جديد براي عبور دادن جنس قاچاق را پيش‌بيني مي‌كردند. روزگاري كه واژه «چترباز» را ديگر همه شناخته بودند و نقل مجالس شده بود كلك‌هاي عجيب و غريب‌شان براي رد كردن جنس از معبر گمرك. چتربازها حالا مدت‌هاست دنبال شغل آبرومندي رفته‌اند و نيازي نيست مثلا نقش معلول و ازكارافتاده را بازي كنند يا مثل «حميدرضا»-بچه پارك خيام– دويست شلوار استرچ روي هم بپوشند و عصايي هم دست بگيرند تا جنس به تهران برسد و او سودي تنها كمي بيش از هزينه سفر حاصل ببرد.

آن سخت‌گيري‌هاي سوال‌برانگيز، ديگر به پايان رسيده و شايد اصلي‌ترين دليلش هم اين باشد كه اساسا ديگر چندان تفاوتي ميان قيمت كالا در پايتخت و «جزيره» نيست. «حميدرضا» هم حالا ديگر «بيزينس‌من» شده و به جاي شلوار ساسون‌دارِ خمره‌اي كه پوششي بود براي استرچ‌هاي قاچاق، كت‌وشلوار مارك‌دار بر تن مي‌‌كند.

شايد اما نقطه شروع اين تغيير رويه را بايد سخنان رييس وقت ستاد مبارزه با قاچاق كالا و ارز دانست كه 4،5 سال قبل بي‌تعارف، از اسكله‌هاي غيررسمي و حتي بالاتر از آن، از كشف باند قاچاق كالا در يك فرودگاه به ظاهر متروكه خبر داد. همان زمان بود كه سوالي منطقي در ذهن خيلي‌ها نقش بست؛ مگر حجم بار مسافران معمولي –حتي اگر بيش از مصرف عادي‌شان باشد– قابل قياس با آن‌چه اين‌گونه قاچاق مي‌شود، هست؟

سخن اما حالا جنسي ديگر يافته و ابعادي فراتر از اين بحث‌ها كه گفتيم. حالا مساله اصلي، تامين نياز ميليون‌ها شهروند تهراني ا‌ست و درب‌هاي بسته به روي كالاهايي كه بهره‌بردن از آن‌ها حق طبيعي تهراني‌هاست. ديگر سخن از شلوار استرچ و تلويزيون رنگي و يخچال خارجي نيست، « تاكسي و اتوبوس و واگن مترو» پشت درمانده‌اند و اين‌جا ميليون‌ها نفر بايد از سروكول هم بالا بروند. كالاهايي كه مشخص است چگونه بايد مورد استفاده قرارگيرند و به چه كساني نفع برسانند. چنين است كه برابر اين سخت‌گيري سوال‌برانگيز باز حكايت «سگ و سنگ» به خاطر مي‌آيد. مي‌گويند: شاعرى نزد امير دزدها رفت و او را با اشعار خود ستود. اما امير دزدها دستور داد لباس او را از تنش بيرون آورند و برهنه از ده بيرونش كنند. دستور امير اجرا شد. شاعر بيچاره در سرماى زمستان با بدن برهنه از ده خارج شد اما در اين ميان سگ‌هاى ده به دنبال او افتادند. مى‌خواست قلوه‌سنگى از زمين بردارد و آن‌ها را از خود دور سازد. پس دست بر آن سنگ انداخت. سنگي كه اما  بر اثر يخ‌زدگى، از زمين كنده نمى‌شد. شاعر نحيف و لرزان ما هم كه از جداكردن سنگ، عاجز گشته بود، چنين گفت: «خدايا، ببين چه‌قدر بي‌تدبير هستند كه سگ را براى آزار مردم رها كرده‌اند، اما سنگ را در زمين بسته‌اند»؟

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه هشتم بهمن 1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

 

 

                                            

1- داستان «پادشاه فراموشکار و نگهبان کهنسال قصر» به گمان من از جالب‌ترین حکایت‌های کوتاه است. پر از معنی و اشاره.

همان پادشاه، که خلوتی بیرون قصر داشت و هرازگاهی آن را به رنگ و لعاب سلطنت ترجیح می‌داد. پس سرشب بیرون می‌زد و نیمه‌های صبح بازمی‌گشت تا کسی از سرّ و رازش آگاه نشود. نیمه‌شبی زمستانی سرخوش وارد حریم کاخ شد و مقابل دروازه پیرمرد کهنسالی را نیزه به دست، ایستاده دید. پیرمرد لباس گرم بر تن نداشت و گاهی رعشه‌ای به نشان غلبه سرما می‌شد در اندامش کشف کرد. شاه پرسید: سردت نیست؟ نگهبان پاسخ داد: چرا ای پادشاه. اما لباس گرم ندارم، پس مجبور به تحملم. پادشاه تاملی کرد و گفت: هم‌اکنون به داخل قصر می‌روم و می‌گویم یکی از لباس‌های گرم مرا بیاورند تا بپوشی و نلرزی. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به قصر -مانند همه آن‌ها که به قصرها می‌روند- وعده فراموش کرد و به بستر رفت.

صبح روز بعد جسد پیرمرد را که بر اثر سرما خشک شده‌بود، در قصر پیدا کردند با کاغذی در دستش که روی آن با خطی ناخوانا نوشته بود: «من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می‌کردم. پس بدان که فقط وعده لباس گرم تو مرا کشت».

2- اگر معضلی به نام «فساد اداری» را مورد بررسی جدی قرار دهیم، شاید ناهنجاری که همه این روزها به نام «پارتی‌بازی» از آن یاد می‌کنیم، جزو پیش‌پاافتاده‌ترین و ساده‌ترین مظاهر موضوع باشد. این‌که کسی به‌واسطه آشنایی با دیگری در صفی نایستد، وقتش هدر نرود یا کارش به سرعت راه بیفتد را که نه می‌توان و نه باید نشانه نهایی فساد برشمرد. اصلا باید پای فراتر گذاشت و گفت، این حق همه است که در صف‌های همیشگی، عمرشان تلف نشود، اساسا همه باید کارشان به سرعت راه بیفتد. جان سخن این است که «فساد» حتما ابعادی فراتر از چنین مظاهری دارد و مبارزه با آن هم بالطبع، عزمی فراتر از آن‌چه گفتیم، می‌طلبد. با این وصف است اگر وعده «مبارزه با فساد» دادیم؛ اول نتیجه این است که فارغ از تعارف و پرده‌پوشی این آسیب را پذیرفته‌ایم و دوم آن‌که تصمیمی جدی برای از میان بردن آن داریم، والا «پارتی‌بازی»ها را که به هر حال همه تحمل‌اش کرده‌ایم.

«فساد اداری» حتما داستانی مفصل‌تر و دردناک‌تر از عادت زشتی به نام میل به «پارتی‌بازی»ست.

3-هدف بزرگ تعیین کردن یعنی وارد شدن به مجموعه‌ای از «فرصت‌ها و تهدیدها». یعنی شما به راهی رفته‌اید که یا انتهایش اصلاح امور است و یا به «بدتر» مبدل شدن «بد». بر این اساس است که می‌گویند و گفته‌اند، سنگ بزرگ را اگر نمی‌توانید به هدف بزنید اصلا بلند نکنید. چه، آن‌وقت چشم‌هایي مشتاق‌اند و دل‌هایي امیدوار که ناامید‌شدن‌شان بزرگ‌ترین زیان است و بدترین حاصل. ساده‌اش می‌شود این‌که اگر گفتیم «مبارزه با فساد» و اگر این اندیشه را پدید آوردیم که فسادی هست که باید آن را محو کرد، پس باید موفق شویم و دل‌های نگران را آرام سازیم، والا پیش از آن‌که چنین سخن‌هايي طرح شوند که زندگی جاری بود. به قول پیرمرد نگهبان «ما که هر شب با همین لباس کم هم سرما را تحمل می‌کردیم».

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در دوشنبه هفتم بهمن 1387 و ساعت 10 قبل از ظهر |