تبليغاتX
کتابت

                                     

 

از آن ها که حقیقتا عاشق مردم‌شان بوده اند یا که نه، گوشه و کنار تاریخ فراوان سخن رفته. اصلا شاید بیش از هر موضوعی که حکایت‌گر رابطه میان بالادست و پایین دست باشد. بیش از هر موضوع، سخن از آنها شده که فعل‌شان را نتیجه علاقه‌ به خلق ا... عنوان کرده و همه جا گفته‌اند که هدفی جز تعالی و پیشرفت مردمان‌شان نداشته‌اند و جالب اما این‌جاست که صادقین در این ادعا تا که دلتان بخواهد کم‌اند و کم!

دیگر کیست که مثلا داستان آخر دیکتاتورعراق را نشنیده باشد؟ هم او که وقتی هنوز خود را بر سر قدرت می‌دید،وقتی تصاویر سقوط مجسمه‌هایش و فرود غیظ آلود لنگه کفش بر چهره‌اش را می دید هم باز باور نمی‌کرد این پتانسیل عصبیت را و فریاد زده بود بر سر «سعید الصحاف» که: « مردکه برو در خیابان‌ها و نشان بده که این‌ها همه ساختگی‌ست و بویی از حقیقت ندارد.» که صحاف هم باز به رسم سال‌های متمادی 200-300 تا از آن بازیگران را لباس مرم به تن کرده و فرمان داده بود گوشه‌ای از شهر با تصویر قائد پای‌کوبی کنند و او مقابل‌شان از عادی بودن اوضاع بگوید. تا اينكه بمبي دست ساز چندصدمتري‌اش عمل كرد و چهره مشوّش او ديكتاتور را هم به فكر فرار انداخت. دیکتاتور كه ظاهرا نمی توانست بپذیرد این ها تمام نمایش است و ایام قدرت پایان یافته.چه؛ به گمان‌اش مردم عراق او را می پرستند و جملگی به پایش جان می دهند!

همان مردم که یکی‌شان وقتی تصویر سرباز آمریکایی را پای گذاشته روی صورت صدام دید تاب نیاورد و ندای «ا... اکبر» سر داد. همان مردم که وقتی دیکتاتور تنها برابر فشار طناب بر گردنش –مثل همه دارزده‌ها- صدایی مثل «هاق» از گلویش برآمد، فریاد زنده باد صدر سر داد و خلاصه همان مردم که یکی ديگرشان با تمام این احوال فراموش نکرد کفش را به نشانه‌ي «مرگ بر خشونت» به نشانه‌ي دهان رئیس آمریکا هم پرتاب کند. اما مساله اين است كه صدام مدعی تلاش برای خوشبختی این مردم بود و راست یا دروغ گمان می برد که دارد همین‌گونه هم می کند. اما گفتیم که،چه بسیار از این گمان ها و چه بسیار عمرها كه درنتيجه اين گمان‌ها به هدر شد و حالا چه بسیار سرها که می‌توان بریده ديد از عراقی و افغانی گرفته تا اهل چین و ماچین و حتی شهروند قاره سبز،بی جرم و بی جنایت.

این یک سوی ماجراست اما از دیگر سوی هم در نتايج اين تراژدي هميشگي تاريخ چندان توفیری نمی‌يابيم. بسیار هم بوده اند که نه چون صدام و هیتلر و موسولینی که چون شهروندی ساده و حتی پایین تر از ساده،ردای قدرت به تن کرده و از میان همین مردم هم بواقع آمده اند.با این تفاوت که ساده دل‌تر بوده‌اند و صادق.اما در نتیجه چه فرق می کند به نظرتان؟ آدم بد نتواند خیری برساند یا آدم خوب؟ هر دو نتوانسته اند دیگر.پس از این منظر كه مردم‌شان زيان برده‌اند و فرصت از كف داده‌اند، برابرند و مشابه. ازاین دسته هم یکی بود چون «پيرمرد» اهل آمريكاي جنوبي که دوستی حکایت می کرد از نگه داشتن گارد ریاست جمهوری به فرمانش برای وساطت‌اش میان کتک کاری دو راننده تاکسی.سرچهارراهي شلوغ.اصلا ساعتي هم زمين نشسته و سه نفري سيگار برگ دود كرده و نهايتا نهار را هم ميهمان يكي از همان راننده‌ها شده بودند. از اين دست حكايت‌ها و روايت ها اطراف زندگي او و بسياري هم‌شكل او هم فراوان آمده اما داستان اينجاست كه تمام اين روش ها و منش‌ها بايد نهايتا ختم به سعادت و خوشبختي و تعالي مردمي مي‌شد كه حالا سال‌هاست فقر و محروميت را به عنوان عضو جديد و هميشگي خانواده‌شان پذيرفته‌اند. پس نشد. پس راه اين نبود. پس«مردم مداري» از آن نوع‌اش كه مثلا گاندي - گاندي بزرگ - اعمال مي‌كرد با اين كه خيلي‌ها بعدا شبيه‌سازي كردند و ارزش اين واژه پرارزش را تا سطح «عوام‌فريبي» تنزل دادند متفاوت است. گاندي كه بسيار از حركات و رفتارش درس است و دوباره گفتني. هم او كه شايد خوانده باشيد، وقتي به هنگام سوار شدن بر قطار لنگه كفش‌اش پايين ماند و خودش بالا بود و قطار درحال سرعت گرفتن،به لحظه‌اي تصميم گرفت لنگه ديگر را هم درآورده و به بيرون بياندازد تا هرآنكه يافت‌اش لااقل جفت كفشي يافته باشد. همين انديشه و عمل بود كه او رابه جايگاه «مردم مداري» رساند و نامش بلند ساخت و نبود همين تفاوت‌هاي ساده است كه يكي را هم چون «چائوشسكو» يا «ايدي امين» يا «فرانكو»هيچ‌گاه محبوب مردم نمي‌سازد.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |

                          

                                                    

1- دوستی؛ از آن ها که هجو نمی گویند و مصاحبت شان نعمت است مدام می خواند که چهار چیز بازگشت ناپذیرند. که اگر رفتند دیگر مجالی برای بازیافت شان نیست و جبران مافات ناممکن. یکی سنگ است پس از پرتاب شدن. دیگر سخن است پس از بیان شدن. سوم موقعیت است پس از پایان یافتن و آخر فرصت است پس از سپری گشتن.

و همیشه برابر این اشارت ما بودیم حیران  از این بازگشت ناپذیرها که لحظه لحظه زندگی مان می آیند و می روند و گاه حتی فراموش می کنیم لااقل حسرت شان را بخوریم. سنگ می زنیم و نمی دانیم که زودتر از خیال، سوی مان بازمی گردد. سخن به گزاف می رانیم و انعکاس اش را در درون مان نمی شنویم و موقعیت ها و فرصت ها را هم که دیگر بهتر است محاسبه نکنیم که همیشه رنگ رخساره مان خود بهترین راوی سرّ درون است.

2- میانه بحث بر سر اینکه آیا بالاخره تهران و تهرانی ها هم از خوان نفت سهمی دارند و می توانند سرانجام شهری آرام و برخوردار از امکانات زیستن،زیستنی به شان انسان های قرن بیست و یک داشته باشند یا خیر،هشداری و گوشزدی بیش از همه تلخ آمد و سرد.

هرچند بیان واقعیتی بود. اما عریانی و صراحت اش چنان غریب بود که پشت بلرزاند و شور بستاند. آنجا که رئیس سازمانی، دل نگران گفت: «با این اوضاع تخصیص بودجه و قطعی حمایت ها، به قطع توسعه مترو و تحقق این رویای چند ده ساله کماکان همان رویاست که بود!». به تعبیری فعلا روزگار بر همان مدار خواهد گشت که می گشت. چاله های دهان گشاده وکارگرانی که کماکان مشغول کارند. به قول همان مربی بذله گو تنها از تیغه بیل هایشان چند انگشتی کم خواهد شد و موی شان سپید. والا حال و روز زیر پوست شهر چندان توفیری نخواهد کرد.

و این صراحت بود که باز پس از چندی مرغ خاطره را برد به همان اشارت که ابتدا گفتیم. برد تا داستان همان فرصت ها و موقعیت ها که چون رفتند، نمی آیند و راهی به جبران شان نیست.

3- می گویند: دو همسفر که میانه بیابان نه به مقصد که به شب رسیده بودند از سرناچاری خیمه ای به پاکرده ودرونش خوابیدند. نیمه شب یکی دیگری را ندا داد که چشم باز کن و بگو چه می بینی.پاسخ شنید که اول بزرگی آسمان می بینم و کوچکی خودم. دوم فلان ستاره را که حکایت از شرق دارد وسوم بهمان پرنده که نزدیک بودن صبح را خبر می دهد.

اولی اما فریاد برآورد که وای به حال من با این همسفرم. که این همه را دید و اما ندید که راهزنان خیمه مان را برده اند؟!

راست اش شده داستان خودمان که در این ایام سخت همه محاسبات ریز و درشت را می بینیم،مراحل صعب اداری را درنظر می گیریم از ضرورت تن دادن مدیران شهر به قائده و بروکراسی سخن می گوئیم و اما از «امید و شور» که راهزنان می خواهند از مردم مان بستانند، غافل ایم. وای بر ما با این همسفران.  

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در جمعه بیست و هفتم دی 1387 و ساعت 11 بعد از ظهر |

                                                       

1-‌ «شعبان جعفري» كه مرحوم علي حاتمي در هزاردستان‌اش چهره‌اي حقيقي از وي روايت كرده را بسياري با نام «شعبان بي‌مخ» بهتر مي‌شناسند. هم‌او كه بهره نبردن‌اش از حداقل منطق و شعور به چماقي بدل‌اش ساخته بود براي ايستادن برابر اراده مردم و منكوب كردن هرآن‌چه ميل ملوكانه نبود.

از اين چهره خشن و بي‌بهره از آگاهي اما حكايت‌ها فراوان است و گاه آن‌قدر عجيب كه وي را به يكي از سوژه‌هاي طنز نيز بدل ساخته. مثلاً آن داستان كه دستور داده بود ميز پينگ‌پنگ را از هر طرف چندسانت بلندتر بگيرند تا آن‌قدر توپ روي زمين نيافتد!‌ انگار وقتي هم گفته بودند كه اين كار مخالف با «استاندارد» بازي است، فرياد زده بود كه كدام «استاندار»؟ اصلا «استاندار»‌ غلط مي‌كند در تصميم من دخالت كند! شعبان جعفري اما براي آن‌ها كه اهل انديشه‌اند، فراتر از يك «مرده و تمام شده» كه نشاني باقي است از «زورگويي در عين نافهمي».

2-‌آن‌چه اين روزها در گوشه‌اي از دنيا مي‌گذرد و البته واكنش‌هاي فراوان ميان آن‌ها كه اهل «انسانيت‌ »‌اند را ايجاد كرده، حالا روزهاست كه مي‌بينيم و مي‌شنويم. تصاوير و گزارش‌هايش هم آن‌قدر دردناك است كه گاه اصلاً تاب نياوريم و روي از ديدن تصاوير آن‌ برگردانيم. اصلاً مگر مي‌توان ضجه پدر بي‌فرزند‌شده را ديد و طاقت آورد؟

در اين ميان است كه براي اهل «آدميت»؛ يكي چون رييس آن رژيم غاصب مي‌شود شعباني ديگر، كه وقتي مي‌گويند «كودكان و زنان بي‌گناه» را نشانه گرفته‌اي، عوضي رفته‌اي! فرياد مي‌زند: «اصلاً كسي بي‌جا مي‌كند مقابل تلاش ما براي تحقق آرامش وصلح بايستد»!

گفتيم كه، شعبان جعفري اما براي آن‌ها كه اهل انديشه‌اند، فراتر از يك «مرده و تمام‌شده» كه نشاني باقي است از «زورگويي در عين نافهمي».

 

پ.ن. مادر و فرزندی در غزه

دیگه شرحی ندارم

 

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |

 

                                  

 

1- صداي كوبيدن مشت به در آمد! «زاخار» غرغركنان از روي گنجه بلند شد تا در را باز كند. آبلوموف اما هنوز در رختخواب بود و مثل تمام روزهاي گذشته، مثل تمام سال‌هاي قبل به اين فكر مي‌كرد كه بايد برخيزد و تصميمي بگيرد. آن‌كه بر در مي‌كوبيد«تارانتيف» بود. وارد شد. مثل هميشه «پرحرف، عصباني، دشنام‌گوي و پرجنب‌وجوش». به زمين و زمان درشت مي‌گفت و انگار كه ميان زبان و عقلش رابطه‌اي نباشد...

2-بعضي هستند كه هرچند سال‌ها از ممات‌شان گذشته اما جادوي كلام و قلم‌شان آن‌قدر ماندگار هست كه نبودشان محسوس نباشد. از آن‌جمله يكي هم «ايوان گنچاروف» است كه «آبلوموف»‌اش او را در زمره كساني قرار داده كه به قول دوستي، چون«اژدها»مي‌نويسد. آبلوموف كه فرازي از ميان هزاران خط‌اش را خوانديد اما نه محصول همين سال‌ها كه رماني ا‌ست حاوي تصویری از روسیه‌ي قبل از انقلاب کبیر اکتبر1917. خود آبلوموف البته شخصيتي ا‌ست مبتلا به بیماری بی‌ارادگی. بیماری تنبلی، تن آسایی، بیماری‌ای که البته در طول تاریخ زندگی بشر، دوست‌داشتنی‌ترین نوع بیماری بوده؛ بيماري «آبلومویسم». او در بخشي از داستان مجبور است از خانه‌اي كه متعلق به خودش نيست، اسباب‌كشي كند. اين آقاي تنبل اما چنين نمي‌كند و حاضر است با صاحبخانه پس از 8سال درگير هم بشود. به نوكرش(زاخار) چنين مي‌گويد: «اسباب‌کشی یعنی سروصدا، یعنی شکسته شدن همه چیز، همه اسباب و اثاثيه را روی زمین پهن می‌کنند. یک چمدان این‌جا، یک پشتی آن‌جا و تابلوهای من در یک گوشه، پیپ‌هایم در آن گوشه، تازه کتاب‌هایم؛ یک انبار شیشه‌های جورواجور که مدت‌هاست گم شده‌اند و معلوم نیست که یک‌دفعه از کدام سوراخ بیرون می‌آیند. نصف چیزها این‌جایند، باقی در گاری یا در خانه جدید. آدم می‌خواهد پیپ بکشد. پیپ را برمی‌دارد، می‌بیند که توتون را برده‌اند...، می‌خواهد یک گوشه بنشیند، صندلی پیدا نمی‌کند. به هرچه دست می‌زنی، دستت کثیف می‌شود. اگر آدم تشنه باشد و بخواهد آب بخورد، لیوان پیدا نمی‌کند...».

«تارانتيف» اما يكي ديگر از آن شخصيت‌هاست كه در اين رمان به بهترين شكل ممكن تصوير مي‌شود. از آن‌ها كه در مذمت روحيات‌شان بسيار سخن گفتيم. كه فكر نمي‌كنند و اما بسيار مي‌گويند. كه ميان بسيار‌سخن‌هايشان ردي از انديشه و استدلال نمي‌يابيد و اما هميشه آماده چنگ زدن به شما براي اثبات خود هستند. كه خدا نكند حرفي حساب شده بزنيد،  آن‌ها به زشت‌ترين شكل ممكن مقابل‌تان جبهه نگيرند و حتي از لحن توهين‌آميز هم ابا نكنند.

3- در ستايش «كم گويي و گزيده گويي» البته بسيار بيش از آن‌چه گنچاروف و سايرين گفته‌اند را در فرهنگ و تاريخ خودمان داريم.كه اساسا همين خصلت هم محصول جاودان ابيات نظامي گنجوي خودمان است. او كه قرن‌ها قبل گفته و هنوز انگار جامع‌ترين روايت است از آن‌ها كه چشم مي‌بندند و دهان مي‌گشايند. راستش حتي بسيار لطيف‌تر از شرح حال «تارانتيف»‌ها.

مي‌کوش به هر ورق که خواني   

کان دانش را تمام داني

***

با اين‌که سخن به لطف آبست

کم گفتن هر سخن صوابست

کم گوي و گزيده گوي چون دُر

تا ز اندک تو جهان شود پر

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 3 بعد از ظهر |

 

                   

1-‌ «كفايت» از آن دست مشخصه‌هاست كه ميان صحبت‌هايمان بسيار مي‌آوريم و اما عموماً چندان معنا و مفهوم حقيقي‌اش را مورد‌توجه قرار نمي‌دهيم. مشخصه‌اي كه بسيار با «لياقت» تفاوت دارد، اما عموماً در يك منظور به كار برده مي‌شود. مثلاً مي‌گوييم: فردي بي‌لياقت است، بي‌كفايت است. اما به اين توجه نداريم كه واژگان فوق اول نه معناي دشنام و درشتي دارند و نه يك مفهوم مشترك. كه «كفايت» حكايت مي‌كند از كافي بودن حضور فردي، انديشه‌اي و يا دستي براي رفع مشكلي و بي‌»كفايتي» يعني آن فرد، آن انديشه و يا آن دست‌ نتوانسته براي رفع مساله كافي باشد. يعني بايد فكر ديگر كرد، راه ديگر گشود، طرحي نو درانداخت. همين. نه توهيني‌است و نه اهانتي. نقدي‌ا‌ست صريح و بدون تعارف. خصوصا اگر پاي منافع انسان‌ها، آن هم جماعتي پرشمار در‌ميان باشد.  

2- داستان «آواز دهل» و «خوش بودن شنيدنش از دور» را همه مي‌دانند و حتما نياز نيست دوباره‌اش گفت. كه اگر معتقد باشيم به «العاقل يكفي الاشاره»، صد اشاره مي‌توان شمرد براي اين واقعيت تلخ كه تهران و تهراني‌ها اين روزها مصداق ناخوش‌هايي هستند نشسته مقابل دهل و دهل‌نواز. تهراني‌ها كه هم متهم‌اند به بهره بردن از حداكثر امكانات زيستن و هم فراموش‌شده‌ترين‌ها هستند ميان محرومين. باورتان مي‌شود؟

  3-‌داستان حساب ذخيره ارزي و مشكلاتي كه بر سر تامين نياز فوري تهران به آن پديد آمده را به روش‌هاي مختلف در مسافر امروز روايت كرديم. داستاني كه انتهايش فعلاً به وعده رييس دولت مبني بر پيگيري دلايل تاخير در اجراي مصوبه مجلس انجاميد. وعده و البته صراحت كلامي كه اميد دوباره در دل آن‌هايي كه براي تهران و ترافيكش نگرانند، ايجاد كرده و مي‌تواند نشانه‌اي باشد از توجه به مشخصه «كفايت». كه يعني آن‌ها در زيرمجموعه‌هاي دولت براي تهران محروم، تهران فراموش‌شده و ميليون‌ها مسافرش تدبير كنند و تصميم بگيرند كه وجودشان نهايتا به رفع مشكل بيانجامد. وجود دست  و انديشه‌شان كافي باشد نه اين‌كه مثلاً بخواهند در نتيجه مقاومت برابر نيازهاي پايتخت و مديرانش چهره رسانه‌اي بمانند و شهرتي ببرند. مديراني «باكفايت» بر اساس همان تعريف كه گفتيم. 

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 10 قبل از ظهر |

                                  

«گرترودبل» هم از آن دست خارجي‌ها بود كه نقطه‌ي اوج روايتش از زندگي ايران و ايرانيان را «محرم» ساخت.

ده‌ها سال قبل در سفرنامه‌اش نوشته: «بسيار مردان شجاعي بوده‌اند كه از شكنجه‌هايي دردناك رنج برده‌اند. اما به اعتقاد من تنها او «جاودانه» شده و اين بالاترين پاداشي ا‌ست كه چرخ گردون مي‌تواند به كسي دهد. با اين وصف مي‌توان گفت كه شهادت امام‌شيعيان(ع)، بدان صورت پر از درد و اندوه حتما بي‌نتيجه نبوده و اگر هنگام شهادت او را در شأن و جايگاهش به خاك نسپرده‌اند، اما صدايش در طول قرن‌ها با انعكاسي ابدي طنين‌انداز شده است».

«گرترودبل» نه اولين و نه آخرين كسي است كه ايران را چنين ديده و ياد و خاطره محرم را در لابه‌لاي خاطراتش برجسته ساخته، چه مگر مي‌توان اين جوش‌و‌خروش گسترده را ديد و آن را روايت نكرد؟ مگر مي‌توان بسياري از خصايص رفتاري ايرانيان را برگرفته از آن ندانست؟ چنان‌كه جايي ديگر «فيگوئرا» آن را چنان نتيجه مي‌گيرد.

«دن‌گارسيا دسيلوا فيگوئرا»؛ سفير مملكت اسپانيا در دربار شاه‌عباس اول نوشته: «به باور من يكي از علل اساسي خيرات و مبرات ايرانيان براي ساختن آب‌انبارها و نجات مردم از تشنگي، توجه به همين موضوع اصلي ماه محرم است. آن‌ها اين واقعه كه امام‌شان و ياران وي در واقعه كربلا با لب تشنه به شهادت رسيدند را هميشه در خاطر دارند».

اما واقعيت آن است كه تمامي روايات از محرم و عزاداري‌هايمان براي شهداي كربلا اين‌چنين منصفانه و متأثر از بطن و درون اين واقعه بزرگ نيست. بسيار هم بوده داستان‌هايي كه از عزاداري‌هايمان ساخته‌اند و البته چندان هم دروغ نگفته‌اند. آن‌جا كه برداشت‌مان از رويدادي به گستردگي قيام عاشورا نازل به خرافه‌گرايي و بي‌معرفتي شده و روايتگر بيروني هم نتوانسته نقبي براي ورود به درون موضوع بيابد.

چنين است كه شايد در آستانه تاسوعا و عاشوراي حسيني شايسته است آرزو كنيم خداوند توفيق كسب معرفت حقيقي از اين واقعه بزرگ را نصيب‌مان سازد تا روايتگران امروزي هم احساسي مشابه آن‌چه چندسال قبل كشيش انگليسي، درونش پديد آمده بود‌ را تجربه كنند.

هم او(پال هفت) كه قلبش به درد آمده و نوشته‌: «‌وقتي روايت روزهاي شهادت مي‌شد، غم‌و‌اندوه مردم به اوج مي‌رسيد. چنان‌كه اشك از گونه‌هايشان سرازير مي‌شد... با مشاهده اين وضع از خودم مي‌پرسيدم واقعاً تا به حال چند بار به خاطر رنج و عذابي كه عيسي مسيح(ع) متحمل شد، گريسته‌ام؟ فكر مي‌كنم به دليل چنين بي‌توجهي بايد نزد خداوند اعتراف كنم كه آري! من و امثال من بوديم كه با مسيح(ع) چنان كرديم».

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 4 بعد از ظهر |

 

                         

با تمام ارادتي كه به «ژرژ اورول» دارم و با تمام احترامي كه به «دهكده حيوانات‌اش» مي‌گذارم اينجا مي‌خواهم تلخ‌ترين و شايد اصلا بهتر باشد بگويم كه بدترين جمله به جا مانده از وي را به نقد بكشم.

جمله‌اي كه سال 1948 گفت و تا به حال بارها مستمسك آنها شده كه مي‌خواهند«فوتبال» را از «فلسفه ‌اش» جداكنند.

اورول گفته بود:«فوتبال جنگ است. منتها جنگي بدون تيراندازي. اصلا ورزشي جدي است كه هيچ سروكاري با انصاف و بازي منصفانه ندارد. فوتبال با نفرت، حسادت، خودنمايي و بي‌توجهي به همه قواعد و مقررات انساني و اخلاقي گره خورده است!»

اين همان بدترين جمله است كه گفتم به اعتقاد من تا به حال از زبان خالق «دهكده حيوانات» شنيده و مكتوب شده.

حالا شايد در آستانه تولد «فوتبال»، رسانه‌اي كه مي‌توان به افتخارش ايستاد، بد نباشد كه داستان فوتبال و فلسفه اخلاقش را يكبار ديگر مرور كنيم. براي اين ورود و تامل و خروج در موضوع هم بهتر است كه راه دور نرفته و فرصت نسوزانيم. چه بهتر است كه شهروند همان شهر خيالي آقاي اورول شويم و به اين فكر كنيم كه «قانون» يعني همان عنصر خالي شده از معنا در دهكده حيوانات چقدر مي‌تواند دوست داشتني و مولد عدالت باشد.

شهروندان دهكده حيوانات آن‌گاه كه سرزمينشان را مالك شدند،وقتي گمان مي بردند كه ديگر زندگي به مفهوم كامل جريان دارد، زماني كه احساس مي كردند پرنده كوچك خوشبختي روي شانه‌هايشان نشسته و آواز عدالت توي گوش‌شان طنين ‌انداز است، درست در همين حال و احوال كه برايتان ترسيم كرديم؛ هر يك شده بودند مهره‌اي از بازي شطرنج «خوك‌ها».خوك‌ها كه عنان اختيار بركف گرفته و رفته رفته خودشان را به راس هرم قدرت مي‌رساندند. همان خوك‌ها كه به گوسفندها حالي كرده بودند تنها بايد اين مقصود و منظور را بر زبان بياورند كه:« دوپا خوب است و چهار پا بد»

يعني شما مظلوم‌هايي پيش‌چشم داشتيد كه خود را در نقطه اوج اوج اوج خوشبختي مي‌ديدند و به همين دليل شايسته ترحمي مضاعف.

اين داستان تلخ آقاي اورول با همين تلخي به پايان رسيد تا آنچه وي از موجودات بي‌رحم روايت كرده حالا چند ده سالي معيار و مثال جدي‌ترين تحليل‌ها شود.

اما اقاي اورول آن زمان ظاهرا فراموش كرد كه براي ادعاي خود پيرامون منصفانه‌ترين شكل رقابت و رويارويي هم دليلي محكمه پسند بياورد. مثلا بگويد كه چطور ممكن است آدم‌ها با شباهت‌هايي چون سن و سال و پوشش و نگاهي تيزبين به نام قانون، مقابل هم بايستند. ملزم به حفظ سلامت و شخصيت يكديگر باشند. كوچكترين خطايشان تحت نظارت چشم داور و تماشاگران و رسانه‌ها قرار گيرد. اگر اندكي از دايره قانون و اخلاق و حتي عرف خارج شوند؛ همان جا مورد بازخواست و مجازات قرار گيرند و اما به تمام رذايل اخلاقي كه آقاي اورول برشمرده‌اند هم مشمول باشد؟!

چنين مي‌شود در مقام پاسخ به اين انديشه خطرناك و در تلاشي مقدس براي تبديل نشدن آن به الگوي انديشه‌اي ميان اهالي فوتبال؛ فلان فيلسوف و انديشمند مجارستاني چنين سخن آغاز مي‌كند كه آيا«گل» اين سعادت دوست داشتني را مي‌توان عذاب جهنمي هم ناميد؟ و ادامه مي‌دهد كه فوتبال براي من هميشه در حكم «باغ عدن» بوده. چرا كه در هر لحظه زندگي ام مي توانم از اين جهان سخت و ثلب پاي به محدوده‌اي معصوم، آزاد و پر از فرصت‌هاي سعادت مندي پاي بگذارم.

فوتبال بر همين اساس است كه به اعتقاد ما مي تواند احترامي بيش از اين ها كه گفته مي شود ميان اهالي فرهنگ و انديشه و حتي سياست بيابد. چه، ما با تمام حاشيه‌ها و اتفاقاتي كه برايمان افتاده مي توانيم مدعي اين باشيم كه اخلاق و توجه به روح قانون را با فاصله‌اي بسيار فراتر از آن چه صاحبان ساير قدرت‌ها ادعا مي‌كنند؛ مورد توجه قرار مي‌دهيم.

دنياي دوست داشتني ما همان است كه يوهان كرايف پيرامون سادگي و صداقتش مي‌گويد:« فوتبال ما خيلي ساده است و به همين دليل سخت ترين كار در آن ساده بازي كردن است»

بيل شنكي آن را به هنر تشبيه كرده و مي گويد:« تيم فوتبال ما مثل پيانو است. به عبارتي 8 نفر آن را حمل مي كنند، يك نفر آن را تنظيم مي‌كند و دو نفر هم آن را مي‌نوازند.»

سام آلاردايس آن را «شكوه» و«افتخار» توصيف نموده و تاكيد مي‌كند كه:« در فوتبال موظفي كه هيجان ايجاد كني و شادابي. نه كسالت و رخوت. اين وظيفه تو در قبال صدها هزار نفري است كه نگاهت مي‌كنند و درس افتخارآفريني مي‌گيرند.»

دنيس برگ‌كمپ  آن را اوج فرصت براي انديشه و تفكر دانسته و تصريح مي‌كند:« اگر در فوتبال، پشت هر ضربه‌اي كه به توپ مي‌زني فكري نباشد، حتما بازنده‌اي» و نهايتا فرانچسكو ماتورانو كه زيباترين تعبير از فوتبال و زندگي را عرضه كرده و مي‌گويد:« به اعتقاد من زندگي يك نوع از بازي است همان گونه كه فوتبال. البته اينجا يعني در فوتبال شما نمي‌توانيد ناجوانمردانه حركت كني و تنها به فكر خودت باشي. بنابراين فوتبال يك زندگي اخلاقي و متعالي است.»

همين.

 پ.ن: مطلبی بود به درخواست بچه های گل مجله فوتبال. به مناسبت شماره ۱۰۰

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 3 بعد از ظهر |

                                                                                                                                            

1- اتفاقي كه براي دوستي، هنگام اقامت‌اش در سرزمين «كامو و هوگو و مالرو» روي داده بود را گمان مي‌كنم هيچ‌گاه نتوانم از خاطر ببرم. كه حتما نشانه‌اي واضح مي‌تواند باشد از اشتباهي كه اين ‌روزها مكرر تكرار مي‌كنيم. البته شايد بهتر باشد اين سرزمين كه گفتم را با «نشانه»هاي ديگر هم براي‌تان معرفي كنم. سرزمين«زيدان و ساركوزي» را مي‌گويم. منظور «پاريس» است و حتما اين براي هر اهل انديشه‌اي دردناك خواهد بود كه مدت‌هاست شهرها را نه به نام مشاهير و بزرگان‌شان كه بايد به «نشانه»ي سياستمداران كم‌عقل و ورزشكاران حاشيه‌سازشان به خاطر آوريم.

2- دوست ما، با آموزش و تعليم رانندگي وطني عازم اروپا شد و روزي به قاعده‌ي تمام آن‌ها كه در اوج نياز به «هوشياري»-هنگام رانندگي در بزرگراه- مقيم عالم خيال و هپروت مي‌شوند، اين‌گونه شده بود. خلاصه اين فرورفتن در وهم و خيال نتيجه‌اش اين شد كه از خروجي مدنظر چند ده‌متري فاصله گرفت و حالا مانده بود بر سر اين تشويش كه اگر بخواهد راهي ديگر براي اصلاح اشتباهش طي كند، چه‌قدر بايد بنزين بسوزاند و وقت و فرصت از كف بدهد!؟ پس بنابر قوانين خودمان آينه‌اش را تنظيم كرد، دست بر صندلي سمت شاگرد گذاشت و با اندامي كشيده شده، دنده عقب چاق كرد!

نتيجه كار هم كه احتمالا مي‌توانيد پيش‌بيني كنيد؛ دنده عقب گرفتن در بزرگراهي كه حتما رانندگانش تا آن زمان چنين پديده‌اي را تجربه نكرده بودند، پس متحير و دست و پا گم كرده شده و نهايتا تصادفي شديد كه نتيجه‌اش اما خدا را شكر تلفات و آسيب جاني نبود.

اما نكته جالب داستان اين‌جا به وقوع پيوست كه پليس، آتش‌نشاني و نيروهاي امداد در كوتاه‌ترين زمان ممكن خودشان را رساندند و حكم به محكوميت راننده فرانسوي و برائت هموطن‌ ما دادند!؟

شرح دليل پليس براي اين راي حتما برايتان جالب خواهد بود. پليس كه در برگه مخصوص اعلام نظر كارشناسي نوشته بود: «راننده فرانسوي به احتمال فراوان از مواد روان‌گردان استفاده كرده، چرا كه مدعي‌ا‌ست خودرو جلويي در حال دنده عقب گرفتن در بزرگراه بوده است»!

3- ترافيك كه اين روزها گاهي از سروكول شهرمان هم بالا مي‌رود را نه مي‌توان و نه بايد كتمان كرد. چه، اين بزرگ‌ترين مشكل زندگي شهروندان پايتخت(بنا به اعلام خودشان در چند نظرسنجي گسترده) را بايد رفع نمود و حتما تدبيري براي آن داشت، اما هنگامي كه ليست دلايل بروز ترافيك را مقابل چشم مي‌گذاريم و بر صدر آن مسايلي چون «نقص فني، عدم رعايت قوانين و در نتيجه تصادف‌هاي شديد» را مي‌بينيم...

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 3 بعد از ظهر |

 

                              

1- تعبير استادي از «وارونگي» چنان براي‌مان جذاب و ماندگار شد كه حالا پس از گذشت سال‌ها هنوز هرآن‌چه حكايت از «وارونگي» دارد، با خاطره‌اي از درس و بحث‌اش در ذهن‌مان شكل مي‌گيرد.

استاد كه دو تا از هم‌درسي‌ها را جلو آورد و از يكي‌شان خواست روي دست‌هايش با‌يستد! حالا دو مثال داشتيم؛ يكي ايستاده راست و طبيعي با عناصري به اين ترتيب: اول مغز، پس از آن قلب و آن‌گاه شكم و نهايتا شهوت.

و ديگري كه بر دست‌هايش استوار بود؛ اما اول شهوت، بعد شكم و آن‌گاه قلب و نهايتا مغز.

استاد در ستايش آن‌ها كه در عرصه فرهنگ و انديشه چيزي واژگون‌شان نمي‌كند، سخن مي‌‌گفت و مذمت مي‌كرد آن‌ها را كه نسيمي، ترتيب اولويت‌هاي زندگي‌شان را بي‌ترتيب مي‌كند، «وارونه‌شان» مي‌سازد.

2-وارونگي كه وقوع‌اش در«هواي» پايتخت حالا مشكل نخست شده اما مساله‌اي فراتر از تمام اين‌هاست كه گفتيم. كه وارونگي هوا آن‌وقت چندين برابر مخرب و پرآزار مي‌شود كه با مشكلي چون «پوستين وارونه پوشيدن» هم توام شود. آن‌وقت علاوه بر اين‌كه چشم شما در نتيجه آلودگي هوا سوزشي آزاردهنده دارد، قلب‌تان هم به درد خواهد آمد. در نتيجه فكر كردن به اين‌كه استمرار مشكلات و نگاه سياسي به شهر و خالي‌كردن پشت مديران شهري در جبهه مبارزه با مشكلي بزرگ چون آلودگي هوا، وجود فرزندتان را هم لحظه‌به‌لحظه تهديد مي‌كند.

وارونگي هوا آن‌وقت غيرقابل تحمل و صعب مي‌شود كه با مشكلي چون «نعل وارونه‌زدن» هم قرين شود. آن‌وقت علاوه بر اين‌كه شما قرباني اصلي هستيد، در جايگاه متهم اصلي هم قرار گرفته و مثلا مورد اين پرسش قرار مي‌گيريد كه چرا خودرو شخصي داريد؟ چرا حاضر نيستيد ساعت‌ها وقت‌تان را در اتوبوس تلف كنيد؟ چرا شلوغي مترو را به جان خود و خانواده‌تان نمي‌خريد؟ و اگر بودجه مترو از محل صندوق ذخيره ارزي پرداخت نمي‌شود، تعهدات مربوط به اتوبوس‌هاي تهران عمل نمي‌شوند و تاكسي‌ها هم با مشكلاتي چون سهميه‌بندي بنزين و نبود گاز ترجيح مي‌دهند كار نكنند؛ چندان ربطي به شما ندارد!

3- استاد؛ همان استاد كه ابتدا گفتيم، مي‌گفت: در اين‌كه شما حالا در جايگاه يك دانشجو مطمئن‌ايد كه فردا مردم را دوست خواهيد داشت، براي تحقق زندگي خوب همشهريان‌تان تلاش خواهيد كرد و... هيچ‌شك و شبهه‌اي ندارم، اما اميدوارم شما هم در يك سخن من شك و شبهه نداشته باشيد. در اين‌كه خيلي‌ها با نسيم، بسياري با باد و البته برخي هم با توفان بالاخره«وارونه» مي‌شوند. و البته هستند كساني هم كه همان‌طور معتدل و ايستاده باشند كه انتظار مي‌رود. براي محكم‌كاري هرازچندي سري به خودتان بزنيد و ببينيد جاي منطق و بصيرت و عقل‌تان تغييري نكرده باشد!‌

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |

                                                          

1- «بي‌وتن» براي بسياري از آن‌ها كه كتاب و رمان مي‌خوانند نامي آشناست. اصلا مگر مي‌شود اهل كتاب بود و خبرسازترين كتاب اين سال‌هاي اخير را نخواند!؟

روايتي از سفر «ارميا» كه جانبازي‌ست، به آن‌سوي عالم و مشخص است ديگر،هزار و يك تفاوت و تناقض و مشكل كه انگار صاف روي روح و روان‌اش خط مي‌اندازند. و اين درگيري مكرر و دوباره زخمي شدن ارميا را جالب است كه هميشه به نشان جمله‌اي مي توان يافت.آنجا كه انگار دل‌اش مي‌گويد: «...و ديگر آسمان را نخواهي ديد.»

ارميا اولين بار وقتي از فرودگاه جان.اف.كندي خراج شد،وقتي با آرميتا و خشي به ميان آسمانخراش‌هاي منهتن رفت،وقتي نور آن‌چنان كم شد كه سرظهر گمان برد نماز مغرب‌اش قضاست اين نوحه‌ي دل‌اش را شنيد كه «...و ديگر آسمان را نخواهي ديد.»

2- آقاي موتزارت را اولين بار گوشه خيابان ديدم! باورتان مي‌شود؟روي زمين نشسته سر پايين انداخته بود و ميان آن همه سروصداي شب يكشنبه،درچند صدمتري آكروپليس،هزاردستان مي‌زد!

توريست‌ها دورش را گرفته بودند و هرازچندي صداي سكه‌اي هم به گوش مي‌رسيد كه ميان دستمال يزدي‌اش مي‌افتاد.آرام كنارش رفتم،پرسيدم ايراني هستي؟سرش را تكان داد اما بالا نياورد.گفتم پس موتزارت وطني خودماني.شانه‌اش به نشانه خنده كمي لرزيد اما باز سرش را بالا نياورد.فكر كردم مي‌توانم راحت كنارش بنشينم،نشستم و ميان اين نشستن به رسم عادت يادي از امام غريبي هم كردم.اين‌بار سرش را بالا آورد.ستاره‌اي انگار گوشه چشم‌اش درخشيد؛آقاي موتزارت.

3- نوپاي محفل«حاج اسماعيل» بوديم.چند نفري مي‌رفتيم پاي صحبت‌اش و مبهوت مي‌مانديم از تاثير سخن‌اش بر آن جماعت كثير.

تا روزي كه 10 -12 نفر از آن‌ها كه آرايش و پوشش‌شان نشان مي‌داد سال‌ها دور از بام و بوم وطن بوده‌اند،آمدند.تا دل‌تان بخواهد موتزارت و ميكل‌آنژ كه هيچ،ميان‌شان هم‌تيپ مايكل هم مي‌شد بيابي.از آن‌ها كه اما انگار كلام «حاج اسماعيل» را روي هوا مي‌خوردند.تشنه و مشتاق.يكي‌شان چند دقيقه نيمي انگليسي و نيمي فارسي سخن گفته بود كه دور بوده‌ايم و غريب افتاده‌ايم و خلاصه ديگر آسمان را نخواهيم ديد. پاسخ حاجي اما عجيب بود و به‌ياد ماندني. كه ميان خنده‌شان بر سر موضوعي ناگهان پرسيد: مي‌خواهيد بدانيد هنوز چقدر دل‌تان رقيق است؟مي‌خواهيد بدانيد هنوز آسمان را مي‌بينيد؟ و تنها يك كلام گفت«حسين». مسافران،اشك پهناي صورت‌شان را گرفته بود.داشتند آسمان را مي‌فهميدند.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |

 

                             

 

1- ميان سطور يادداشت پيشكسوتي، تكه‌اي از شعر بانو «ویستاوا زیبورسکا» خودنمايي مي‌كرد با مفهومي پيرامون «آينده» به گمانم.

آن‌جا كه اين برنده جايزه نوبل ادبي1996 نوشته بود:

«هنگامی که واژه آینده را بر زبان می‌آورم

هجای نخست به گذشته پیوسته است»

و اين اما تعبيري شاعرانه است براي آن‌ها كه روحي لطيف و بزرگ دارند و ذهني تربيت‌شده براي فراموشكاري. چه، به عادتي دوست‌داشتني نمي‌گذارند نه نفرت و كدورت كه حتي خاطره‌اي تلخ هم جايي از ذهن‌شان را اشغال كرده و زماني قلب‌شان را به درد آورد. آن‌ها كه هرچه مي‌بينند همان دم است و ديگر تمام.

اما براي برخي ديگر اين گذشته نه فراموش‌شدني كه هميشه نهيب‌زننده و زنده است. اصلا فلسفه وجودي‌شان همين است كه فراموشكار نباشند و هميشه آماده كنار هم گذاردن خاطرات و رويدادها. اهالي خبر و رسانه از آن جمله‌اند.

 2- هديه آقاي سيدمحمود دعايي–رييس سال‌هاي سال موسسه اطلاعات– معمولا مجلد اين رسانه كهنسال است. انگار مي‌خواهند به جوان‌ترهاي رسانه يادآور شوند كه «فراموش نكنيد».

يك‌بار ميان صفحات همين «اطلاعات» ارزشمند بود كه آگهي‌اي با مضموني جالب خواننده را نگاه مي‌كرد. با اين مضمون؛ «آقاي ... براي انجام سفري عازم كشور آلمان شدند»! مزين با تصوير همان آقاي...! آقاي... كه نه سمت دولتي داشت و نه سفري خاص انجام مي‌داد. فقط همين كه از ايران تا آلمان رفته بود، آن‌قدر عجيب و استثنايي بود كه پزدادني باشد و خبرساز. روزنامه ده‌ها سال قبل به زيور طبع آراسته شده بود و اما اين حيرت را در خواننده مي‌آفريد كه در اين گذر زمان چه‌قدر ميان آن‌چه زماني«استثنا» بود و حالا«عادي»، تفاوت است.

3- داستان تصويب طرح جامع ترافيك شهرمان كه گره خورد، به اين فكر مي‌كرديم كه اگر كسي قفل شدن هرروزه خيابان‌هاي شهر را فراموش كند، ورود هر روزه صدها خودرو به پايتخت را فراموش كند، آلودگي هوا كه گاه مرز «بحران» را هم درمي‌نوردد را به ياد نياورد؛ حتما يا بايد آن‌قدر شاعرمسلك باشد كه گذشته برايش حكم شعر «ویستاوا زیبورسکا» را داشته باشد يا آن‌قدر غافل كه آن‌چه فعلا «استثناست» و زماني مي‌شود «عادي» را متوجه نباشد.

خلاصه نداند كه فرداروزي–سال1404– هستند كساني كه مثلا مجلد همشهري را روي بيكران اينترنت بگردند و فراموش نكنند كه هريك از اين روزهاي طلايي را چه مي‌شد ارج بنهند و اما ننهادند. چه‌قدر فرصت‌ها را كه مي‌شد از كف نداد و اما دادند، چه‌قدر مي‌‌شد زندگي بهتر از اين باشد و اما نشد!

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |
                                                   

"افتاد

آنسان که برگ

-                                          آن اتفاق زرد-

                                       می افتد

افتاد

آنسان که مرگ

-                                          آن اتفاق سرد – می افتد

 

اما او سبز بود و گرم که

    افتاد"

 

 

پي نوشت: آقا لطيف مرد

همين

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |

                                             

1- درخصوص پيوند عميق زندگي ايرانيان با طبيعت چندباري در همين بخش از «مسافر» سخن گفته‌ايم. ايرانيان كه وقتي صفحات تاريخ را ورق زده و حال و احوال‌شان را رصد مي‌كنيم، تاكيد مكرر بر «نشانه‌هاي» عالم هستي و برداشت آموزه‌اي اخلاقي از آنان را مكرر مي‌يابيم.

به عنوان نمونه جالب است بدانيد، امروز كه اول دي‌ماه است، از هزاران سال پيش از ميلاد «دي‌گان» ناميده شده‌است. روزي که به زعم ايرانيان باستان روز تولد دوباره خورشيد پس از بلندترين شب سال است.

در فرهنگ ايرانيان باستان آمده: «ايرانيان که با نگراني از طولاني‌بودن شب و ترس از باز نيامدن خورشيد تا سپيده‌دم در کنار هم بيدار مي‌نشستند و خود را سرگرم مي‌کردند تا اندوه ظلمت را فراموش کنند، روز پس از آن شب(يكم دي‌ماه) را به استراحت مي‌پرداختند. آن‌ها در اين روز عمدتا به اين لحاظ از كار دست مي‌كشيدند كه نمي‌خواستند احيانا مرتكب عمل بدي، خصوصا دروغ گفتن شوند كه در فرهنگ آنان ارتكاب هر كار بد، ولو كوچك، در روز «تولد خورشيد» گناهي بسيار بزرگ شمرده مي‌شد».

امروز هم‌چنين آداب اخلاقي ديگري هم داشت. ازجمله آن‌كه «روز اول دي‌ماه، روز گراميداشت فرهنگ برابري انسان‌ها بود. بر همين اساس در اين روز همگان(حتي فرمانروايان) لباس سفيد و ساده مي‌پوشيدند تا يكسان به نظر آيند. كسي حق دستور دادن به ديگري را نداشت و براساس توافقي عمومي كارها داوطلبانه انجام مي‌گرفت، نه تحت امر. ايرانيان هم‌چنين در اين روز، برابر درخت سرو که آن را به چشم مظهر مقاومت برابر تاريكي و سرما مي‌نگريستند، مي‌ايستادند و قول مي‌دادند كه تا سال بعد دست‌کم يك نهال سرو ديگر بكارند».

روز اول دي‌ماه براي ايرانيان فرصت بزرگي هم بود تا بار ديگر بر«خداپرستي» و مهر و محبت‌شان نسبت به قدرت لايزال الهي تاكيد داشته باشند.

در صفحات تاريخ مي‌خوانيم: «این روز و این ماه هر دو به‌نام خداوند است. خداوندي كه در ذهن و دل ايرانيان حکیم، صاحب‌رای و آفریدگار جهان شناخته مي‌شد».

2- به تعبيري كه حتما درست است، اين روزها فراموش‌شده‌ترين‌ها در پيچ‌وخم زندگي شهري؛ آداب و خصوصيات اخلاقي‌اند. اين‌كه برخي راحت دروغ مي‌گويند، خود را برتر از ديگران مي‌دانند، دچار تفرعن شده‌اند، حرف و عمل‌شان يكي نيست، طبيعت را قدر نمي‌نهند، حيا از گفتار و رفتارشان رخت بسته و... را نه مي‌توان و نه بايد كتمان كرد. چه، براي ما كه داعيه‌ الگو شدن و الگو ماندن داريم، حتما شرايط فعلي پسنديده و مناسب نيست. بر همين اساس است كه گمان مي‌كنيم هر رسم و شيوه و فرهنگي كه رنگ و بوي اخلاق و اخلاق‌مداري دارد را بايد دوباره يادآور شد تا فراموش نكرد.      

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |