
از آن ها که حقیقتا عاشق مردمشان بوده اند یا که نه، گوشه و کنار تاریخ فراوان سخن رفته. اصلا شاید بیش از هر موضوعی که حکایتگر رابطه میان بالادست و پایین دست باشد. بیش از هر موضوع، سخن از آنها شده که فعلشان را نتیجه علاقه به خلق ا... عنوان کرده و همه جا گفتهاند که هدفی جز تعالی و پیشرفت مردمانشان نداشتهاند و جالب اما اینجاست که صادقین در این ادعا تا که دلتان بخواهد کماند و کم!
دیگر کیست که مثلا داستان آخر دیکتاتورعراق را نشنیده باشد؟ هم او که وقتی هنوز خود را بر سر قدرت میدید،وقتی تصاویر سقوط مجسمههایش و فرود غیظ آلود لنگه کفش بر چهرهاش را می دید هم باز باور نمیکرد این پتانسیل عصبیت را و فریاد زده بود بر سر «سعید الصحاف» که: « مردکه برو در خیابانها و نشان بده که اینها همه ساختگیست و بویی از حقیقت ندارد.» که صحاف هم باز به رسم سالهای متمادی 200-300 تا از آن بازیگران را لباس مرم به تن کرده و فرمان داده بود گوشهای از شهر با تصویر قائد پایکوبی کنند و او مقابلشان از عادی بودن اوضاع بگوید. تا اينكه بمبي دست ساز چندصدمترياش عمل كرد و چهره مشوّش او ديكتاتور را هم به فكر فرار انداخت. دیکتاتور كه ظاهرا نمی توانست بپذیرد این ها تمام نمایش است و ایام قدرت پایان یافته.چه؛ به گماناش مردم عراق او را می پرستند و جملگی به پایش جان می دهند!
همان مردم که یکیشان وقتی تصویر سرباز آمریکایی را پای گذاشته روی صورت صدام دید تاب نیاورد و ندای «ا... اکبر» سر داد. همان مردم که وقتی دیکتاتور تنها برابر فشار طناب بر گردنش –مثل همه دارزدهها- صدایی مثل «هاق» از گلویش برآمد، فریاد زنده باد صدر سر داد و خلاصه همان مردم که یکی ديگرشان با تمام این احوال فراموش نکرد کفش را به نشانهي «مرگ بر خشونت» به نشانهي دهان رئیس آمریکا هم پرتاب کند. اما مساله اين است كه صدام مدعی تلاش برای خوشبختی این مردم بود و راست یا دروغ گمان می برد که دارد همینگونه هم می کند. اما گفتیم که،چه بسیار از این گمان ها و چه بسیار عمرها كه درنتيجه اين گمانها به هدر شد و حالا چه بسیار سرها که میتوان بریده ديد از عراقی و افغانی گرفته تا اهل چین و ماچین و حتی شهروند قاره سبز،بی جرم و بی جنایت.
این یک سوی ماجراست اما از دیگر سوی هم در نتايج اين تراژدي هميشگي تاريخ چندان توفیری نمیيابيم. بسیار هم بوده اند که نه چون صدام و هیتلر و موسولینی که چون شهروندی ساده و حتی پایین تر از ساده،ردای قدرت به تن کرده و از میان همین مردم هم بواقع آمده اند.با این تفاوت که ساده دلتر بودهاند و صادق.اما در نتیجه چه فرق می کند به نظرتان؟ آدم بد نتواند خیری برساند یا آدم خوب؟ هر دو نتوانسته اند دیگر.پس از این منظر كه مردمشان زيان بردهاند و فرصت از كف دادهاند، برابرند و مشابه. ازاین دسته هم یکی بود چون «پيرمرد» اهل آمريكاي جنوبي که دوستی حکایت می کرد از نگه داشتن گارد ریاست جمهوری به فرمانش برای وساطتاش میان کتک کاری دو راننده تاکسی.سرچهارراهي شلوغ.اصلا ساعتي هم زمين نشسته و سه نفري سيگار برگ دود كرده و نهايتا نهار را هم ميهمان يكي از همان رانندهها شده بودند. از اين دست حكايتها و روايت ها اطراف زندگي او و بسياري همشكل او هم فراوان آمده اما داستان اينجاست كه تمام اين روش ها و منشها بايد نهايتا ختم به سعادت و خوشبختي و تعالي مردمي ميشد كه حالا سالهاست فقر و محروميت را به عنوان عضو جديد و هميشگي خانوادهشان پذيرفتهاند. پس نشد. پس راه اين نبود. پس«مردم مداري» از آن نوعاش كه مثلا گاندي - گاندي بزرگ - اعمال ميكرد با اين كه خيليها بعدا شبيهسازي كردند و ارزش اين واژه پرارزش را تا سطح «عوامفريبي» تنزل دادند متفاوت است. گاندي كه بسيار از حركات و رفتارش درس است و دوباره گفتني. هم او كه شايد خوانده باشيد، وقتي به هنگام سوار شدن بر قطار لنگه كفشاش پايين ماند و خودش بالا بود و قطار درحال سرعت گرفتن،به لحظهاي تصميم گرفت لنگه ديگر را هم درآورده و به بيرون بياندازد تا هرآنكه يافتاش لااقل جفت كفشي يافته باشد. همين انديشه و عمل بود كه او رابه جايگاه «مردم مداري» رساند و نامش بلند ساخت و نبود همين تفاوتهاي ساده است كه يكي را هم چون «چائوشسكو» يا «ايدي امين» يا «فرانكو»هيچگاه محبوب مردم نميسازد.
















