تبليغاتX
کتابت

 

 

                     

 1- رمان «كوري»، نوشته ژوزه ساراماگو را خيلي‌ها خوانده‌اند و ايجاز كلمه را در خط به خطش حتما درك كرده‌اند. رماني كه به ظاهر حكايتي‌ است از حال‌و‌احوال شهري خيالي؛ شهر كورها، اما در واقع بسياري از آن‌چه اين روزها در نقطه‌نقطه كره خاكي مي‌گذرد را روايت مي‌كند.

اما همين رمان تاثيرگذار هم در ميان خود نكاتي دارد كه نه فقط تاثير، كه بر اذهان آماده شنيدن و ديدن و قضاوت كردن به مثابه ضربه‌اي تمام‌كننده است. آن‌جا كه آمده‌است: «دسته كورها در آن حال‌و‌احوال سختي و مصيبت ناگهان صداي شليك گلوله‌اي را شنيدند كه از سلاح يكي از تبهكاران خارج شده بود. همه نگران بودند و گريان. اما در آن ميان بود كوري هم كه بگويد: نگران نباشيد چراكه يكي از گلوله‌هايشان را از دست دادند».

2-‌عموماً در مقام يك «شهروند تهراني» اين روزها اخبار متنوعي مي‌شنويد كه يا حكايت از برداشتن باري مي‌كند يا باز شدن راهي. اخباري كه فارغ از صورت‌شان به يك دليل بزرگ ديگر هم جذاب‌اند. چه، حاوي موهبتي به نام «اميد» هستند؛ اميد به تغيير‌، اميد به زندگي بهتر، اميد به پيشرفت، اميد به مفتخر بودن، اميد به سرافرازي و ... و در‌غير اين صورت اگر قرار بود صرفاً برج‌ميلادي متولد شود، تونل توحيدي حفر گردد، تهران به استاندارد شهرهاي بزرگ دنيا نزديك شود و روح شهروندي از اين تغيير و تحولات بزرگ شادمان نشود، كه اصلا بهتر بود واژگاني چون «شهروند مفتخر، شهروند محترم و شهروند سربلند» را از ادبيات شهري خارج كرده و نهايتاً «شهروند برخوردار» را نهايت مطالبات فرض مي‌كرديم. اما داستان اين نيست. حتما تمام اين خصوصيات كه آورديم هم حق يك شهروند تهراني است. شهروندي كه حالا چند روزي ا‌ست از رسانه بزرگ شايعات و داستان‌هايي مي‌شنود باورنكردني. مي‌شنود كه مديريت شهري با بحران مالي مواجه‌شده، عمليات احداث مترو با سرعت مقرر پيش نمي‌رود، برج‌ميلاد اين‌چنان است و تونل آيت‌ا...صدر-نيايش آن‌چنان... و همه اين‌ها كه گفتيم فارغ از اين‌كه يك‌سره دروغ‌اند و مستوجب عقاب، به اين دليل كه در دشت اميد بذر نااميدي به شمار مي‌روند بيش از يك دروغ، شايسته پيگيري‌اند و عذاب.

3- چندساعت پيش از افتتاح اجلاس غرورانگيز شهرداران آسيايي. آن‌جا كه قرار بود همه، همه‌چيز را فراموش كنند و مهياي نمايشي دلپذير از ايران و تهرانش شوند، آن‌وقت كه شايعه‌اي با مضمون آبگرفتگي طبقات برج منتشر شد هم يكي بود كه بگويد: خوشحاليم كه نگفتند برج‌ميلاد فروريخته.

آن‌جا هم يادي از ساراماگو كرديم. ساراماگوي بزرگ.

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |
                                                  

مي‌گفت: يكبار همسرم دستانش را مشت كرد و گفت مي‌داني قلب آدم‌ها به اندازه مشت بسته آنهاست ؛ مي‌دانستم. اما در ادامه سوالي پرسيد كه هنوز وقتي به عمقش وارد مي‌شوم چشم‌ها سياهي مي‌روند. او كه هميشه از استرس‌ و حساسيت‌هاي شغل من نگران و در عذاب بود پرسيد فلاني فكر مي‌كني قلب من كه به اندازه اين 5 انگشت بسته است چقدر تحمل غم و غصه و نگراني دارد؟ فلاني مي‌داني اين تكه گوشت كه در سينه من مي‌تپد هر روز از اين كه ممكن است شريكش؛ صاحبش ، مويي از سرش كم شود مي‌لرزد؟

مي‌گفت: « هميشه شنيده بودم؛ از بچه‌ها از دوستان متأهل كه هيچ غذايي طعم و مزه غذاي خانه ندارد و من كه عاشق دستپخت مادر بودم بعضي مواقع نزديك رستوران كه بهترين غذاها مقابلم چيده مي‌شد، مي‌گفتم حتما در حرف دوستان غلو و بزرگنمايي هم هست. به هر حال غذاي خوب مي‌تواند حتي بهتر از دستپخت مادر باشد. ولي بعد از ازدواج داستان عوض شد. بعد از ازدواج انصافاً به اين رسيدم كه غذاي خانه خودمان چيز ديگريست. فلاني بوي كباب تابه‌اي دستپخت همسرم را كه حس مي‌كنم همه چيز فراموشم مي‌شود؛ البته او هم هميشه در پاسخ به ابراز علاقه من تاكيد مي كند كه براي شما مردها تنها غذاي مفصل اهميت دارد. مي‌گويد مطمئنم اگر غذاي باب ميل آماده نبود، اگر بوي كباب را از راهروها حس نكرده بودي حتماً اينقدر مهربان و پراحساس نبودي و من مي‌خندم از ته دل؛ اين هم دلخوشي ما شده ديگر؛ داماد 3 ماهه هستيم و كم توقع».

و ما شروع به دست انداختن او مي‌كرديم كه گاهي از شوخي‌هايمان تا بناگوش سرخ مي‌شد و مي‌گفت: شما كه آب از سر خودتان هم گذشته و هر چه بگوييد شامل حال خودتان است . فلاني تو هم نهايتاً تا 6 ماه ديگر مي‌تواني تجرد را تاب بياوري؛ مطمئن باش شب عروسي ات همه اينها جبران مي‌شوه؛ آ شب اين زبان بي پرواي من است و آن بناگوشهاي سرخ تو كه مي‌دانم چه كنم.

و اين بار ما از ته قلب مي‌خنديديم و فراموش مي‌كرديم تمام غم و غصه‌ها را؛ تمام فشار و استرس‌ها را. فراموش مي‌كرديم. زمان اين واقعيت هميشه در حال گذار را. درك نمي‌كرديم مكان اين موجوديت غيرقابل كتمان را. مي‌رفتيم روي ابرهاي بي‌خيالي و دوست داشتيم هيچ چيز آن حالت شيرين و دوست‌داشتني را متاثر از خود نكند؛ دوست داشتيم فراموش كنيم دنياي واقعي كاري و حرفه‌اي مان را كه تلفيقي بود از نگراني ، سختي و ناپايداري كه اگر هر يك از آنها به سنگ وارد مي‌شدند از مغز متلاشي مي‌شد؛ پودر مي‌شد.

مي‌گفت: يكبار همسرم دستانش را مشت كرد و گفت مي‌داني قلب آدم‌ها به اندازه مشت بسته آنهاست ؛ مي‌دانستم. اما در ادامه سوالي پرسيد كه هنوز وقتي به عمقش وارد مي‌شوم چشم‌ها سياهي مي‌روند. او كه هميشه از استرس‌ و حساسيت‌هاي شغل من نگران و در عذاب بود پرسيد فلاني فكر مي‌كني قلب من كه به اندازه اين 5 انگشت بسته است چقدر تحمل غم و غصه و نگراني دارد؟ فلاني مي‌داني اين تكه گوشت كه در سينه من مي‌تپد هر روز از اين كه ممكن است شريكش؛ صاحبش ، مويي از سرش كم شود مي‌لرزد؟ مي‌داني من به يك انسان هميشه مضطرب و مشوش مبدل شده ام؟!

و او پاسخ داده بود كه مي‌داني من وقتي به اين عرصه وارد شدم فقط به فكر قلب خودم و خانواده‌ام نبودم؟ مي‌داني وقتي تصميم گرفتم رو زندگيم خطر كنم قلب همه، مخصوصاً قلب كوچك و گرم بچه‌هاي يك ساله و دو ساله را در نظر داشتم، قلب آنها كه حق دارند بدانند و هيچ كس مثل من مسئول تأمين اين حق نيست.

و ما كه كمابيش همين سوال و جواب‌ها رو هر روز در زندگي، با مادر،همسر، با دوستان رد و بدل مي‌كنيم ابتدا سر پايين انداخته و تصديق مي‌كرديم بعد به عادت خنده و مزاح نكته‌اي بين صحبت‌ها پيدا مي‌كرديم و مثلاً مي‌گفتيم فلاني همسرت كه گفته فكر كم شدن يك موي از سر تو قلبش را مي‌لرزاند انصافاً محق است؛ گناه دارد كه نگران اين 4 شاخه شويد باقيمانده بر آن مزرعه باير باشد كه فردا به دوستانش نگويد آن؛ آن كچل همسر من است! و باز خنده و تلاش براي در نظر نگرفتن زمان و درك نكردن مكان.

آقا داماد 3 ماهه بود و داغ و ما كه شور و حال اوايل ازدواج پشت سر گذاشته بوديم برنده ميدان اين بازي خنده؛ ما كه ديگر نه رگ گردنمان ورم مي‌كرد و نه گونه‌هامان سرخ مي‌شد حريف مي‌طلبيديم و گاه از خنده به گريه مي‌افتاديم؛ بعد از اشك‌هاي همديگر با عمق وجود مي‌خنديديم و همين بر حجم اشك‌ها افزود. فاصله خنده و گريه به همين نزديكي بود براي ما، شادي و غصه در قلب‌هامان همزيستي مسالمت‌آميزي داشتند؛ هووهاي سازگاري بودند، از آن دست هووها كه اتفاقا فقط در ايران يافت مي‌شوند!

مي‌گفت: «اما جداي از شوخي يكبار كه اوضاعم مناسب باشد به صرف كباب ميهمان خانه من باشيد تا بفهميد چه مي‌گويم: مي‌دانيد من اعتقاد دارم درصد اعظم لذت غذا در رايحه آن نهفته است، بوي كباب هم اشتها تحريك مي‌كند و هم نشان‌دهنده ميزان كيفيت محصول توليد شده توسط جناب مستطاب آشپزباشي است.

و همين مي‌شد كه ما اين اواخر ديگر اصرار داشتيم كه اول به دليل خنديدن و مزاح كردن و دوم به دليل نگراني زايدالوصف همسرش او را مجاب به فعاليت در يكي از شعبه‌هاي كبابسراي بناب كنيم. سوژه پيدا كرده بوديم و آن مظلوم و خجالتي كه در هر ديدار آماده شنيدن يك دستمايه شوخي جديد بود، مي‌گفت: « من اگر شاگرد كبابي هم باشم، يا دائماً پاي اخبار تلويزيون هستم يا با موبايلم پيام كوتاه خبري ارسال مي‌كنم و در نتيجه اخراج مي‌شوم و آويزان به خبرگزاري تان خواهم بود».

اما زندگي روي واقعي و تلخي هم داشت كه ما فقط سعي مي‌كرديم نبينمش؛ شكلي كريه و دردناك كه قرابتش با دنياي شادمان و با طراوت ما به نزديكي همان خنده گريه‌مان بود. درست در لحظه‌اي كه انتظارش را نداري ورق برمي‌گردد و مي‌گويدت: حالا خود را از اين سربالايي بالا بكش؛ پاهايت را روي گداخته‌هاي آتش بگذار و بيا بالا، دست‌هات را به اين سيم‌هاي از گرما سرخ شده بگير و صداي جزغاله شدن سلول‌هات رو بشنو، مي‌گويد تو مجبوري! بايد تحمل كني؛ بايد بچشي. واقعيت اين است كه اختياري در قبول كردن و نكردنش نداري و اين بي‌اختياري در روي سياه زندگي حتماً سوزشي بيش از سوزش كف پا و كف دستت دارد. چون قلب را مي‌سوزاند، همان قلب كه گفتي اندازه مشت بسته است.

و من 2 روز پيش يك صداي عجيب و اما آشنا در گوش مي‌شنيدم؛ صدايي مثل صداي گرفتن كتري گداخته از آتش زير قطره هاي آب يخ؛ صدايي مثل صداي كشيده جيز،جيز و جيز و بخار پررنگي كه از آن بلند مي‌شود؛ دقت كردم؛ صدا از سمت همسرش مي‌آمد؛ صداي قلب او بود: داشتند روغن مذاب و كاملاً سياه شده را قطره قطره روي قلبش مي‌ريختند، همان قلب كه اندازه مشت بسته‌اش بود؛ قلبي كوچك و پراحساس كه بعد از افتادن هر قطره از آن مايع هزار درجه‌اي به رعشه‌ مي‌افتاد، انگار كه اصلاً بالا و پايين مي‌پريد. صداي ضجه همسرش را من اينطور مي‌شنيدم، انگار ترجمان ناله‌هاي نامفهوم و ضعيفي بود كه از حلق اين عروس 3 ماهه به گوشم مي‌رسيد، صداي جيز،جيز و جيز مستقيم از قلبش به زبانش جاري شده بود، چشم‌هاي عروس خانم خشك خشك بود؛ اشكش تمام شده بود؛ روي گونه‌هاش جاي پنجه بود و موهاي طلايي پريشانش از زير روسري بيرون زده بود؛ نگران بوديم. بين آن ضجه‌ها يك دفعه زير خنده زد؛ ياد فاصله ميان خنده و گريه افتادم؛ من مي‌فهميدم حس دروني او را. يا لااقل فكر مي‌كردم كه مي‌فهمم؛ 2ـ3 نفر جلو دويدند؛ مي‌گفتند دختر بيچاره دارد روي اين تابوت مشاعرش را از دست مي‌دهد؛ زير بازوانش را گرفتند و بلند كردند؛ خودم را حفظ كرده بودم، هرچند اختيار قطره‌هاي اشك را كه از گونه‌هام به پايين مي‌غلطيدند نداشتم؛ همسرش را داشتند از كنارم عبور مي‌دادند؛ سعي كردم با پاك كردن صورتم چهره‌اي منطقي به خودم بگيرم، نزديك شد، نزديك شد، چشم به من دوخت،آمد، آمد، مقابل من دست دو نفر را كشيد، زانوهاي خم شده‌اش و به سختي راست كرد. انگار مي‌خواست چيزي بگويد؛ خودم رو جلو انداختم. سعي كردم چهره‌اي جدي و مصمم داشته باشم، سرم را نزديك‌تر بردم؛ صداهاي نامفهومي كه از حنجره‌اش بيرون مي‌آمد را مي‌خواست به شكل كلماتي قابل درك دربياورد، چند بار آب دهان قورت داد و بالاخره گفت ،آن شوك غير قابل تحمل را وارد كرد. خدايا مرا بكش، به قول ابوالفضل خاكم بر سر، مرگم را برسان. عروس خانم سياه پوش به هر زحمت كه بود، گفت: بوي كباب مي‌دهد، بوي كباب ؛ كباب شده عشق من! بوي كبابش دل مي‌برد.

حالا قطره‌هاي مذاب و ويران كننده روغن انگار روي قلب من مي‌افتاد. روي تابوت افتاده بودم، بوي كباب حس مي‌كردم و صدايي از دهانم خارج مي‌شد؛ صدايي مثل جيز،جيز و جيز

پ.ن:باز انتشار مطلبی بود  برای بچه های پرواز سی-۱۳۰ .

 یادشون گرامی

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 6 بعد از ظهر |

 

                

 

در ايامي كه به احتمال فراوان شما هم «حسرت» به سفررفته‌ها و از اين دنيا جداشده‌ها را مي‌خوريد، در روزهايي كه به مدد رسانه، دايم در معرض «پيام»هايي از سرزمين وحي هستيد و خلاصه خيلي‌هايتان جان در تهران و دل در مكه و مدينه داريد، چه زيباست اين بشارت كه «معشوق همين‌جاست».

اصلا مگر مي‌شود كه خدا و خداوندي‌اش را محدود در مرز و شهر و مسجدي بداني و گمان‌ببري كه چون سعادت زيارت خانه‌اش را نيافته‌اي، ازجمله زيان‌ديده‌ها و فراموش‌شدگاني؟

و زيباتر آن‌كه حالا در آستانه روز عرفه، روزشناخت؛ به اين فكر كنيم كه اين معشوق دوست‌داشتني همسايه ديوار به ديوارت بوده و هست. تنها اين تويي كه گاهي بودنش را نفهميده‌اي.

حكيم عمرخيام را مي‌گويند كه حيات و مماتش از بزرگ‌ترين درس‌هاي روزگار براي آدمي است. كه هنگامي در ميانه درس‌و بحث، آن‌گاه كه با شاگردان از دنياي شگرف انسان‌ها مي‌گفت، ناگهان كتاب به كنار گذاشته، سر بر سجده گذاشت و گفت:«خدايا مرا ببخش كه تو را آن‌گونه كه بودي، نشناختم».

و جان به جان آفرين تسليم كرد.

اين معرفت حكيم بزرگ ايرانيان را كه به ظاهر رفت اما زنده شد را شايسته است كه اسبابي براي حسرت خوردن به‌شمارآوري و به حال آن بزرگان غبطه‌خوري والا چه بسيار كه حالا، همين اكنون كه نگاه‌تان به كلمات است؛ در باديه سرگشته‌اند و نمي‌دانند كه اصلا در چه هوايند!

خلاصه اين‌كه همه مسافريم و چه‌چيز ارزشمندتر از اين‌كه مقصدت را بشناسي، ميزبانت را بفهمي و به اين فكر كني كه اين ميزبان عزيز خودش هم لحظه به لحظه مشايعت‌ات مي‌كند تا خانه‌اي كه نه از جنس سنگ و چوب كه خانه‌اي استوار بر ستون‌هاي معرفت و شناخت است.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 2 بعد از ظهر |

                         

1-نمي‌دانم تا به حال اين جمله را شنيده‌ايد كه «مرگ»  بعضي براي بعضي ديگر «حيات» است؟ نمونه‌اش را در تاريخ بسيار شنيده‌ايم. که مثلا عطار نيشابوري روزي در حجره‌اش نشسته بود و با آن درويش معروف ديدار كرد. درويش آمد و از عطار كمكي خواست، ظاهراً عطار به وي روي خوش نشان نداده بود. درويش از او پرسيد، با اين اخلاق و طرز برخوردت آخر چگونه خواهي ‌مرد؟ عطار پاسخ داد: مانند تو. درويش روي زمين خوابيد، كشكول زير سر گذاشت و گفت: «من اين‌گونه مي‌ميرم، اناا... و انا اليه راجعون».

درويش همان‌جا مرد و عطار همان‌جا زنده شد. از يك كاسب ساده تبديل شد به عطاري كه حالا هنوز نسل‌ها مي‌آيند و مي‌روند و او تاج سرشان است.

2-داستان تلخ ربوده شدن پايان‌نامه‌ها و مقاله‌هاي خارجي توسط يكي، دو استاد! ايراني‌ كه طي چند هفته گذشته زمين‌لرزه‌اي بود در عالم دانشگاه و در ميان دانشگاهيان؛ به تعبير بسياري از دوستان، مرگي تلخ براي اعتبار و جايگاه دانش ايراني شد. چه، به گمان آن‌ها دزدي كه حتماً از بدترين رذايل اخلاقي به‌شمار مي‌رود، وقتي به حوزه فرهنگ و علم كشيده شد، ديگر تاوانش را نمي‌توان حبس و جريمه دانست.

اما به گمان ما اين مرگ هم از آن دست مرگ‌ها بود كه در پي خود حيات مي‌آورد، اگر  هوشيار باشيم. در پايان دوسيه‌اي كه به احترام تحقيق و پژوهش منتشر شد، شايد لازم بود كه روايتي هم داشته باشيم از اين خبط بزرگ و نگاهي متفاوت با آن‌چه مي‌تواند در اين اتفاق روي دهد. حالا شايد بتوانيم اميدوار باشيم به متولد شدن محققان و پژوهشگراني واقعي كه زحمت توليد علم را به جان مي‌خرند و حاضر نيستند اعتبار و جايگاه تاريخي ايرانيان در عرصه علم و انديشه را به مخاطره اندازند. آن‌ها كه اين فاجعه تلخ را خوب ديدند و درس بزرگش را آموختند.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 6 بعد از ظهر |

 

                                                

1- «یه‌روز آوردنش و تو حیاط خونه گذاشتنش. بعد هم تشییع و خاکسپاری. البته از اون جوون 17ساله رشید که با سلام و صلوات رفته بود جبهه، فقط یک بدن نصفه به خانوادش برگردونده شد. ظاهرا برای بازکردن معبر روی مین دویده بود. بگذریم که چه حال‌وهوایی بود اون‌موقع و چه‌جوری با «مهدی» وداع کردن خانواده‌اش. اما قضیه گذشت تا 2،3 ماه بعد. غم و غصه‌ها کمی فروکش کرده بود و تابستون شروع شده بود. قرار بود خانم‌های فامیل بیان و سامانی به اوضاع و احوال خونه مادرش بدن که بعد از شهادت «پسر» به شدت به هم ریخته بود. ما هم تا اون‌جا که خاطرمون مونده مشغول شیطنت‌های کودکانه بودیم و با تفنگ اسباب‌بازی گوشه خونه دنبال صدام می‌گشتیم که بکشیمش!

تو همون حال‌واحوال صدای جیغ و گریه و شیون کشوندمون تو خونه. چشمتون روز بد نبینه. یک عدد «پرتقال» روی میز بود و کلی خانم غش کرده و نالان!؟

قضیه از این قرار بود که ظاهرا یکی از خانم‌ها این پرتقال‌رو تو فریزر خونه پیدا کرده و آورده بود پیش مادر شهيد که این چیه؟ تو فریزر چی‌کار می‌کنه و خلاصه همین سوال، جمع‌رو به هم ریخته بود. مشخص شد که آقامهدی که عاشق پرتقال بوده، چندماه قبل با رخصت گرفتن از حاج‌خانوم اون پرتقال‌رو فریز کرده بود تا تابستون هم بتونه طعم میوه مورد علاقه اش رو بچشه. حالا همه پرتقال‌رو می‌دیدن و...»

2- از اين دست حكايت‌ها دور و اطراف خانواده‌هاي ايراني فراوان است. آن‌ها كه حتي دورترين‌شان از «امتحان جنگ» هم، باز مي‌توانند فضاي پر از احساس آن روزها را به استناد حكايتي روايت كنند.

خلاصه سفره مجاهدت و شهادت، آن‌چنان گسترده بود كه خيلي‌ها دورش نشستند. خيلي‌ها كه البته پايي بر سر سفره قدرت نداشتند و بعد از آن 8سال هم شايد نهايت چيزي كه حق خودشان خواندند، چندوجب جايي بود مقابل مزار شهيدشان تا دمي درددل كنند و گفت‌وگوي بي‌دغدغه، همين. هرچند داستان اما همه جايش هم به اين صداقت و پاكي نبود. بعضي هم بودند چهارزانو نشسته بر سر سفره قدرت. بر سر سفره ثروت.

تلخ‌ترين تعبير از اين نشسته‌ها را شايد از زبان قوم همان آقامهدي كه ابتداي سخن گفتيم، بشود آورد، كه متحير و پريشان مي‌گفت: از خيابان شهيدمطهري كه وارد مي‌شويد، بعد از چهارراه...، نزديك خيابان... . يك دفتر بيمه مي‌بينيد. يك دفتر خصوصي. از آن‌ها كه حال‌وهواي چندنفري كه مي‌گردانندش نشان مي‌دهد اوضاع از چه قرار است. بر سردر آن اما نوشته‌اند: «خون شهدا، انقلاب و اسلام را بيمه كرده است» و زير اين عنوان هم نرخ انواع خدمات بيمه‌اي. از بيمه خودروهاي آخرين مدل گرفته تا بيمه طلا و جواهر و ويلا و...

كه با چشم نمناك و چانه لرزان مي‌گفت: حكايت به همين سادگي است. از خون‌شان، از جانفشاني‌شان اين‌قدر هم به اين دفتر بيمه و آدم‌هايش رسيده. باز گلي به جمال اين‌ها. بعضي كه روي همين خون‌ها راست‌راست راه مي‌روند.

3- چند روز پيش چندتاي ديگر از همين پروازكرده‌ها كه گفتيم را دوباره آوردند.

از همين‌ها كه هركدام يادي‌اند و خاطره‌اي. اصلا ظهر جمعه انگار تمام احساس شهر در فرهنگسراي بهمن جمع شده بود. آن‌جا آن‌قدر پر از معني شده بود كه ديگر هيچ‌چيز معنا نداشت؛ نه عنوان، نه جايگاه و نه پايگاه. ديگر اين‌كه سنگ لحد را چه كساني روي دوش گرفته بودند و تلقين را چه كساني خواندند را امانت نگه‌مي‌داريم، براي خودشان، حضرت احساس‌شان و خداي‌شان.     

پ.ن :میانه سریال لاست (دقیقا سیزن ۳ - دی وی دی ۳ و پارت ۳- به قول دوستان وقتی کار ساویر و کیت و جک دقیقا به جاهای نسبتا باریک می کشه)  سری کامل مستند دفاع مقدس رسید.علیرغم سانسور خیلی ها اما جواب می ده. ببینید.البته اگه گیرتون اومد.

پ.ن۲:رفتیم رو عملیات مروارید کار کنیم برای همشهری دیدیم کسی باقی نمونده. بعضی ها حین عملیات و تو خط مقدم . بعضی ها هم بعدعملیات و پشت جبهه!

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 10 قبل از ظهر |

                       

 

داستان «كارتن‌خواب‌ها»، كه تا به اين‌جاي همشهري‌مسافر خوانده‌ايد و انواع واكنش‌ها را درون‌تان ايجاد كرده؛ ‌فارغ از تمام وجوهش، خاطره‌اي هم براي ما زنده مي‌كند كه حتما آوردنش بي‌مناسبت نيست. اين، «ما» هم كه گفتم شامل بعضي از همين بروبچه‌هاي نويسنده در «مسافر» مي‌شود كه پيوند رفاقت و برادري‌شان را در دوران تحصيل بسته‌اند. در مدارسي كه هنوز برگه فارغ‌التحصيلي از آن‌‌ها را در قاب نگه‌داشته‌ايم به نشانه مفتخر بودن از ‌هم‌درسي با آن‌ها كه هركدام پدري، برادري يا تقديم كشور كرده بودند و يا در اسارت داشتند.

مدارس«شاهد».

به گمانم قريب به 16 يا 17‌سال پيش بود.آن زمان‌ها كه تازه‌تازه ماشين شده بود ارزش و اين رسم جديد كه پدرها بيايند مقابل مدرسه كناردستي‌مان جمع شوند و شازده‌ها را يك به يك پياده كنند تا ظهر كه مادرها شيفت تحويل مي‌گرفتند و باز نمايشگاه خودرو مقابل همان مدرسه‌. براي ما و هم‌مدرسه‌اي‌هايمان اما داستان چيز ديگر بود. چه،‌ عموما كسي خودرو نداشت و راستش از آن مهم‌تر «پدري» هم نبود كه اصلا بتوان از او چنين انتظاري داشت! فرهنگ مدرسه هم كه اين بود؛ ديگر ما كه سايه‌اي روي سرمان بود خود‌به‌خود شده بوديم چون ساير جماعت. با آن سن‌و‌سال فقط «اتوبوس و تاكسي».

***

مي‌آمد كنار پارك مجاور مدرسه‌مان. ژوليده و نامرتب. سيگاري كه هيچ‌وقت روشن نمي‌كرد و دوش‌اندازي كه نهايتا مي‌شد حدس بزني يكي،دو پتوي سياه و فرسوده سربازي داخلش هست. نكته عجيب اما آن بود كه با همين اوضاع باز شلوغ‌ترين كلاس‌هاي درس را داشت و براي بچه‌هاي مدرسه ما محترم‌ترين بود!‌ روي نيمكت هميشگي مي‌نشست. دفترها را يك‌به‌يك مي‌گرفت و به لحظه‌اي مساله حل نشده‌ در آن‌ها نبود. اين هم، خوب تفاوت ديگر بروبچه‌هاي ما بود با مدرسه كناري كه كلاس خصوصي‌هايمان نه كنار شومينه كه مجاور پيت حلبي داغ آقاي «ژوليده» برگزار مي‌شد.

آقاي «ژوليده» كه آخر سر هم صدايش را نشنيديم.

مي‌گفتند: «استاد دانشگاه بود. فرهيخته و سرشناس. با خانواده‌اي كه براي‌شان جان مي‌داد و برايش جان. خوب و خوش و خرم. تا آن شب كه آسمان شهر شد يكسره آتش و آقاي «ژوليده» كه پله‌ها را بالا و پايين مي‌كرد تا مادرش و همسر پا به ماهش را يك به يك برساند تا انبار امن خانه. تا آن شب كه آسمان شهر شد يكسره آتش و آقاي «ژوليده» كه وقتي همه را آورد فقط مانده بود كوچولوي 3،4‌ساله‌اش، همان پسرش كه نمي‌دانست جنگ و بمباران چيست و مگر ممكن است رنگي جز زرد و آبي و بنفش هم در دنيا وجود داشته باشد. همان پسرش كه آرام خوابيده بود و داشت قصه شيرين چندساعت قبل آقاي«ژوليده» را در رويا و خواب مي‌ديد. خودش را مي‌ديد كه مرد خانه شده، كه مرد بابا شده، كه مواظب مامان شده، كه خلبان شده و پدرومادرش را برده به آسمان‌، برده كنار ماه و حالا مي‌خواهد همان ماه را شوت كند.

«آقاي ژوليده» اما ميان راه‌پله‌ها بود كه دير شد‌، كه دير رسيد، كه چند ساعت بعد پسرش را آوردند و او با نوك انگشت خاك از حلقش بيرون مي‌آورد.

آخرين بار در بهشت‌زهرا(س) ديده بودنش كه نگذاشته بود پسرش را با برانكار بياورند. خودش به دست گرفته بود و يك‌ساعتي سرگشته ميان مقبره‌ها راه مي‌رفت تا هواي زيستنش عوض شد و ...

شد «آقاي ژوليده» دوست‌داشتني مقابل مدرسه شاهد. با زباني كه ديگر نمي‌چرخيد و پسر‌بچه‌هايي كه معلوم بود خيلي دوست‌شان دارد.

***

آقاي ژوليده را بعد از آن روزگار چندوقتي نديديم. به قولي بساط درس و بحثش را ول كرده بود. آخرين خبر را فكر مي‌كنم باغبان پارك به بچه‌ها داده بود. فرداي يك شب سرد و سوزان. زمستان 72 بود. اطمينان نداشت البته. با شك  و شبهه تنه يك درختچه 4،5 ساله را نشان داده بود و گفته بود: «يكي بود كه شب‌ها با آن درخت حرف مي‌زد.ديشب هم همان‌جا مرد».

 همين.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه ششم آذر 1387 و ساعت 5 بعد از ظهر |