ميگفت: يكبار همسرم دستانش را مشت كرد و گفت ميداني قلب آدمها به اندازه مشت بسته آنهاست ؛ ميدانستم. اما در ادامه سوالي پرسيد كه هنوز وقتي به عمقش وارد ميشوم چشمها سياهي ميروند. او كه هميشه از استرس و حساسيتهاي شغل من نگران و در عذاب بود پرسيد فلاني فكر ميكني قلب من كه به اندازه اين 5 انگشت بسته است چقدر تحمل غم و غصه و نگراني دارد؟ فلاني ميداني اين تكه گوشت كه در سينه من ميتپد هر روز از اين كه ممكن است شريكش؛ صاحبش ، مويي از سرش كم شود ميلرزد؟
ميگفت: « هميشه شنيده بودم؛ از بچهها از دوستان متأهل كه هيچ غذايي طعم و مزه غذاي خانه ندارد و من كه عاشق دستپخت مادر بودم بعضي مواقع نزديك رستوران كه بهترين غذاها مقابلم چيده ميشد، ميگفتم حتما در حرف دوستان غلو و بزرگنمايي هم هست. به هر حال غذاي خوب ميتواند حتي بهتر از دستپخت مادر باشد. ولي بعد از ازدواج داستان عوض شد. بعد از ازدواج انصافاً به اين رسيدم كه غذاي خانه خودمان چيز ديگريست. فلاني بوي كباب تابهاي دستپخت همسرم را كه حس ميكنم همه چيز فراموشم ميشود؛ البته او هم هميشه در پاسخ به ابراز علاقه من تاكيد مي كند كه براي شما مردها تنها غذاي مفصل اهميت دارد. ميگويد مطمئنم اگر غذاي باب ميل آماده نبود، اگر بوي كباب را از راهروها حس نكرده بودي حتماً اينقدر مهربان و پراحساس نبودي و من ميخندم از ته دل؛ اين هم دلخوشي ما شده ديگر؛ داماد 3 ماهه هستيم و كم توقع».
و ما شروع به دست انداختن او ميكرديم كه گاهي از شوخيهايمان تا بناگوش سرخ ميشد و ميگفت: شما كه آب از سر خودتان هم گذشته و هر چه بگوييد شامل حال خودتان است . فلاني تو هم نهايتاً تا 6 ماه ديگر ميتواني تجرد را تاب بياوري؛ مطمئن باش شب عروسي ات همه اينها جبران ميشوه؛ آ شب اين زبان بي پرواي من است و آن بناگوشهاي سرخ تو كه ميدانم چه كنم.
و اين بار ما از ته قلب ميخنديديم و فراموش ميكرديم تمام غم و غصهها را؛ تمام فشار و استرسها را. فراموش ميكرديم. زمان اين واقعيت هميشه در حال گذار را. درك نميكرديم مكان اين موجوديت غيرقابل كتمان را. ميرفتيم روي ابرهاي بيخيالي و دوست داشتيم هيچ چيز آن حالت شيرين و دوستداشتني را متاثر از خود نكند؛ دوست داشتيم فراموش كنيم دنياي واقعي كاري و حرفهاي مان را كه تلفيقي بود از نگراني ، سختي و ناپايداري كه اگر هر يك از آنها به سنگ وارد ميشدند از مغز متلاشي ميشد؛ پودر ميشد.
ميگفت: يكبار همسرم دستانش را مشت كرد و گفت ميداني قلب آدمها به اندازه مشت بسته آنهاست ؛ ميدانستم. اما در ادامه سوالي پرسيد كه هنوز وقتي به عمقش وارد ميشوم چشمها سياهي ميروند. او كه هميشه از استرس و حساسيتهاي شغل من نگران و در عذاب بود پرسيد فلاني فكر ميكني قلب من كه به اندازه اين 5 انگشت بسته است چقدر تحمل غم و غصه و نگراني دارد؟ فلاني ميداني اين تكه گوشت كه در سينه من ميتپد هر روز از اين كه ممكن است شريكش؛ صاحبش ، مويي از سرش كم شود ميلرزد؟ ميداني من به يك انسان هميشه مضطرب و مشوش مبدل شده ام؟!
و او پاسخ داده بود كه ميداني من وقتي به اين عرصه وارد شدم فقط به فكر قلب خودم و خانوادهام نبودم؟ ميداني وقتي تصميم گرفتم رو زندگيم خطر كنم قلب همه، مخصوصاً قلب كوچك و گرم بچههاي يك ساله و دو ساله را در نظر داشتم، قلب آنها كه حق دارند بدانند و هيچ كس مثل من مسئول تأمين اين حق نيست.
و ما كه كمابيش همين سوال و جوابها رو هر روز در زندگي، با مادر،همسر، با دوستان رد و بدل ميكنيم ابتدا سر پايين انداخته و تصديق ميكرديم بعد به عادت خنده و مزاح نكتهاي بين صحبتها پيدا ميكرديم و مثلاً ميگفتيم فلاني همسرت كه گفته فكر كم شدن يك موي از سر تو قلبش را ميلرزاند انصافاً محق است؛ گناه دارد كه نگران اين 4 شاخه شويد باقيمانده بر آن مزرعه باير باشد كه فردا به دوستانش نگويد آن؛ آن كچل همسر من است! و باز خنده و تلاش براي در نظر نگرفتن زمان و درك نكردن مكان.
آقا داماد 3 ماهه بود و داغ و ما كه شور و حال اوايل ازدواج پشت سر گذاشته بوديم برنده ميدان اين بازي خنده؛ ما كه ديگر نه رگ گردنمان ورم ميكرد و نه گونههامان سرخ ميشد حريف ميطلبيديم و گاه از خنده به گريه ميافتاديم؛ بعد از اشكهاي همديگر با عمق وجود ميخنديديم و همين بر حجم اشكها افزود. فاصله خنده و گريه به همين نزديكي بود براي ما، شادي و غصه در قلبهامان همزيستي مسالمتآميزي داشتند؛ هووهاي سازگاري بودند، از آن دست هووها كه اتفاقا فقط در ايران يافت ميشوند!
ميگفت: «اما جداي از شوخي يكبار كه اوضاعم مناسب باشد به صرف كباب ميهمان خانه من باشيد تا بفهميد چه ميگويم: ميدانيد من اعتقاد دارم درصد اعظم لذت غذا در رايحه آن نهفته است، بوي كباب هم اشتها تحريك ميكند و هم نشاندهنده ميزان كيفيت محصول توليد شده توسط جناب مستطاب آشپزباشي است.
و همين ميشد كه ما اين اواخر ديگر اصرار داشتيم كه اول به دليل خنديدن و مزاح كردن و دوم به دليل نگراني زايدالوصف همسرش او را مجاب به فعاليت در يكي از شعبههاي كبابسراي بناب كنيم. سوژه پيدا كرده بوديم و آن مظلوم و خجالتي كه در هر ديدار آماده شنيدن يك دستمايه شوخي جديد بود، ميگفت: « من اگر شاگرد كبابي هم باشم، يا دائماً پاي اخبار تلويزيون هستم يا با موبايلم پيام كوتاه خبري ارسال ميكنم و در نتيجه اخراج ميشوم و آويزان به خبرگزاري تان خواهم بود».
اما زندگي روي واقعي و تلخي هم داشت كه ما فقط سعي ميكرديم نبينمش؛ شكلي كريه و دردناك كه قرابتش با دنياي شادمان و با طراوت ما به نزديكي همان خنده گريهمان بود. درست در لحظهاي كه انتظارش را نداري ورق برميگردد و ميگويدت: حالا خود را از اين سربالايي بالا بكش؛ پاهايت را روي گداختههاي آتش بگذار و بيا بالا، دستهات را به اين سيمهاي از گرما سرخ شده بگير و صداي جزغاله شدن سلولهات رو بشنو، ميگويد تو مجبوري! بايد تحمل كني؛ بايد بچشي. واقعيت اين است كه اختياري در قبول كردن و نكردنش نداري و اين بياختياري در روي سياه زندگي حتماً سوزشي بيش از سوزش كف پا و كف دستت دارد. چون قلب را ميسوزاند، همان قلب كه گفتي اندازه مشت بسته است.
و من 2 روز پيش يك صداي عجيب و اما آشنا در گوش ميشنيدم؛ صدايي مثل صداي گرفتن كتري گداخته از آتش زير قطره هاي آب يخ؛ صدايي مثل صداي كشيده جيز،جيز و جيز و بخار پررنگي كه از آن بلند ميشود؛ دقت كردم؛ صدا از سمت همسرش ميآمد؛ صداي قلب او بود: داشتند روغن مذاب و كاملاً سياه شده را قطره قطره روي قلبش ميريختند، همان قلب كه اندازه مشت بستهاش بود؛ قلبي كوچك و پراحساس كه بعد از افتادن هر قطره از آن مايع هزار درجهاي به رعشه ميافتاد، انگار كه اصلاً بالا و پايين ميپريد. صداي ضجه همسرش را من اينطور ميشنيدم، انگار ترجمان نالههاي نامفهوم و ضعيفي بود كه از حلق اين عروس 3 ماهه به گوشم ميرسيد، صداي جيز،جيز و جيز مستقيم از قلبش به زبانش جاري شده بود، چشمهاي عروس خانم خشك خشك بود؛ اشكش تمام شده بود؛ روي گونههاش جاي پنجه بود و موهاي طلايي پريشانش از زير روسري بيرون زده بود؛ نگران بوديم. بين آن ضجهها يك دفعه زير خنده زد؛ ياد فاصله ميان خنده و گريه افتادم؛ من ميفهميدم حس دروني او را. يا لااقل فكر ميكردم كه ميفهمم؛ 2ـ3 نفر جلو دويدند؛ ميگفتند دختر بيچاره دارد روي اين تابوت مشاعرش را از دست ميدهد؛ زير بازوانش را گرفتند و بلند كردند؛ خودم را حفظ كرده بودم، هرچند اختيار قطرههاي اشك را كه از گونههام به پايين ميغلطيدند نداشتم؛ همسرش را داشتند از كنارم عبور ميدادند؛ سعي كردم با پاك كردن صورتم چهرهاي منطقي به خودم بگيرم، نزديك شد، نزديك شد، چشم به من دوخت،آمد، آمد، مقابل من دست دو نفر را كشيد، زانوهاي خم شدهاش و به سختي راست كرد. انگار ميخواست چيزي بگويد؛ خودم رو جلو انداختم. سعي كردم چهرهاي جدي و مصمم داشته باشم، سرم را نزديكتر بردم؛ صداهاي نامفهومي كه از حنجرهاش بيرون ميآمد را ميخواست به شكل كلماتي قابل درك دربياورد، چند بار آب دهان قورت داد و بالاخره گفت ،آن شوك غير قابل تحمل را وارد كرد. خدايا مرا بكش، به قول ابوالفضل خاكم بر سر، مرگم را برسان. عروس خانم سياه پوش به هر زحمت كه بود، گفت: بوي كباب ميدهد، بوي كباب ؛ كباب شده عشق من! بوي كبابش دل ميبرد.
حالا قطرههاي مذاب و ويران كننده روغن انگار روي قلب من ميافتاد. روي تابوت افتاده بودم، بوي كباب حس ميكردم و صدايي از دهانم خارج ميشد؛ صدايي مثل جيز،جيز و جيز
پ.ن:باز انتشار مطلبی بود برای بچه های پرواز سی-۱۳۰ .
یادشون گرامی
+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت
6 بعد از ظهر |