تبليغاتX
کتابت

داستان این بود که دیشب مراسمی تو مرکز همایش های سازمان صدا و سیما برگزار شد با میهمانانی قابل احترام. مثل دکتر قالیباف – دکتر ایازی – سردار طلایی – دکتر پزشکیان – آقای دعایی – ابراهیم حاتمی کیا – دکتر مجید حسینی و ...

مراسم انتخاب «جوان سال»

اینکه چی بود و چی شد و به کجا رسید بماند اما امروز اتفاقی بین کار افتاد که واقعا بعد از یک روز کامل کاری خنده ناشی از اون خستگی رو ازم گرفت.

این تصویر اون اتفاقه.

 

 

فرض کنید که تو اوج سوژه نویسی یهو در اتاقتون باز بشه و 15-20 نفر با دوربین و سایر سخت افزارهای مرتبط بیان تو. بعد این روزنامه ساخته شده رو بدن دستت و دست بزنن.

انصافا حالی که ساخت از مراسم دیروز کمتر نبود.

همین...

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 3 بعد از ظهر |

 

                              

 

 

۱-  شما تنفس می‌کنید برای آن‌که زنده بمانید. ورزش می‌کنید برای این‌که سلامت باشید و بالاخره کار می‌کنید برای این‌که به آینده امید دارید. با این وصف حتما انتظار ندارید که نفس کشیدنتان، ورزش کردنتان و یا حضور یافتنتان در اجتماع برای کارکردن، نتیجه عکس داشته باشد.  یعنی قدم به قدم امیدتان به زندگی را کم کرده و خدای ناکرده شما را به سوی نیستی و فنا سوق دهد.

2-       وقتی قرار است دو نفر را با هم مقایسه کنند، یکی از ساده ترین راه‌ها  پرسیدن سوالات مشترک از آنان است.  به این طریق بسیار راحت می‌توان فهمید که فاصله میان دو نفر چقدر است. براي مثال می‌توان از آنان پرسید، بزرگ‌ترین نگرانی‌شان چیست؟ می‌توان پرسید، بزرگ‌ترین آرزویشان چیست؟ می‌توان پرسید، بیشترین حساسیت را نسبت به چه موضوعی دارند؟ جواب به این دست سوالات می‌تواند، نتایج بسیاری داشته باشد.از جمله این‌که میزان توسعه یافتگی شخصیت افراد را عیان می‌کند. یعنی بسیار شفاف و عیان نشان می‌دهد که کدام‌یک از این افراد به حال، کدامیک به آینده و یا خدای ناکرده کدامیک نگاهشان رو به گذشته است.

3-       این مروری بود بر این نکته پراهمیت که باید تدابیری ویژه برای حل معضل «آلودگی هوا» اندیشید. تاکیدی بر این واقعیت که ما با وجود داشتن منابع فراوان اما از استانداردهای لازم فاصله داریم و باید تغییرات فراوانی در شكل زندگی‌مان ایجاد کنیم. کنایه‌ای به این مهم که چقدر خوب است گاهی به مسایل پراهمیتی مانند سلامت خود، خانواده و جامعه‌مان هم توجه داشته باشیم.

4-       می‌دانید حالا اگر سوال معروف« بزرگ‌ترین نگرانی‌تان چیست؟» را بپرسیم؛ برای بسیاری از مردم دنیا مسایلی چون «گرم شدن زمین، افزایش گازهای گلخانه‌ای، از میان رفتن جنگل‌ها، کم شدن ذخایر آب شیرین، آسیب دیدن لایه اوزون و از همه مهم‌تر آلودگی‌های زیست محیطی و خصوصا آلودگی هوا» مسایل و دغدغه های اصلی هستند؟ می‌دانید حالا دیگر خیلی‌ها ترجیح می‌دهند به‌جای مشغول شدن به مباحث تمام نشدنی سیاسی‌، به زندگی و راه‌های ارتقا سطح آن فکر کنند؟ آیا می‌دانید تنفس کردن در هوای مسموم و آلوده و یا کارکردن در شهری که سرب از اجزای اصلی هوای آن است از نظر بسیاری از مردم دنیا بزرگ‌ترین بلایی است که می‌تواند بر سر کسی بیاید؟ اصلا پیشنهاد می‌کنیم خودتان به این سوال پاسخ بدهید: « بزرگ‌ترین نگرانی‌تان چیست؟».

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 3 بعد از ظهر |

 

 

                                                    

 

 

 

البته می شد حدس زد که آخر و عاقبت دیدن سریال لاست بهتر از این نباشه.

ما شب گذشته در خیابان بسیار خلوت ولیعصر!(تقاطع مطهری) و در ساعت بسیار خلوت 10 شب! مشمول کارآمدی نیروی محترم انتظامی شدیم و ماشینمون مورد سرقت جوانمردانه قرار گرفت.

دوربین دیجیتالی سونی( 12 مگاپیکسل)- موبایل و سیم کارت – کیف پول و کلی کارت شناسایی از جمله کارت کریمانه سوخت- عینک آفتابی جورجیوآرمانی –350 هزار تومان پول نقد – دسته چک بانکی 32 برگی سفید – یک فقره چک امضا شده – کلی یادداشت و نوت و شماره تلفن – مقادیری طلا و جواهر و از همه دردناکتر نوت بوکی وایو 11 اینچی که تازه یک هفته از افتتاحش می گذشت به همراه سی دی های ریکاوری از جمله موارد تقدیم شده به سارقین شریف بودن.

اما در این میان ذکر چند تقدیر و تشکر برای پخش این فیلم اکشن ضروری است.

1- تشکر از نیروی محترم پلیس که اصل «برابری فرصت» رو رعایت کرده و دیشب از ساعت 10 شب تا 2 صبح نوشتن یک گزارش یک صفحه ای رو برای من و دهها مال باخته دیگه کش دادن.

2- تشکر مجدد از ریاست محترم پلیس پایتخت که اینقدر برای رفع مشکلات مهم وقت گذاشته و به موارد نامربوطی مثل سرقت رو چندان به حساب نمی آورند.

3- تشکر از دوستان محترم ناجا که متهم و شاکی رو با یک چشم نگاه کرده و در موضع گیری هایی عادلانه گاهی چنان برخورد می کنن که شما شک می کنی نکنه خودت دزد بودی!

4- تشکر از اداره کریمه برق که با خاموش کردن لامپ های اضافه هرشب در یکی از مناطق تهران برای سارقین عزیزایجاد شغل می کنند.

5- تشکر از برادران فعال در مسیر کلانتری – دادگستری که اینقدر برای وقت آدم ارزش قائلند تا شما برای اعلام یک گزارش و بستن یک حساب بانکی تا ساعت 2 شب روز قبل و از ساعت 6 صبح امروز درگیر باشی و تازه نصف کارها به 8 صبح فردا محول بشه.

6- تشکر از دوستانی که یحتمل موراد موجود در نوت بوک و دوربین عکاسی خانوادگی ما می تونه فرصت های کسب درآمد دیگری رو هم براشون فراهم بیاره

7- خلاصه تشکر از همه مسئولان دلسوز که اینقدر فرصت زندگی امن و آرام و شیرین رو به همه9 ما ارزانی داشته اند. چقدر ایران جای خوبیه خداوکیلی.

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |

 

                               

 

1-  شما مالک یک کارخانه هستید. کارخانه‌ای که برای گذراندن امورش نیاز به مشتری دارد. بنابراین تصمیم می‌گیرید، کالای تولیدی‌تان را به مردم معرفی کنید. صدا وسیما، مطبوعات، تابلوهای شهری، پوستر، تراکت و ... همه این‌ها راه‌هایی هستند که می‌توانید برای معرفی کالای خود، انتخاب کنید. کالایی که قرار است از محل فروش آن، امکان ادامه فعالیت کارخانه‌تان فراهم آمده و هم‌چنین سودی برایتان بیاورد که ارزش تلاش‌تان را داشته باشد. به‌ هر حال شما مالک یک کارخانه هستید و باید ارتقا سطح فعالیت‌تان را همواره مدنظر داشته باشید.

۲-  ستون‌های معروف مونوریل را که دیده‌اید؟ ستون‌هایی سخت و بی روح که سال‌هاست به حال خود رها شده‌اند و معلوم نیست که بالاخره چه سرانجامی خواهند یافت. ستون‌هایی که گاه خبر از تخریب آن‌ها در صورت موافیت شهرداری شهر به گوش می‌رسد و گاه شنیده می‌شود که قرار است با تصمیم دولت، تکمیل شده و بخشی از نخستین خط مونوریل پایتخت شوند. اما دراین میان عموماً یک نکته مهم مورد توجه قرار ندارد. «تصمیم را باید گرفت، حتی اگر این تصمیم اشتباه باشد».

ستون‌های مونوریل صادقیه، دقیقاً مصداق چنین مشکلی هستند. برای آن‌ها تصمیم گرفته نمی‌شود و چنین است که صدها هزار مسافر، روزانه از مقابل آن‌ها عبور کرده و احتمالاً در این اندیشه فرو می‌روند که بالاخره چه‌ زماني قرار است، تکلیف این سرمایه بر زمین مانده روشن شود.

3-این روزها، رویکرد جدیدی در خصوص«مونوریل» مشاهده می‌شود. به سفارش دولت، شبکه‌های مختلف رسانه ملی از ضرورت آن سخن می‌گویند و با یک حساب سرانگشتی می‌توان گفت، مبالغ هنگفتی پول به تبلیغ پروژه‌ای اختصاص یافته که در خصوص اجرا شدن یا نشدن آن هنوز شک و شبهه‌های فراوان وجود دارد. پروژه‌ای که بسیاری از کارشناسان تاکید دارند، نمی‌تواند به عنوان حلقه‌ای مطمئن در شبکه حمل‌و‌نقل عمومی روی آن حساب کرد و اما برخی تاکید فراوان دارند که باید اجرایی شود، پس بهترین است. با این وصف شاید علي‌رغم نظر کارشناسان و اساتید فن بهتر است از دولت وزارت کشور درخواست كنیم که اگر تا این حد به مونوریل اعتقاد دارند، زودتر نسبت به استقرار آن اقدام نمایند. شاید در این صورت مشکل فعلی یعنی بلاتکلیفی سرمایه مردم، از میان رفته و لااقل حرکتی– هر چند کم اثر- برای حل مشکلات آن‌ها صورت پذیرد.

4-حتماً منطقی نیست که شما پول خود را صرف تبلیغ کالایی کنید که هنوز تولید نشده است.

حتماً این کار درستی نیست که مدام از خواص محصول‌تان بگویید و اما برایتان مشخص نباشد که این محصول را در چه تاریخی روانه بازار مصرف خواهید کرد. حتماً شما اگر چنین عملی صورت دادید، یا ارزشی برای پول و سرمایه‌تان قائل نیستید، یا دل‌تان به حال مخاطبان نمی‌سوزد. بنابراین، منطقی آن است که اول کالایتان را تولید کنید، آماده عرضه کنید و آن‌گاه در باب فوایدش به تبلیغ بپردازید. این‌طور نیست؟

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 9 قبل از ظهر |

                                

1-      می‌گفت: «فاصله‌مان با هم یک کوچه باریک بود. یعنی شما اگر قرار بود، بدون رفتن به انتهای محله و دور زدن حمام قدیمی به خانه‌شان برسی نهایتا کمتر از یک دقیقه باید قدم می‌زدی تا از کوچه تاریک برسی به خانه آقای پیرنیا که همه خوب می‌شناختندش به متفاوت بودن».

می‌گفت: «پس بهتر است، بگویم فاصله‌مان کمتر از یک دقیقه بود با کسی که چند مشخصه معروف داشت. شب‌ها زودترین چراغ را او خاموش می‌کرد و صبح‌ها هم. اهل ورزش هر روزه بود و معروف به داشتن پوششی همیشه رسمی و متشخص. خانواده‌اش به ظاهر آرام‌ترین بودند و اما پرتلاش‌ترین. همه کم سخن می‌گفتند و فراوان کار می‌کردند. ادعا نمی‌کردند و بر سر بیشتر خواندن باهم رقابت داشتند. راه پیشرفت را نه این‌که طی کنند، می‌شکافتند و به هيچ دلیلی نمی‌ایستادند. محال بود در دسته جمعی‌ترین تفریح آن دوره که دعوا کردن و دعوا دیدن بود ردی از آن‌ها ببینی و اما هیچ‌وقت هم کسی نمی‌توانست زوری بر آن‌ها اعمال کند. حالا که خوب فکر می‌کنم اما می‌بینم ما فکر می‌کردیم که فاصله‌مان با هم یک کوچه و یک دقیقه بود. خیلی بیشتر از این حرف ها بود...».

این روایتی است از همسایه‌ای صادق که پس از سال‌ها، حالا که بچه‌های پیرنیا را هرکدام در جایگاه و پایگاهی ایستاده و سرافراز می‌بیند، چنین از گذشته یاد کرده و فاصله‌ها را عیان می‌گوید که از همان آغاز آن‌ها می‌خواستند«ترین» ها باشند و این اتفاق پس از گذشت سال‌ها چگونه استمرار یافته و دلیلش چیست.2-      خانواده آقای پیرنیا حالا برای ما که از زندگی متفاوت سخن می‌گوییم و آرزوی پیشرفتی شگرف داریم اما بسیار ملموس‌تر است و قریب. خانواده‌هایی از این دست را ایرانیان خوب می‌شناسند. آن‌ها را که فاصله‌مان به ظاهر چند ساعت پرواز بود. یعنی اگر نمی‌خواستیم مثلا تا قطب شمال پرواز کنیم، نهایتا با 4-5 ساعت هواپیماسواری به خانه‌شان می‌رسیدیم و همسایه چندان دور از دسترسی به حساب نمی‌آمدند. اما همان موقع هم اما محسوس بود که می‌خواهند بهترین باشند و متفاوت. سخت کار می‌کردند و معروف بودند به تبعیت از قانون. بچه‌هایشان هم ظاهرا آرام‌ترین بودند  اما پر از شور و حرکت. همه کم سخن می‌گفتند و فراوان کار می‌کردند. ادعا نمی‌کردند، راه پیشرفت را هم می‌شکافتند و به هيچ دلیلی نمی‌ایستادند. آن‌ها هم محال بود در دسته جمعی‌ترین تفریح دوران که دعوا کردن و دعوا دیدن بود ردی از آن‌ها ببینی و اما هیچ وقت هم کسی نمی‌توانست زوری بر آن‌ها اعمال کند. البته چه حكايت غریبي است که وقتی حالا  بچه‌هایشان را هر کدام در جایگاه و پایگاهی ایستاده و سرافراز می‌بینیم باید به این فکر کنیم که چه ساده‌لوحانه بود این فرض که فاصله‌مان همین چند ساعت پرواز بود و همین

3-   «ترین» بودن البته از زاویه مثبت ومتعالی‌اش این روزها شده تمام اندیشه و ذهن شهروندان این محله جهانی. چه، تاریخ خوب نشان داده که این بهترین بودن و بهترین شدن‌ها همه در همين نكته خلاصه می شود که فاصله‌ها را در معنا و مفهوم کم کنيم نه در ظاهر و صورت. که بسیار کار کنیم. نهایت پیشرفت و توسعه و تعالی را هدف بگیریم. به این فکر کنیم که زمان چه تند و سریع در حال گذر است و خلاصه اگر نجنبیم فردا باز ما اهل محله‌ای هستیم که پیرنیاها در آن به قله رسیدند و ما اما در این حیرت که فاصله‌مان در صورت چقدر کم بود و در معنا چقدر زیاد شد!

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 5 بعد از ظهر |