تبليغاتX
کتابت

 

                                                    

                                    

1-«... صدای بزم و شادی‌شان مزرعه را برداشته بود و اما بقیه متعجب و گرسنه تنها بوی غذا استشمام می‌کردند و صدای خنده‌های مستانه دوستان سابقشان را می‌شنیدند... پس از ساعتی جماعت حیران تصمیم گرفتند مقابل درب قصر رفته و ابهام پدید آمده را مطرح کنند... وقتی از آن‌ها سوال شد که چرا به قانون متعهد نیستید و آنچه خودتان وضع کرده‌اید را هم زیر پا می‌گذارید؟ وقتی پرسیده شد، شما که گفته بودید «همه با هم برابریم!»، پاسخ قصرنشین‌ها این بود که آری، همین‌طور است. همه با هم برابرند اما به این نکته توجه داشته باشید که البته برخی با هم برابرترند...همهمه به پا شد چرا که گروهی باز فریاد می‌زدند: «چارپا خوب- دوپا بد»

جرج اورول در داستان معروف خود البته از این ریزنکته‌های عمیق فراوان دارد. اشاره‌های به ظاهر ساده‌ای که هرچند رنگ خیال و افسانه دارند اما خوب که مورد توجه قرار می‌گیرند، حکایت از زخم‌های عمیقی دارند که انسان‌ها در زندگی‌شان با آن مواجه‌اند.

2- احتمالا بارها این کلام را شنیده‌اید که وجود«یک قانون بد» بهتر و ارزشمندتر از «نبود قانون» است. که نه تنها زندگی جمعی که حتی زندگی فردی هم با وجود قاعده و قانون، نظم و ترتیب می‌یابد و امکان پذیر می‌شود و بالاخره این‌که قوی‌ترین تعهدات اجتماعی آن‌گاه حاصل می‌شوند که شامل دو خصوصیت باشند: «بهره‌مندی از قانونی دقیق  به وجدانی عمیق».

پس این حتما با روایت «ارول» تفاوت‌های فراوان دارد. اما اگر شما هم جزو آن دسته هستید که به موضوعات دنیا نگاهی متاثر ازداستان«دهکده حیوانات» دارید، باید قبول کنید که در آن کمدی- تراژدی ماندگار هم، اوضاع وقتی به‌هم ریخت که قانون زیر پای گذاشته شد نه وقتی که وضع شد. که در بدو امر قانون مورد توافق همه قرار گرفت و بر حرمتش مهر تایید خورد اما وقتی همین قانون بلای جان شد که دور خورد و مبدل شد به «ابزار».

3- داستان اورول اما آن‌جا رفته رفته خنده از لب شما گرفته و سگرمه‌های درهم به جایش می‌آورد که دیدید در آن اوضاع و احوال درهم پیچیده هم، باز عامه مردم دغدغه قانون داشتند و اما این بر بالا نشسته‌ها بودند که بر نمی‌تابیدندش. که مردم می‌گفتند: هرچه باشد، قانون است و باید بر آن تکیه کنیم اما از مردم بهترها، آن‌ها که خونشان رنگین‌تر است، آن‌ها که جانشان شیرین‌تر است باز حاضر به صداقت نیستند و حرفشان «عرش» و عملشان «فرش» است.

داستان این‌جا رنگ غم می‌گیرد و شما دیگر با خواندن شعار«چارپا خوب- دوپا بد» خنده‌تان نمی‌‌گیرد كه‌  هيچ اصلا می‌خواهید گریه کنید به حال آن‌ها که حتما اگر به تیغ انسان‌ها جان می‌دادند، حالی خوشتر می‌یافتند.

4- اگر در مسیر رسیدن به «زندگی خوب» موانعی مفروض باشد. اگر قرار است در راه پیشرفت و توسعه گام برداریم، حتما از بزرگ‌ترین تهدیدهای روبه‌رو یکی همین«قانون گریزی» است و خلف وعده. این‌که برخی خود را برابرتر بدانند و هر وسیله‌ای را برای رسیدن به هدف، مباح. این‌که در ظاهر«قانون» را روی سر و در عمل آن را زیر پای بگذارند. خلاصه این‌که قانون بشود میثاق کثیری عام و بازیچه قلیلی خاص.  

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |

 

                                 

1- همیشه این تابلو حسی عجیب و برداشتی غیر عقلانی پدید می آورد.

«امانت فروشی».

که،یعنی چه ؟ مردم کالاهایشان را به امانت می سپارند و اما این آقایان فروشنده در حق شان خیانت کرده و آنها را به غیر می فروشند. خوب اگر امانت است نگه اش دارید. چرا می فروشید اش!؟

چرخ روزگار اما برای هم نسل های ما انگار با شتابی دیگر می گردد. امانت فروش هایی که سال ها، نسل اندر نسل شغل شان همین بوده؛رفته رفته بساط شان را جمع کردند و حالا شاید تنها فقط بتوان ردشان را در گوشه و کنار پایتخت پیدا کرد. و البته به همین موازات ذهنیت ما هم اصلاح شد. امانت فروش ها در دوره رونق کسب و کارشان همان کسانی بودند که اتفاقا مردم به امانتداری شان ایمان داشتند و به همین دلیل مال و اموال شان را در اختیارشان قرار می دادند. چه، می دانستند کالایشان به قیمتی واقعی و بر اساس توافق نسبی به فروش خواهد رفت. اعتقاد داشتند امانت فروش ها به همان سودی که از محل فروش کالا حاصل می کنند قانع اند و قرار نیست کسی را متضرر کنند.آن زمان کالا قیمتی داشت و خریدار و فروشنده در حضور «امانت دار» بر سرش به توافق می رسیدند. به عبارت روان تر همه چیز رو بود و معامله پشت پرده ای وجود نداشت.

2- اما ورق برای «امانت فروش» ها برگشت. این اتفاق زمانی افتاد که شما چاره ای جز فروختن کالا به شخص آقای امانت فروش نداشتی. آقای «امانت فروشی» که کالای شما را به پایین ترین قیمت ممکن می خرید و پولش را هم نقدا پرداخت می کرد تا دیگر آن دور و برها پیدایتان نشود. همان کالا اما فردا بر اساس تعریف آقای فروشنده «بهترین» می شد و به بالاترین قیمت ممکن فروش می رفت. آن موقع دیگر واژه «امانت فروشی»چندان معنا نداشت چه ، دلالیزم در پایین ترین سطح خود بروز کرده و اعتماد رفته رفته به سوی مسلخ می رفت. شما اطمینان داشتید که چه در مقام خریدار و چه در جایگاه فروشنده متضرر می شوی و اتفاقات پشت پرده به نوعی خواهد بود که سود اصلی را حتما آقای«دلال» خواهد برد. خیلی ها هم بودند که در جهت تقویت این ذهنیت قصه ها می گفتند از «امانت فروش» هایی که برای برگرداندن آب رفته به جوی ، برادر یا دوست معتمد خودشان را جای خریدار قالب کرده و مال شما را به نازل ترین قیمت از چنگتان در می آوردند. از آن زمان داستان «امانت فروشی» واقعیت یافت مثل همان سوء تفاهم که ما داشتیم. «امانت فروش» ها واقعا در حق مردم خیانت کرده و مال شان را به غیر می فروختند.

3- داستان «امانت فروش ها» و اینکه چرا حالا دیگر مثل گذشته حضورشان به چشم نمی آید را می خواهیم به اتفاقی بزرگ تر پیوند بزنیم تا تاکیدی باشد بر این نکته که کوچک دوری های ما از اخلاق نیز گاه چقدر می تواند نتایج خطیر در پی داشته باشد. چه خوش می سراید شاعر پارسی گوی که :

اي دوست بر جنازه دشمن چو بگذري / شادي مكن كه بر تو هم اين ماجرا رود

راستی نهایت آنچه در یک «امانت فروشی» معامله می شد چه بود؟ پنکه ای کارکرده،یخچالی پر سر و صدا، تلویزیونی لازم به تعمیر و یا رادیویی که به احتمال فراوان نمی شد صفحه ای را با آن گوش کرد. از این ها که گفتیم معمولا بالاتر نبود. حالا فرض کنید در «امانت فروشی» یک جامعه چه کالاهایی به ودیعه گذاشته می شود. مدیری را فرض کنید که در مقام یک «امانت فروش» قرار است کالا هایی چون اعتماد مردم،آرامش مردم،اطمینان خاطر مردم،وقت مردم،عمر مردم،سرمایه مردم و ... را در اختیار گرفته و در مقابل آنها چیزهایی مثل منافع ملی ،توسعه و پیشرفت،فرهنگ غنی ، اقتدار، سرافرازی و ظفر پرداخت نماید. مدیری که منتخب این مردم است و بناست بگونه ای عمل کند که اعتمادشان سلب نگردد. مدیری که قرار است هر تصمیمی را با توافق مردم اتخاذ کند،مدیری که قرار نیست پشت پرده تصمیم بگیرد،مدیری که قول داده در این معامله بزرگ سود خود را در حد عرف و منطق حاصل نماید،مدیری که متعهد است نگذارد درب این مغازه بسته شود.نگذارد کالای با ارزش مردم به ثمن بخس فروخته شود و از همه مهمتر مردمی که دوست دارند این «امانت دار» منصف را همیشه کنارشان داشته باشند.

4- شاید داستان «امانت داری» ، در متعالی ترین شکل اش همان ها باشد که مردم به امانت در اختیار مسئولان قرار داده اند. با این وصف بزرگترین امانت دارها را شناختیم. مدیرانی که در فرصتی طلایی قرار است امانت ها را به صحت و سلامت پاس بدارند و نگذراند داستان ها تکرار شوند. مدیرانی که اگر خودتان را جایشان بگذارید حتما زیر بار چنین مسئولیتی پشتتان خواهد لرزید. آنها را که خداوند متعال نیز بر ضرورت «اهل» بودنشان تاکید نموده اند.

ان الله یامرکم ان تعدوا الامانات الی اهلها / سوره مبارکه نساء – آیه 58

 

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 4 بعد از ظهر |
 

                 

 

۱-این  بهمن خان هدایتی هم از اون موجودات کمیابه که هر از چندگاهی تو وبلاگش کارای غیر قابل پیش بینی انجام می ده.از جمله تم قدیمی موزیک وبش که مارش پیروزی بود و تم جدیدش که درجریان سفر به سرزمین کفر (آمریکای جنوبی) کلی ما رو حالی به حالی کرده بود.حتما سری به وبش بزنید و فیلم مربوط به شهادت یکی از مرزبان های ایرانی رو ببینید.

۲- فکر می کنم جا داره که چند روز بعد از حماسه سوم تیر!  زیاد حرف نزنم.بنابراین صرفا توصیه می کنم یک موزیک غریب و آشنا رو گوش بدین.

اینجا

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 3 بعد از ظهر |

 

                                           

                                           

1- دوستی هنگام رانندگی می گفت:«سالهاست این توصیه پدرانه را آویزه گوش دارم که بهترین خط (لاین) جاده، خط دوم است. نه در زمره تندروهای خط سوم ام و نه در میانه کندروهای خط اول.اینجا فرصت برای فرار از خطرات مهیاتراست و اتفاقا خطرها هم کمتر.»

جالب اما اینکه همین دوست عزیز در خط میانه چنان می رفت که امنیت میانه روهای واقعی را هم به خطر انداخته بود. گاهی تند می راند و گاهی کند. گاه از تندروهای سمت چپ هم بی مهابا جلو می زد و گاه چنان حرکت را فراموش می کرد که کندروهای سمت راست یک یه یک جایش می گذاشتند و در این میان سفیر بوق های ممتد – به نشانه اعتراض – اجبارا متعادلش می کرد، دوستی که از تعادل سخن می گفت و اما شده بود بلای جان تمام میانه روها و تندروها و کندروها.

2- حتما تاکنون در ستایش واژه«تعادل» زیاد شنیده اید و چه بسا که خودتان نیز در تایید آن بارها سخن گفته باشید. چه، این هم از خصوصیات جالب توجه عموم ماست که هرچند بارها از افراط و تفریط در امری آسیب دیده ایم اما خود در مقام ارشاد، بر اهمیت «میانه روی» تاکید چندباره می کنیم و چنین مشی و روشی را حلقه مفقوده راه و روش زندگی می پنداریم.

اما؛ این که آنچه ما در مقام عمل انجام می دهیم با آنچه بر زبان می آوریم گاه چه تفاوت های فاحش و سوال برانگیزی دارد هم خود داستانی است و حکایت کردنش شاید تلنگری باشد به مهمی بنام «ضرورت سنخیت اندیشه و عمل».

3- اگر این تعبیر را قبول داشته باشیم که رانندگی هر فرد می تواند نمایه ای از طرز تفکر و رفتاراجتماعی وی باشد ،آیا تا بحال به این نکته فکر کرده اید که چگونه با وجود توافق مان بر سر میانه روی باز خط میانه کمتر از سایر خطوط مورد توجه اغلب ما راننده هاست؟ به این فکر کرده اید که چرا اینقدر میان آنها که در خط میانه می روند رقابت بر سر رسیدن به خط سوم داغ است؟ آیا در این مهم اندیشیده اید که چرا برای ورود به خط تندروها تنها چیزی که مورد توجه ما قرار ندارد مدل خودرومان، سرعت آن و از همه مهمتر امنیت اش است؟ آیا در این واقعیت اندیشیده اید که بیشتر رانندگان درحال تردد در خط کندرو آنهایند که به آرزوی صید مسافری و کسب لقمه ای نان چنین راهی را برگزیده اند؟ که خلاصه میان خط اول و سوم تفاوت ها فراوان است و به قاعده شما نمی توانید بدون ایجاد تغییر در این تفاوت ها گاهی در زمره کندروها باشید و گاهی در میانه تندروها و اینکه عموم ما، خودروهایمان و مجموعه شرایط مان متعلق به طبقه میانه ایم و اما گاه بی دلیل و مقدمه به چپ و راست منحرف می شویم !؟ یعنی یا جان و مال و امنیت و خانواده مان را در برابر خطرات تندرو قرار می دهیم و یا جان و مال و روزی و خانواده آنها که ناچارند کند بروند تا زندگی کنند را اسیر ورود بی دلیل مان به محدوده شان می کنیم. خلاصه در مقام اندیشه می گوییم «نه این و نه آن» اما در عمل «هم این هستیم و هم آن»!

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 2 بعد از ظهر |

  

      

 

1- «نفلی»، از آن چهره های خیالی و اما محبوب در سرزمینی است که روزگاری برای بزرگی و اولی با ایران زمین رقابتی پایاپای داشت. نام بانویی که کمال و جمال را در وجود خود به حد نهایت داشت و به همین سبب هدف دو بدذات قرار گرفت. «نفلی» نماد زیبایی و کمال در افسانه های یونان بود. سرزمینی که البته به دانشمندان و فلاسفه و این حکایت ها جاودانه شد نه به جنگجویان و جنگ طلب هایش که اتفاقا هرازچندی اسیر فرزندان ایران زمین نیز می شدند.

«نفلی» اما آنقدر اقبال نداشت که از رقابت آن دو مهاجم جان سالم به در ببرد و در نهایت مرگ ، سهم او شد از این نزاع بر سر کسی که تنها جرمش کامل شدن بود.

اما ازآنجا که حکایت ها و افسانه ها همیشه پایانی متفاوت از آنچه دارند که در ظاهر گمان می کنیم؛ تقدیر، نفلی را صرفا مرگی ظاهری بخشیده بود و بدین سان او باردیگر حیات یافت. اما این بار در قالبی دیگر و با نامی متفاوت. نفلی به ابر و باران بدل شد تا همیشه ببارد، بر سر همه ببارد، کمال و طراوت و زیبایی اش را به عدل ببخشاید و دیگر آنکه جاودانه باشد و تمام ناشدنی. چه،این زیبا رسم و عادت همه آدمیان است که رفتن خوب ها را نمی پذیرند و آنها را همیشگی می دانند.

2- این یاد و خاطره همیشه زنده آنها که خوب می دانستیم شان و بر سلامت شان ایمان داشتیم ، را حتما شما هم می پذیرید. حتما شما هم دارید عزیز ازدست رفته ای را که هرچه می کنید یاد و خاطره اش آنقدر بر ذهن تان نقش بسته که نمی توانید باور کنید حالا زیرخروارها خاک است و از او جز استخوانی باقی نمانده.بزرگی،پدری،مادری،برادری، فرزندی،دوستی. او که دوستش داشتید و چنین رفتن اش را باور نمی کنید را مقابل چشم تان بیاورید خنده هایش،نگاهش،محبت اش یا ایثارش. حضورش را حس نمی کنید؟ همین کنارتان نیست؟هست.

3- می گفت: «این یادگارها که از آن سال ها برایم مانده ، این سرفه ها،این زخم های همیشه تازه، این کپسول اکسیژن را روی چشمم می گذارم. باور کن تحملشان برایم ناممکن نیست. اما قبول کن وقتی پسرم.کودکم به درد سرطان روی دستم پرپر شد. وقتی طبیب گفت خدا صبرت بدهد که فرزندت می میرد و صبر افزون تر بدهد که سخت و بد هم می میرد و خلاصه وقتی فهمیدم که مرگ او هم از یادگارهای همین بمب ها بود ... باور کن. دیگر شکستم. کمرم شکست. روی دست بردمش تا دل خاک سرد،کپسول را هم یکی گریان و نالان برایم می آورد. آنجا بود که گفتم دیگر بس است. به خدایی ات قبولم کن که پسرم تنها نرود. 

4- برای ما ایرانی ها هم داستان «نفلی» چنین رنگی دارد و تقریبا شبیه پایانی. چه، باورداریم این وعده الهی را که:«گمان مبرید آنها که کشته شده اند در راه خداوند مرده گانند. که زنده اند و نزد خداوند روزی می گیرند»

 

حالا، روزی گذشته از روزی که به نام «مبارزه با قربانیان سلاح های شیمیایی و میکروبی» نام گذاشته شده. روزی که حتما برای ما یادآور آن به کمال رسیده هاست که ابلیس ها تاب بودنشان را نداشتند و به ظاهر، تیغ شان گلویشان را درید. آنها که «مسافر بهشت» شدند و اهل سرزمین باران. اهل سرزمین رحمت. آنها که حالا شاید شما هم وقتی آسمان می گرید و اشکش سرازیر می شود، ناخودآگاه سرتان رابالا بگیرید و حس شان کنید. آنها که هستند و ما اما هنوز فراموش کار.

 

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در پنجشنبه ششم تیر 1387 و ساعت 5 قبل از ظهر |
 

                                      

دقیقا جایی که شما فکرش را هم نمی کنید، یک تیم کامل مشغول رقابت با سایرین هستند.البته آنچه شما بر روی صفحه تلوزیون می بینید تنها یک انسان پرقدرت و توانمند است اما دقیقا آنچه شما نمی بینید تیمی متفکر و محاسبه گر است که کوچکترین خطایش می تواند صحنه را تغییر دهد. به عبارت دیگر مقابل چشمان شما عضله های درهم گره خورده قرار می گیرد و گوشتان را صدایی رسا پر می کند. اما آنچه شاید چندان برایتان جذاب نباشد و البته نشان دادنش هم غیرممکن؛ گروهی هستند که چند مترآنطرف تر به صفحه ای پر از عدد و رقم خیره شده و انتخاب هایشان،اطلاعات شان،پیش بینی شان و نهایتا تصمیم گیری هایشان است که جریان رقابت را متاثر می کند. این؛ «وزنه برداری» است. یعنی دقیقا همان ورزشی که شاید شما انفرادی ترین ورزش دنیا بدانید اش.

نشستن پای یک دور رقابت وزنه برداری حتما نگاه شما را هم اصلاح خواهد کرد.حتما برای شما هم این نکته را محرز خواهد نمود که اینجا دقیقا آنچه معنا ندارد فردیت و بی توجهی به نظرات کارشناسی است.چندان هم فرق نمی کند که نام تان حسین رضازاده یاشد با حلیل موتلو.اگر نخواهید به قاعده تن دهید و ساز خودتان را بزنید،هستند بسیاری از رقبا که توان شما را برای بالا بردن وزنه ندارند اما به سرعت پشت سرتان می گذارند و از اشتباهی کوچک، بهره ای بزرگ می گیرند.

وزنه برداری چند آموزه جالب توجه دارد.آموزه هایی که حتما بسیار ساده لوحانه خواهد بود اگر آنها را صرفا مختص جماعت ورزشی بدانیم.چه،امروز در فلسفه و عمق هرکدام از رشته های پرمخاطب که تامل کنید حتما در آن نشانه هایی از تلاش برای زندگی پویا،موفق و خلاصه خوب را می بینید.

*شما از میان طیف گسترده ای از رقبا برای پوشیدن لباس تیم برگزیده می شوید. رکوردهایتان مورد سنجش قرار گرفته و درفرایندی کاملا رقابتی به حق تان می رسید.حساب و کتاب هم روشن است، اگر یکصد گرم هم از رقیب تان بیشتر بزنید بر فراز اید.

*پس از انتخاب شدن شما باید از محضر آنها که تجربه چنین دورانی را پشت سرگذاشته اند بهره بگیرید تا نوع حضورتان در رقابت ها جنبه آزمون و خطا پیدا نکند.خوب،اصلا قرار هم نیست که شما اعتبار و آبروی جمع شده برای کشورتان را به باد بدهید. پس به اردو می روید و تحت نظارت نخبگان فن به رفع ایراد های کار می پردازید.

*روز رقابت شما قرار است تنها کار کنید. چراکه حالا ده ها منتخب دیگر با لباس های ملی برابرتان قرار گرفته اند و هرکدام می خواهند صاحب آن جایزه طلایی شوند. جایزه ای که قرار است به مردم شان تقدیم کنند.پس شما یا باید به کار تحلیل و تفکر مشغول شوید و یا به اجرا پرداخته و البته از نظرات تیم کاری تان استفاده کنید.پس در فرم حرفه ای و منطقی ماجرا کار کارشناسی و تمرکز بر موارد حاشیه ای را به تیم کاری تان سپرده و با خیالی راحت روی تخته رقابت می روید.

*انتخاب وزنه های سنگین و رویایی نه تنها موجب جلب توجه حاضرین نشده که اسباب تمسخر شما را هم فراهم می آورد.به هرحال رکوردها مشخص است و کسی هم نمی تواند بگوید که من فراتر از همه انسان ها هستم. بنابراین اگر تیم کارشناسی داشته باشید و به نظرات آنها هم اعتنا کنید،هرگز رقابت را چنین آغاز نخواهید کرد.شما قرار است نهایتا مدال بگیرید و اگر چنین کاری کردید حتما به اندازه کافی مورد توجه رسانه ها خواهید بود.

* گاهی شرایط جدول حکم می کند که شما اساسا روی تخته نروید. تیم کارشناسی تان به شما پیشنهاد می دهد که خودتان را خسته نکنید چون اشتباه چند رقیب باعث شده که حالا با انتخاب وزنه هایی فراتر از توان شان یک به یک اوت شوند و شما بدون هیچ زحمتی بالاتر بیایید.هرچند اگر آن توجه که گفتیم را نداشته باشید ممکن است خودتان هم جزو کسانی باشید که درحال دست و پازدن و سقوط اند.

*زیرکی،به این معناست که شما گاه وزنه ای را طلب می کنید اما درواقع با این کارتان بقیه رقبا را تحریک می کنید تا به سراغ وزنه هایی سنگین تر بروند. بعد اجازه دارید که میزان وزنه درخواستی تان را پایین بیاورید چون رقبا حذف شده اند و حالا با صرف انرژی به مراتب کمتر، شما می توانید به قله برسید.

*اوت شدن احتمالی شما نتیجه اش برای خودتان این می شود که نام تان بلند نخواهد شد اما برای کشورتان نتیجه ای بسیار متفاوت دارد. در مجموع امتیازات،نام کشور شما در رده های پایینی قرار خواهد گرفت.این اتفاقی غیر قابل تحمل است.

...

فرصت بیشتری برای نوشتن نیست. شاید بهترین پیشنهاد این باشد که در ایام فراغت تابستان حتما فرصت دیدن یک رقابت گروهی وزنه برداری را به خودتان بدهید. اطمینان دارم نتایجی به مراتب عمیق تر حاصل خواهید نمود.

توضیح اول: خواهشا فکر بدی در مورد این مطلب نکنید. کاملا ورزشی بود!

توضیح دوم:این مطلب ساعت ۳ بعد از طهر به وقت کلمبیا و ۱ شب به وقت ایران یعنی مقارن با برگزاری رقابت های +۱۰۵ کیلوگرم وزنه برداری جوانان جهان به رشته تایپ آویخته شد.

توضیح سوم:سفر ۳۰ ساعته برای بازگشت به ایران فردا -مقارن با کله سحر خانوم آغاز می شه. بنابراین 

 علی الحساب ما فعلا نیستیم.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت 10 بعد از ظهر |