تبليغاتX
کتابت

                                   

 

 1-مي‌گفت: وقتي در ميان آتش و خون نصيب من هم تكه آهن گداخته‌اي شد كه پشت پايم فرود آمد و جانم را سوزاند، باورم شد كه در آن عاشوراي بزرگ هيچ دردي براي امام مسلمين(ع) بالاتر از درد خيانت به ظاهر دوستان نبود.

والله درد ناشي از مجروحيت چه بسيار برايمان كوچك‌تر از درد خيانت بود؛ ما بوديم و خرمشهر و خون و كساني بودند بر اريكه قدرت نشسته و بي‌توجه به همه اينها. چاره‌اي نبود، ما را بازگرداندند به تهران. گوشه خانه افتاده بودم و اطبا هر نوع حركتي را برايم ممنوع كرده بودند. به حرفشان گوش دادم تا روزي كه دوستي به ديدار امام (ره) بشارتم داد.

سر از پاي نمي‌شناختيم؛ مي‌خواستيم هر چه زودتر در حضورشان سفره دل باز‌ كنيم. از خيانت رئيس دولت وقت شكوه كنيم و براي خونين‌شهر اشك حسرت بريزيم، اما باور نمي‌كنيد كه آرامش امام(ره) و نفوذ كلامشان چگونه ورق را برگرداند. با لبخند، لبخندي تلخ تمام ناله‌هايمان را شنيدند و اگر اشتباه نكنم چند جمله، فقط چند جمله پاسخ‌مان دادند. كه وعده خداوند بزرگ نزديك است و دعا كنيد. كه اين ايام نيز مي‌گذرد. كه فتح، قريب است و باطل رفتني. سخنان امام و اعتدالشان تو گويي آبی بود بر آتش افروخته درونمان. سبكبال و پران جماران را ترك كرديم و چندي بعد باز ما بوديم و باز آتش و خون. چه، اين بار اما دستي از غيب هم هدايت‌مان مي‌كرد. چندي بعد ما بوديم و مسجد جامع خرمشهر.

2-از جمله، جمله‌هاي آشناست براي آنها كه دين خاتم پيامبران را برگزيده و اقتدا به مولي الموحدين کرده‌اند؛«خيرالاموراوسطها».

و حالا كه گفتيم در آستانه سالي ديگر هستيم و بناست كه يكي از كامل‌ترين درخواست‌ها را از حضرت دوست کنيم، درك يك به يك آموزه‌‌هاي بهار چه ميزان مي‌تواند راهگشا باشد و تربيت كننده.

بهار را فصل اعتدال مي‌دانند؛ آنها كه به گردش ايام نه تنها نگاهي ظاهري كه توجهي عميق و مفهومي هم مي‌کنند. چه، طبيعت خود را در مرحله‌اي قرار مي‌دهد كه نه مي‌توان گفت نشاني از سياه سرماي فصل سرد دارد و نه بويي از سوزان هواي فصل گرم. تو گويي حالا بهار در پايان رقابتي كشنده با آنها كه مردمان را مي‌آزارند و مروت را نمي‌شناسند بر اريكه مي‌نشيند و همه را به دمي آرامش و آسايش مژده مي‌دهد. تو گويي كه با لبخندي دلپذير بشارت مي‌دهد پايان آتش و زمهرير را و از باب لطف الهي همه را به زيستن بدون دغدغه هلاك فرا مي‌خواند، چرا که موعد رويش آمده و اين رويش در سايه لطفي است با نام حقيقي«اعتدال». لطفي از ميان بي‌نهايت الطاف الهي كه اهل فهم را به زيستني مبتني بر آرامش و تاني فرا مي‌خواند. كه مي‌گويد نه گاه آنچنان سخت باش چون سنگ كه با ضربتي خرد شوي و نه آنچنان نرم كه به اشاره‌اي منحرف. كه چنان باش تا از بودنت، اطرافيان طراوت و لطافت و رويش استنباط كنند و در نبودنت، رسيدنت را انتظار كشند. كه به موقع منعطف باش و هميشه اهل اعتدال.

***

آنچه ايزد کرد خواهد باتو آنجا روز عدل

با جهان گردون به وقت «اعتدال» اينجا کند  

دشت ديباپوش کرده‌است «اعتدال» روزگار

زان همي بر عدل ايزد وعده‌ي ديبا کند

اين نشاني‌ها تو را بر وعده‌ي ايزد گواست

چرخ گردان اين نشاني‌ها ز بهر ما کند

 

 

مندرج در روزنامه همشهری ۱۵ اسفند ۱۳۸۶

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 3 بعد از ظهر |

 

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد

در خود تمام مرثيه ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه ها ي مجسم عبور کرد

شاعر بساط سينه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده است

در بيت هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

وقتي که ميز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت

مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت

بار اين چه شورش است که در جان واژه ها ست

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت

دستي زغيب قافيه را کربلا گذاشت

يک بيت بعد ، واژه ي لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گريه مي کند

دارد غروب فرشچيان گريه مي کند

با اين زبان چگونه بگويم چه ها کشيد

بر روي خاک و خون بدني را رها کشيد

او را چنان فناي خدا بي ريا کشيد

حتي براش جاي کفن بوريا کشيد

در خون کشيد قافيه ها را ، حروف را

از بس که گريه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت

"خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت

بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود"

اوکهکشان روشن هفده ستاره بود

 

خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن...

پيشاني اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...

خود را ميان معرکه حس کرد و بعد از آن ...

شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن ...

در خلصه اي عميق خودش بود و هيچکس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

 

*سيد حميد برقعي

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 11 قبل از ظهر |