تبليغاتX
کتابت

                                                              

 

 از اون لذت های عجیب و غریبه – وقتی اتفاقی تو را صاف می بره مثلا تا 20 سال قبل. می بره تا 19 دی 1365 . می بره تا کربلای پنج.

از اون لذت های عجیب و غریب بود اومدن «حاجی بخشی» به دفتر ایرانیوز و گفت و گویی واقعا متفاوت با کسی که هنوزم مردم یا دیدنش متوقف می شن.

هرچند بین همون مردم هم ؛ بود یه پسر 16-17 ساله که با خنده و تمسخر داد بزنه «ماشالله – حزب الله»

«حاجی بخشی» سال هاست که متوقف شده و تکون نخورده. هنوز تو حال و هوای پنجوینه . اسلحه و نوار فشنگش رو همه جا می بره و صاف دل آدم رو می کشه تا جایی که هیچ وقت نرفتی. خلاصه دائم موندی سر این دو راهی که حرفهاشو قبول کنی یا نکنی.

بعد به اون پسره هم لبخند می زنه و دست تکون می ده.

گفت و گوی متفاوت ما (خودم و محمد زمردیان) با «حاجی بخشی» به زودی منتشر می شه اما فعلا همین رو می تونم بگم که از اون لذت های عجیب و غریبه وقتی 2 ساعت مداوم لبت به خنده باز باشه و چشمت به اشک ؛ نم دار.

این میهمون و حرفهاش با بقیه خیلی فرق داشتن...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 5 بعد از ظهر |

 

                                      

 

 

عباس: مو اصلا توقعی نداشتم...سر زمین بودُم با تراکتور....جنگ هم که تموم شد، برگشتُم سر همو زمین، بی تراکتور! مو حتی دفترچه بیمه هم نگرفتم. حالا برا مو زوره که همچی تهمتی به مو بزنن... .خواهر با شمام ، شما سهمتون رو دادین .سهمتون همین نیش‌هایی بود که زدین...دست شما درد نکنه..!

آژانس شیشه ای - ابراهيم حاتمي‌كيا

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 6 بعد از ظهر |