تبليغاتX
کتابت
در پاسخ به دوستانی که پرسیده بودن بنده یک هفته پیش چه مشغولیتی داشتم که پیدام نبود این عکس افشا می گردد. می توانید در خصوص دلایل این غیبت از خودتون حدس خارج بفرمایید - در بخش نظرات

 

                                   

 

بدون شرح

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 5 بعد از ظهر |
ما بین خزءبلات روزانه یک مطلب جدی هم مجبور شدیم بزنیم .

که بسیار هم اساسا نسبت به این نوع نگارش آلرژی داریم . چاره ای اما نیست . از نیاگارا پایین افتادن این تبعات رو داره دیگه.

البته این موضوع اگر باز بشه یحتمل ما بسته می شیم اما به قول برادران رهسپاریم با خمینی تا شهادت.

داستان ۴۸ ساعت آخر انتخاباته که یکبار ۱۵ ماه پیش تجربه اش کردیم همگی.

 

اژدها را دار در برف فراغ

میثم زمان آبادی

 

                         


به روزگاري كه ما موعد «آزمون بزرگ» مي‌ناميم‌اش، دولت نهم در معرض امتحاني بزرگ و حساس قرار گرفته كه تاريخ بسيار مشتاق به ثبت لحظه لحظه آن است.

تو گويي هر چه مورخ و حافظه بي‌خطاست نشسته‌اند بر برج زمان و خيره گشته‌اند به آنچه اين روزها بر ايران و ايرانيان مي‌گذرد. موعد «آزمون بزرگ» است و همه در بيم و اميد كه اين كودك؛ زير بار مسؤوليت چگونه پاسخ خواهد گفت به آنان كه اعتمادش نموده‌اند و چتر حمايت بر سرش گرفته‌اند.

ايام امتحان است و «دولت نهم» حتي اگر حرارت و التهاب آن را هم حس نكند؛ توفيري ندارد؛ بايد لزوم سربلندي در اين آزمون را به خاطرش آورد. انتخابات است و ميليون‌ها چشم مشتاق به سلامت و صحت آن.


انتخابات كه اساس استمرار رابطه دولت – ملت در ايران گشته را گاه حس مي‌كنيم كه صاحبان قدرت اجرايي كشور چندان به حقيقت و واقعيت تفسير نمي‌كنند و اين سخن نه از سر اندیشه سياسي‌مان كه از آنچه امروز به صراحت و وضوح مي‌بينيم، نشأت گرفته است. وقتي گروه‌هاي سياي همگي؛ از نوع اصلاح‌طلب و اصولگرايش، دغدغه‌شان موضوعي چون دخالت ناعادلانه وابستگان دولت در اين اتفاق حياتي گشته، وقتي عملكرد آنانكه خود را حاميان رئيس دولت مي‌خوانند را صاحبنظران، عامل اتفاق اصلاح‌طلبان و انشقاق اصولگرايان معرفي مي‌كنند، وقتي خبر از گوشه و كنار مي‌گيريم كه برخي چنان به خود غره‌اند كه دستور صريح رهبري و توصيه احمدي‌نژاد را هم پشت گوش مي‌اندازند؛ ديگر شكي نداريم كه اين يادگار به جاي مانده از انقلاب عظيم مردم سخت در معرض تهديد و تعرض است. انتخابات است و ميليون‌ها چشم مشتاق به سلامت و صحت آن.

و چنين است كه مي‌گوييم تاريخ بسيار دقيق نتيجه اين رويداد را به حافظه پاك ناشدني‌اش می سپارد و فردا روزي براي فرزندان ايران از مواجهه صواب يا ناصواب دولتمردان كنوني با اين ميراث گرانبها سخن می گويد هرچند بر اين توانايي و اقتدار تاريخ چه بسيار ساده لوحان و غافلان كه ترديد نموده‌اند و زيان حاصل نموده‌اند.
آنها كه شايد گمان مي‌كردند تكرار و روزمرگي ؛ واقعيات را مدفون مي‌كنند و اگراندكي دست به جيب كنند، هستند آدمان و رسانه‌ها و كتاب‌هايي كه تاريخ را وارونه روايت كنند و از آنان نام نيك بر جاي بگذارند.

چه بسيار گمراهان و ابلهان كه گمان مي‌كردند حفظ قدرت چند روزه ارزش آن را دارد كه بهايي چون بدنامي و بي‌اعتمادي را بپردازند و جاي ديگر اين خسران را جبران كنند.

و البته چه بسيار به ظاهر اهل ايمان و تقوا كه از محل اين خطا و عصيان، كوس رسوايي‌شان را عالم و آدم شنيدند و نسل به نسل و پشت به پشت روايت كردند، تا نامي جز بدي و رسمي جز لعن و نفرين نصيب‌شان نگردد.

هشدار ! كه «قدرت» ؛ اين سلاح بران نفس ، با بسياري چنان كرده و در گذرگاه زمان با بسياري ديگر هم چنين خواهد كرد. كه حلاوت و جذابيت‌اش هوش از سر بسياري مدعيان انصاف و عدل برده و به خاك منيت و خودخواهي‌شان نشانده.

فراموش نكنيم توصيه حضرت دوست را كه خوب ببينيد و عبرت بگيريد اي اهل ديدن.

آنچه در نتيجه همين نگاه محدود و ناپاك بر سر مردم عراق آمد، كه هراز چند گاهي از ترس جان مي‌آمدند يا نمي‌آمدند، مهم نيست، از صندوق‌هاي فرمايشی آراءشان بيش از 99 درصد نام صدام حسين بيرون كشيده مي‌شد تا قدرت در دايره بسته بعثيون بماند؛ آنچه بر سر مردم تحت فشار بحرين و مصر و الجزاير و حتي سوريه مي‌آيد را فراموش نكنيم و بر اين واقعيات غير قابل كتمان نگاهي درست بياندازيم كه مردمشان هميشه فارغ از آنچه به نام رفاه و آسايش برايشان فراهم گشته، به مدل گردش قدرت در ايران نگاهي آرزومند واز سر احترام دارند.

آقاي احمدي‌نژاد حتماً خوب مي‌دانند كه ثمره همين نگاه از سر اخلاق و انصاف در انتخابات شوراي شهر دوم بود كه به شهرداري‌شان انجاميد و 30 ماه بعد قدرت اجرايي كشور را در اختيارشان قرار داد. آقاي احمدي‌نژاد حتماً فراموش نكرده‌اند كه از چرخش آرام و قانونمند قدرت از سوي اصلاح‌طلبان به سويشان حاصل شوخي نكردن با همين اصل حياتي و پر اهميت بود و البته حتماً بهتر از هر كس مي‌دانند كه اگر قدرت بدون ملاحظه در كف اختيار اطرافياني قرار گيرد كه ظرفيت‌اش را ندارند؛ آفت‌هايش چه مرگبار خواهد بود و عواقبش چه زيان‌آور؛

این بار بسته سخن گفتیم از دغدغه ای پنهان ؛ باشد که در رویه اطرافیان دولت موثر افتد.

چه خوش مي‌نويسد صاحب شعر ايراني كه؛
اژدها را دار دربرف فراغ
هين مكش آن را به خورشيد عراق
تا فسرده مي‌بود اين اژدهات
رحم كم كن نيست از اهل صلات

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 12 بعد از ظهر |

 ما که یک بار  حس انساندوستی مون عمیقا گل کرده بود به یکی از دوستان پرتلاش گفتیم : " فلانی تو چرا مرخصی نمیری ؟! الان 3 ساله که هر روز می آی سر کار و تا به الان  یکبارهم غیبت از نوع پیچشی یا  موجه نداشتی "

ایشون هم مثل سایر دیوونه هایی که معمولا کنارمون به وفور پیدا می شن بسیار شفاف فرمودن :"می ترسم متوجه بشین که در نبود من هم ، کار انجام می شه و به عبارتی بود و نبودم چندان توفیری نداره"

 

                            

  حالا ؛ ما دیشب بواسطه یک SMS   آگاهی بخش متوجه شدیم که کانال القطر مشغول پخش مراسم افتتاحیه بازیهای آسیایی دوحه – 2006 هست. گشتیم و کانال مربوطه رو پیدا کردیم . اول چشممون به جمال ریاست محترم دولت نهم روشن شد و دوم  یک فقره خواننده خوش تیپ و پر تحرک و شاداب از نوع ضعیفه اش که به شدت مشغول حرکات موزون و دلبری بودن رو زیارت نمودیم. آقایان علما هم که ولو کرده بودن رو مبل و حالشو می بردن. گذشت تا اول صبح ، تشریفاتمون رو پهن کردیم تو ایرانیوز که عنصر اعزامی به دوحه (باخرج 5/1 میلیونی از جیب خودهامون) خبر دادن که آقا چه نشستین که ابوعلی سینامون رو پیچوندن !

جستی زدیم که ای بابا کجا ؟ کی ؟

فرمودن : دیشب تو همون مراسم معنوی ! در حضور برادر محمود ، مجری مراسم شروع می کنه به برشمردن مفاخر عرب و در راس اونها هم از شیخ ابوعلی سینای عرب نام می بره ! نمایندگان ایران هم که تو باغ حاشیه ها نبودن . بر متن قضایا تمرکز فرموده بودن .

 

بعد ما الان که داشتیم حس ابن سینا دوستیمون رو سر کی وورد خالی می کردیم یادمون افتاد که چرا بعضی ها همه سفر ها رو می رن و هیچ کدوم رو هم از دست نمی دن . گفتیم یحتمل اگه یکی رو از دست بدن همه می فهمن که رفتن و نرفتن شون چندان توفیری نداره و خیلی بد می شه . بعد اونوقت مجبورن بعضی ها رو نرن و کلی صحنه های "داغ" از دست بدن ؛ راست گرایان عزیز.

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه یازدهم آذر 1385 و ساعت 3 بعد از ظهر |

1- جدی :

 

طنز که دو روی دارد را بعضی وقت ها فکر می کنم باید بازشناسی کنم.

 

یکی می خندد و یکی دلگیر می شود . یکی می پسندد و یکی هجو می خواندش . یکی پند می گیرد و یکی ملال.

 

اما این تیغ "بران" گاه بیش از آنچه باید عمیق می شود و گاه مثل روایت " رقص به یاد ماندنی" اسباب دلخوری دوست نه ؛ سروری می گردد.

 

ابوالفضل خان فاتح از راه دور گله کرده اند و گفته اند طنز ات  حقیقت نداشت . فقط می گویم شاید رنگ و لعاب اش اینقدر نبود و الا آن شب و آن لحظه را که نمی شود فراموش کرد . که این بزرگنمایی هم خاصیت طنز است ؛ چه مثلا مگر می شود از شما کاریکاتوری بکشند و در آن همه اجزاء صورت را به اندازه طبیعی اش نشان دهند ؟ یک نقص را بزرگتر می کنند و یک برتری را کوچک . می شود نقش طنز از یک واقعیت . که عین واقعیت چهره ات نیست اما حتما از آن بویی دارد.

روایت طنز هم که البته حتما آن را مورد بازاندیشی قرار خواهم داد همین است . بویی از واقعیت دارد . بعضی از اجزاء اش اما بزرگنمایی شده . البته بستگی دارد به تحمل آنکه سوژه طنز بوده.  

 

2- شوخی :

 

قابل توجه مشترکان محترم

لطفا در پست ارسال شده با عنوان " رقص به یاد موندنی " پاراگراف آخر به شکل ذیل اصلاح شود :

 

5 دقیقه بعد

ابوالفضل خان همینجوری تو ماشین رعشه ای به اندامشون دادن که یعنی مثلا این هم رقص . دست از سر ما بردارید . اصلا هم لب و لوچه هاشون رو  به راست و چپ متمایل نکردن و گفتن زود باش بریم سر کار . دیر شد ! جماعت هم با سلام و صلوات و اسفند ما رو بدرقه کردن !

 

 

3- متن ایمیل استاد فاتح

 

بسمه تعالی

 

خوب و گرامی میثم

 

تو را همیشه دوست داشته ام ، نه از آن رو که روزگاری از اهالی خبرگزاری دانشجویان بوده ای که البته هرآن که حتی یک  روز درآنجا بوده ، پاره تن آن مجموعه و خلوت گزین همیشگی قلب همه ی ماست .

 

دوستت دارم ، از آن رو که گفتی وقتی که کودکی بیش نبودی، امام چهره ات را بوسید.

 

و از تو ناراحت نیستم گر چه نسبتی نا صواب به من داده ای.  چه باک ، می دانم که می خواستی مرا سوژه لبخند مردمی مهربان قرار دهی .

 

 

طنز هنری یگانه است اگر حرمت حقیقت و مرز آن با هجو نگاه داشته شود.

 

دوست دارم موفق باشی

 

پدر بزرگواررا سلام برسان

ابوالفضل 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 7 بعد از ظهر |

ما امروز که چهارمین روز تعلیق فوتبال ایران رو پشت سر گذاشتیم در جمعی وزین و فرهیخته نظری به شدت "محمودانه" شنیدیم پیرامون مزایای تعلیق که بی ارتباط به داستان دنس برادر فاتح نبود.

 

در نشست مشترک با سران حزب موتلفه ؛ حضرت آقایی – از علمای بدون لباس – می فرمودن : این فرصت طلایی (تعلیق) می تواند حاشیه های فوتبال کثیف را کم کند و بهترین زمان است برای اینکه اصلا بگوییم فوتبال به چه درد می خورد ؟ شمشیربازی ، دوومیدانی ، شنا و ... بریم سراغ این ها و اساسا درب این فوتبال پر از فساد را ببندیم !!!

 

حالا اینکه چنین سخنان شاخصی از دهن چه کسی خارج می شد را پوشیده می دارم که به یاس روحی – فلسفی دچار نشوید اما خدا وکیلی هر چه این روزها بیشتر فکر می کنم بیشتر یاد دروازه های شهر و نگهبانان پر تلاشش در آن حکایت معروف می افتم.

 

                                               

                                                      

 

 

 اما داستان ابوالفضل خان فاتح که جنب و جوشی در میان ایسناییون (به قول حاج محمد) به پا کرده را روایت می کنم و پیش از آن یادی هم می کنم از برادر مسعود حیدری که جهت تطمیع ما برای حذف پست قبلی یک فقره نهار وزین امروز به ما خورانیدند در قلعه ایلنا .

 

داستان ابوالفضل خان اما چیز دیگری بود ؛ هرچند که نفیا یا اثباتا نمی توان در خصوص واکنش احتمالی شان به افشای این حقیقت سخنی گفت اما ما برای محکم کاری از هفته پیش تا به الان تلفن هایی که با کد انگلیس به همراهمان می شد را ریجکت کردیم و پیه برخورد فیزیکی ابوالفضل خان و اعوان و انصارش را هم به تن مالیده ایم.

 همینجا هم اعلام می داریم که نهضت افشاگری ادامه دارد و چه بسا حکایت بعدی در باب یکی از سرداران معظم نظام روایت گردد.

 

یک زمان ایسنایی بود که ما با دل و جان دوستش داشتیم – و داریم . با یک اتاق 3 در 4 که مشتمل بود بر سه عنصر به ظاهر خشن و اما یکدل . حاج فرهاد نادعلی زاده که برای گروه سیاسی (با همه زیر مجموعه هایش اعم از پارلمان و دیپلماسی و سیاسی داخلی و ...) سیاست ورزی می کرد ؛ برادر مسعود حیدری که بر اقتصاد و اجتماع حکم می راند ( که داستان ادامه دار آقازاده ها یکی از محصولات کارش بود) و ورزشی و علمی – آموزشی(مشتمل بر پزشکی و آی تی و فنی – مهندسی و دانشجویی) که ما حمالی اش را می کردیم.

 

این اتاق که قلعه عقاب می خواندنش اصطلاحا اتاق مدیران خبر ایسنا بود که البته هرچه شیطنت و سرو صدا و شوخی های قبیح هم بود از همان جا صادر می گشت . علی الخصوص وقتی میهمانانی از جنس احمد رضا خان یوسفی و استاد حسین شاکری داشت.

 

ایام اما وقتی با رقابت های مقدماتی جام جهانی مصادف گشت دیگر ایسنا یکپارچه شور بود و هیجان ورزشی و ما هم که دیگر خدا را بنده نبودیم . گزارش لحظه به لحظه داشتیم از شادی های خیابانی و جر و بحث مداوم با ابوالفضل خان فاتح ( رییس ایسنا ) که به خدا اینها نه اراذل اند و نه اوباش ؛ نه غرب زده اند و نه وطن فروش . جوانند . عاشق فوتبال (به قولی آن موقع شب مگر چه کار میییی کنند ؟ دنبال کار مییییی گردند)

 

اما آقای رییس زیر بار نمی رفتند و به قاعده تحلیل پرسروصدای سعیدخان حجاریان(جنبش فرومایگان) اعتقاد داشتند تا نبینند باور نمی کنند که این شادی و هیجان طبیعی و معمولیست .

 

خلاصه یک شب فرمودند ماشن روشن کن تا بریم در دل شادی کنندگان تا من حالی ام شود که این شلوغ بازی ها انگیزه های صرفا پاک ندارند . حضرت آقا یک کیلو تخمه داغ هم از خیابان ستارخان ابتیاع نمودند و همزمان به سه کار مشغول شدند . اول شکستن تخمه ؛ دوم درآوردن پوست تخمه ها از لابلای سبیل معروفشان و سوم نصیحت میثم غربزده !

 

ما هم که داغ بودیم و لجباز ؛ کله مرکب را کج کردیم سمت دیار عاشقان و دلسوختگان ؛ گیشا .

 

حالا اینکه ابوالفضل خان از دیدن تیپ دختران فوتبالدوست و آرایش پسران مومن آن دیار دهانشان باز مانده بود و تخمه ها را سه تا یکی کف ماشن تف می کردند به کنار ؛ این که با مشاهده انفجار پی دی پی گاز و نارنجک دستی ده بار گفتند خوب شد پیکانم را نیاوردم و با لانسر لگن تو اومدیم هم به کنار و این که هنر حرکات گروهی و مشترک موزون را سعی می کردند نبینند و بگویند من اشتباه می بینم هم به همان کنار اما چشم تان روز بد نبیند که ناگهان نرسیده با پاساژ نصر خودروی ما روی هوا رفته بود و برادران و خواهران مستقر در آن ناحیه بند کرده بودند که اگر نرقصید نمی گذاریم بروید ؛ ماشین تان را هم چپ می کنیم .

 

 

ابوالفضل خان هم مات و مبهوت کیسه تخمه به یک دست و دانه تخمه میان دهان و آن یکی دستشان به من زل زده بودند که حالا چه کنیم ؟ من که پرابلم چندانی نداشتم درب را باز کردم و روی یک پا چند حرکت موزون به جای آوردم که مزه اش هنوز زیر زبانم مانده ؛ اما فرض کنید رییس ایسنا را که می خواستند از پنجره بیرونش بکشند و یا علی !

 

دیدم بنده خدا بدجایی گیر کرده ؛ داد زدم : " بابا ول کنید ایشون دکتر فاتح اند رییس ایسنا ؛ بگذارید بروم روی سقف به جای ایشان برایتان جبران مافات کنم"  که همین جملات کار را بدتر از قبل کرد . فرض کنید 300 – 400 دختر و پسر را که با هم داد می زدن : ایسنا باید برقصه – ایسنا باید برقصه !

 

5 دقیقه بعد

ابوالفضل خان دست چپشون رو کامل باز کردن ؛ دست راست رو گذاشتن پشت سر مبارک و چنان قری دادن که بابا کرم شاهرودی رو به تمام معنا تفسیر می کرد . همزمان لب و لوچه هاشون هم به راست و چپ متمایل می شدن و دیگه من بودم که از شدت خنده اشک از چشمام می اومد و تلاش می کردم حضرت آقا رو راضی کنم دنس رو خلاصه کنن و سوار ماشین بشن تا برگردیم سر کار !

 

شبی شد به یاد موندنی در حافظه این ذهن منحرف ما .

 

نتیجه : تعلیق فوتبال یک فرصت طلایی بود برای اینکه ما درب فوتبال رو بواسطه تمام مفاسدش تخته کنیم.

 والاسلام

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 6 بعد از ظهر |