تبليغاتX
کتابت

اصولا خيلي مواقع نتيجه بعضي كارها چيزهايي مي شه كه انتظارشو نداري.

و ما اصولا از اين نتايج غيرمنتظره بسيار ديده ايم و تجربه كرده ايم.

و نكته جالب اينه كه اصولا عبرت هم نمي گيريم .

و نتيجه اخلاقي اين تاكيد بر اصول هم اينه كه شايد بايد يك بار اصولي عبرت تپون بشيم تا بلكم توجيه بشيم.

 

 

داستان اون افطاري معروف و گزارشي كه ازش ارسال شد هم از اين دست نتايج داشت.

خبري رفت مثل صدها هزار خبري كه توي 7-8 سال پيش در نشرش موثر بوديم ؛ امااين يكي  شد يه غوغا.

 

اين سايت و اون وبلاگ  و اين طنزنويس و اون يادداشت نويس و و خلاصه رفت تا بي بي سي و شايد هم جاهايي كه ما بي خبريم . خلاصه شد داستان آبشار نياگارا.

 

داشتم فكر مي كردم اگر واقعا جريان آزاد اطلاعات – به مفهوم واقعي كلمه – رعايت بشه اونوقت مي شه چهره آدم ها رو چه جذاب و دقيق به مردم نشون داد. و الا آقاي احمدي نژاد كه لحن هميشگي صحبتشون همينه ، از انتشارش هم كه ناراحت نمي شن ، مردم هم كه ظاهرا نامحرم نيستن  ، پس چه دليلي داره كه نزديكانشون اينجوري به دست و پا بيفتن و يك مشت سخن اتوكشيده فلسفي از لابلاي صحبت هاي عاميانه ايشون استنتاج كنن ؟

چه دليلي داره كه بعد از 5/1 سال ما تازه فرصت پوشش صحبت هاي ايشون رو پيدا كنيم و البته جالبه كه بعد بگن امتحان رو هم بد پس دادين و 5/1 سال ديگه از الان شروع شد !

 

اصلا ما كه رفتيم پيش ايشون و 3 ساعت خنديديم چرا نبايد تو اين شعف مردم رو هم سهيم كنيم ؟ چرا نبايد خبر ابراز علاقه دانشجويان غير حزب اللهي اندونزيايي رو به گوش مردم هم برسونيم ؟

يكي هم نيست كه به مشاوران محترم بگه آقا جون با اين كارها كه نمي شه رييس دولت نهم رو مثلا شبيه رييس دولت هشتم كرد ؟ با اين نوع تنظيم اخبار و سخنراني نويسي كه نمي شه فيلسوف ساخت ؟ و اصلا چه اصراري داريد به تغيير دادن اين چهره كه راي لازم رو هم از توده ها گرفته ! چه كاريه ؟

 

همين مي شه كه يكي مي آد تو و مي گه مشكل ما اينه كه اول كت و شلوار رو مي خريم بعد مي ريم خياطي كه اندازش رو درست كنيم ! فكر نمي كنيم كه هر كت و قبايي رو براي يك هيكل و اندامي دوختن . خلاصه ايراد از كت نيست ؛ تو بايد آدم متناسب پيدا كني . خلاص

                               

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 و ساعت 4 بعد از ظهر |

از عجايب كارهاي دولت نهم يكي هم اين است كه يكساله پاي ما و تمام خبرنگارهامون رو از برنامه هاي دولت بريدن اما يك دفعه 2 ساعت مونده به افطار زنگ مي زنند و مي گن امشب مهمان رييس دولت هستين.

 

شما در مواجهه با اين بي قاعدگي چه مي كنيد ؟

 

گفتيم برادر محمود تدارك ديدن و بد مي شه منتظر بمونن در نتيجه به اتفاق شيخ محمد زمرد ياري ديار مرحوم پاستور شديم و كلي ياد كرديم از ايام آسد محمد آقا !

 

ديدار جالبي بود و نبود . شفافش اين مي شه : جالب بود چون به اندازه 3 روز خنديديم و نبود چون شب شهادت حضرت امير كلي بابت اين خنده ها وجدان درد پيدا كرديم.

 

جملات نقض برادر محمود و تكه كلام هاي جديدا استخراج شده شون همچون "هارت و پورت" – "چي چي بي هتل" (منظورشون لابي هتل بود) – "احمدي نژاد وي لاو يو" (كه توسط دانشجويان دختر و پسر اندونزيايي خطاب به ايشون ذكر شده بود) – "چرت و پرت" و ... چيزي به نام گفتمان رييس دولت رو تشكيل ميدادن.

 

اما خنده دار ترين اتفاق زماني افتاد كه از اين جمع 50 – 60 نفري ناگهان 5-6 نفر دچار عارضه جوزدگي شدند در مقابل سخنان آق محمود  

تكبير فرستادن .

پيرمرد تپل مپل و بلند صدايي هم كه كنار ما نشسته بود و مجموعا 2 رديف با رييس دولت فاصله داشت : داد زد ا... اكبر – ا.. اكبر – مرگ بر آمريكا – مرگ بر شوروي !

 

بعد خودش زد زير خنده و گفت : آقا ما چند وقته نمي دونيم بايد به كي مرده باد بگيم به كي زنده باد .

 

اين يكي اينقدر پرت شعار داده بود كه برادر محمود هم خودشون ترجيح دادن ريسه برن – شب قدري !

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 12 بعد از ظهر |

وقتی تمام راهها برای کسب خبر از یک رویداد بسته باشه

وقتی با پلیس هماهنگ می شی اما اطلاعات جلوی خبرنگارتو می گیره

وقتی اطلاعات راه می ده اما لبس شخصی ها مانع اند

وقتی لباس شخصی ها نرم می شن اما متحصنین اعتماد نمی کنند

دیگه چاره ای نیست . باید کار میدانی رو خودت بدست بگیری

این می شه هیجانی جدید در کار خبر که تو این هفته به خوبی لمسش کردیم.

گفت و گو با بروجردی - رهبر متحصنین خیابان اوستا - در بیت خودش . در حالی که از دو طرف تهدید می شدیم و البته راه سختی رو هم پشت سر گذاشته بودیم جالب بود و موثر. هرچند از این گفت و گوی مفصل فقط ۳ پاراگرافش قابل انتشار بود.

یک نفر از بی بی سی پرسید : جدای از پاسخ رسمی . بروجردی رو چطور دیدی ؟ و ما گفتیم : آروم - تا حدی فکری و البته مملو از منیت.

که این منیت گاه آدم ها رو تا کجا می بره . ۱۰۰۰ نفر که عمدتا زن و بچه هستن رو قربانی کنی و عین خیالت هم نباشه.

راستی فیلم "فهرست شیندلر" رو اگر ندیدید حتما ببینید. روایتی از هولوکاست توسط اسپیلبرگ.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت 2 بعد از ظهر |

... و به همين دليل است كه اين شغل شريف هميشه مورد توجه انسان هاي شريف بوده و مسوولان شريف با دقت نظري شريفانه به آن نگريسته اند . آنوقت تمامي همكاران خود به نوبه خود «عضو شريف» براي جامعه به شمار مي آيند و ...

 

روزنامه نگاري آن هم از نوع آن لاين اين ويژگي را دارد كه هر روزش خود داستان ديگري است و هر لحظه اش پر از هيجان

 

ظهر – نيمه ماه رمضان – نشسته اي خبر اديت مي كني كه خبرت مي دهند در ميانه شهر محشري است و چاقو و قمه به ديدار باتوم و دستبند شتاقته اند .

و باز شور و حركتي به راه مي افتد و وظيفه ات اين مي شود كه نسبت رسانه ات با اين رويداد را بتواني خوب تعيين كني و اطلاع رساني نمايي.

عكاس چگونه رويداد را ثبت كند، گزارشگر چگونه روايت كند ، مصاحبه ها و سوالاتش چگونه باشند ، منافع ملي چگونه لحاظ شود ، حق را به چه كسي بايد داد، اس ام اس ها چگونه ارسال شوند و ...

اين به اعتقاد من بزرگترين مسووليت مدير خبر است

 

اين كه بتواني سريع و صحيح با يك رويداد تعيين نسبت كني.

 

مهمترين داستان امروز ما اين بود كه در پي آمده . محصول زحمات مرضيه سعيدي و امير تبريزي و البته حاج محمد زمرديان.

 

 

 

 

بدنبال اجتماع تعدادي از طرفداران يك روحاني در حوالي پارك اوستاي تهران دقايقي پيش نيروي انتظامي با استقرار در محل خواهان متفرق شدن تجمع كنندگان شد.

 

 

 

 

 

ه گزارش خبرنگار ايرانيوز اين روحاني كه آيت الله بروجردي نام دارد مدتي است كه با ادعاي طرفداري از دين سنتي (دين منهاي سياست )عده اي را حول خود جمع كرده و اقدام به برگزاري مراسم هاي مختلف مي كند.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه پانزدهم مهر 1385 و ساعت 8 بعد از ظهر |
چهارشنبه شب و در هياهوي يك مراسم افطاري رسمي يكي از دوستان تازه از فرنگ برگشته مي گفت :  پس از سالها تردد در كشورهاي مختلف تا به الان نگاه مردم دنيا به ايراني جماعت رو اينقدر نازل و بدبينانه نديده بودم!

ما هم سر تكون داديم و ياد وقايعي كه تو جام جهاني برامون افتاد - افتاديم.

مثلا به اينكه تو اون سفر براي اولين بار  - در ميان  ۱۸ سفر خارجي - مجبور شدم لباسي نپوشم كه پرچم ايران روش حك شده باشه!

تو مباحثه در خصوص جايگاه ايران از سر اقتدار صحبت نكنم و اگر گفتند ايران كجاست رگ گردنم نزنه بيرون.

راستي يك خبر هم امروز روي خروجي خبرگزاري هاي دنيا اومده بود كه گزارشش رو تو ايرانيوز به اين شرح كار كرديم. با تاكيد ويژه بر كلمه ادعا . براي حفظ حداقل شخصيت مون

پليس فرودگاه بلژيك يك شهروند ايراني را به جرم حمل بمب به داخل هواپيما دستگير كرد.
به گزارش ايرانيوز به نقل از تي جي كام، روز گذشته پليس بلژيك بر اساس يك گزارش مخفي ؛ مدعي شد شهروندي ايراني را در حالي كه بمبي مايع حمل مي‌كرد،دستگير كند.

بنابر ادعاي پليس فرودگاه كارلويي اين فرد ايراني كه هنوز نام و مشخصاتش فاش نشده، قصد داشته به شيوه خلبانان ژاپني معروف به كاميكازه خود و هواپيما را منفجر كند.

اين مرد ايراني در حالي كه قصد داشت از درب عقب هواپيما به داخل برود، با پليس بلژيك مواجه شد و خود را تسليم كرد.

پليس بلژيك اعلام كرد: نوع بمب از مدل مايع بوده وقدرت تخريب زيادي هم دارد.

 

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 12 بعد از ظهر |
این ابوالفضل خان فاتح هم برای خودش داستانی است و روایتی

هرچند وقت یکبار که چیزی می گوید و پیامی می فرستد خود به خود انگار شهروندان شهر رسانه را کنار هم جمع کرده و هیجان می دهد. سلامت باشد . هم خودش و هم خانواده اش.

حیف ام آمد آخرین یادداشت اش را اینجا هم نیاورم.

 

دكترابوالفضل فاتح - مديرعامل سابق و عضو هيات مديره خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) - در نامه‌اي به سيدجلال فياضي - مديرعامل جديد خبرگزاري جمهوري اسلامي (ايرنا) -، به تشريح ديدگاه‌هاي خود درباره چگونگي ارتقاي نظام رسانه‌يي كشور پرداخت.

به گزارش ايرانيوز ، در اين نامه پس از تبريك به فياضي و آرزوي توفيق براي او در انجام مسووليتش آمده است: «در اين مقطع که نقطه آغاز فعاليت شما است صرف نظر از گرايش سياسي، به عنوان عضوي کوچک از مجموعه رسانه‌اي ايران عزيز چند نکته که از جمله دل مشغولي‌هاي اينجانب است را با شما به اميد تامل، درميان مي‌گذارم.»

در ادامه اين نامه آمده است: «اگرچه نزديک به يک صد سال بعد از تاسيس نخستين خبرگزاري جهان، اولين خبرگزاري ايران پايه‌گزاري شد،اما خوشبختانه در آسيا به لحاظ تاريخي از جمله کشورهاي پيشتاز صاحب اين رسانه هستيم.

صرف نظر از عقب ماندگي تاريخي اوليه، هفتاد و اندي سال گذشته، فرصتي مغتنم براي برخورداري ايران از رسانه‌اي نافذ، موثر و بين‌المللي بود، اما به دلايل متعدد، بايد بپذيريم که متاسفانه تا نيل به اين مقصود، همچنان راه درازي درپيش است.

درچرايي «جريان شمال به جنوب خبر» که در شرايط فعلي در سيطره خبرگزاري‌هاي غربي چون «رويترز»، « فرانس پرس»، « آسوشيتد پرس»، «يونايتد پرس» و صوتي تصويري‌هايي چون «بي بي سي» و« سي ان ان» است، ديدگاه‌هاي متفاوتي وجود دارد. محققان ارتباطات در تبيين تئوري «جريان خبر»، مولفه‌هايي چون نخبگي و برجستگي يک ملت، منزلت سياسي، اقتصادي و علمي و سهم در اقتصاد و سياست جهاني، سيستم دموکراتيک، نيروي انساني کارآزموده، تکنولوژي روزآمد و زبان را اصلي‌ترين مولفه‌ها برشمرده‌اند. اگرچه يکايک اين مولفه‌ها مي تواند مورد ارزيابي مجدد قرار گيرد و چه بسا که بتوان مولفه‌ها ي موثر ديگري را بررسي، يا متناسب با بوم رسانه، آن را تقييد کرد. اما اگرهمين مولفه‌ها را به عنوان مولفه‌هاي اصلي تئوري جريان خبر به رسميت بشناسيم، واضح است که ايران شايسته در دست داشتن نبض خبر در خاورميانه است. » 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 3 بعد از ظهر |

ما كلا يك چند باري به اصول بنيادگراييمون سري زديم حالا يا از روي جبر يا از روي جو يا از روي عقل.

اين بماند.

اما دو دفعه كه اين سر زدن ها مربوط مي شد به بدبخت هاي اسراييلي كه سر راهمون سبز شده بودن؛ هركدوم روايتي داشت و حال و هوايي متفاوت.

 

دفعه اول تو فرودگاه كمال آتاتورك استانبول بود كه جشممون افتاد به دوتا از علماي يهودي(كه انشالله صهيونست بودن . چون اگه جز اين باشه يحتمل سر پل صراط مي بندنم به دمب گوساله صامري) . خلاصه خون به جوش اومد و اومديم بريم تو باب مناظره و بعدش مباحثه و آخرش مفاحشه كه يكي از علماي همراه خفتمونو گرفت و تو همون فرودگاه با فضاي كاملا  معنويش رفت بالاي منبر و اصطلاحا سخن آغاز نمود در باب تقيه و فوايدش !

 

البته اين عالم بزرگوار در ادامه سفر تا بارسلون اسپانيا تو هواپيما درس و بحث رو ادامه دادن اما تو مدت اقامت 17 روزه در سرزمين زيتون و (...) ضمن پوشيدن شلوارك و مراجعت مكرر به فروشگاههاي هيجان برانگيز ! بارسلون تقيه عملي رو هم به ما شيرفهم فرمودن.

 

دفعه دوم اما دو سال بعدش بود و اين بار علما كه چراغ راه اند همراه ما نبودن.

يكي خل تر از خودمون در ركاب بود و هنگامه چرخه چيز به تعبير برادران افغان  در ورزشگاه اصلي المپيك آتن چشممون به جمال دو تا از دوستان روشن شد.

از مقابل لب تابشون رد مي شديم كه ديدن رسم الخط عبري خلاصه خون رو به جوش آورد و ياد جوسازي هاشون عليه آرش ميراسماعيلي افتاديم و يا علي ...

خداييش بچه هاي خوبي بودن اما دست يكيشون خيلي سفت بود( اون هم تعبري مشابه در مورد ما داشت).

 به هرحال بعد از كلي گفت و شنود روشنفكرانه و دخالت ساير خبرنگاران كه بچه ها اين كارا بده و بايد با هم دوست باشيد و اين حرفا ما به اين نتيجه رسيديم كه نبود علما در جوارمون چه تبعاتي در پي خواهد داشت.

 

اين دو داستان ادامه يافت تا يكي – دو ماه پيش كه با هيجان پوشش اخبار جنگ رفتيم لبنان.

از روز اول گروه خبرنگاران ايراني حاضر در بيروت مصر بودن كه الا و بلا ما اردوگاه فلسطيني ها نمي آيم.

دليل اصرار هم بلايي بود كه يكي از برادران فلسطيني سر نيوشا توكليان و شوهر محترم اهل هلندشون آورده بودن(حاج آقا توماس )

داستان از اين قرار بود كه اين بادر مبارز كه به جاي مبارزه تشريف آورده بودن به اردوگاه خوش آب و هواي صبرا و شتيلا در بيرون يه تيكه سيم بسته بودن به گردن بچه گربه و ضمن ملاحظه چشم هاي گرد شده حاح توماس و اشك هاي مظلومانه خواهر نيوشا ؛ سعي مي كردن بچه گربه بدبخت رو گوشه لپشون هم جا بدن و حظ بيشتري ببرن . 10 -12 تا از مبارزين ديگه هم دور ايستاده بودن و اين فرد از جان گذشته رو با تشويق هاي خودشون حمايت مي كردن !

 

خلاصه ما هم اين بار بنيادگراييمون از ناسيوناليستمون زد بيرون و گفتيم عمرا نمي آيم اونجا .

آواره اند كه باشند . فلسطيني اند كه باشند . اين چه چيز اضافه اي بوده كه خوردن ؟

 

خلاصه نرفتيم.

 

البته صادق و يلدا معيريان كه رفتن بعد از بازگشت قيافه هاي جالبي پيدا كرده بودن كه ازش مي گذريم.

 

اما داستان يادآوري اين خاطرات چي بود ؟ برميگرده به اين عكس و اين حركت انقلابي .

 

 

بنده خدا دختره كه چشمش افتاده به اين قهرمان رعناي ايراني بيرقو كشيده پايين و بي خيال حس ناسيوناليستيش شده.

 

احتمالا علما هم اون پايين داد مي زدن :

پسر بابا يالا – بيرق و ببر بالا ( 3 بار )

 

تو ذهنشون هم مي گفتن خوب به قاعده مذاكرات هسته اي هر چي ما ببريم بالاتر طرف مي كشه پايين تر ديگه !

 

پس دوباره داد مي زدن :

پسر بابا يالا تر  – بيرق و ببر بالا تر ( 3 بار )

 

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه نهم مهر 1385 و ساعت 2 بعد از ظهر |
شب گذشته مطلبی می خواندم در تضادی دیگر با سخنان آقای احمدی نژاد در ایام تبلیغات انتخاباتی شان.

و وعده های انتخاباتی به دلیل نوع فعالیت مان در آن ایام چه خوب بر ذهن مان نقش بسته.

 رسانه خبری انتخابات ریاست جمهوری - انتخاب ۹ -  را راهبری می کردیم و به ناچار باید همه چیز را خوب می شنیدیم .

حضرت آقا گفته بودند : نتایج تمهیدات اقتصادی دولت من یقینا پس از یکسال عیان خواهند بود و اساسا این حرف که یکساله نمی توان اوضاع معیشت مردم را تصحیح نمود حرفی عبث است .

اما مطلبی که گفتم در تناقضی خنده دار با سخنان ایشان در روزهای سکه بودن بازار وعده بود .

حالا گفته اند : مگر می شود یکساله اوضاع را درست کرد ؟ مگر می شود آقا جان ؟

و ما این یکی را هم گذاشتیم به حساب آن قبلی ها . به حساب آوردن پول نفت  بر سر سفره مردم و مبارزه با  فامیل سالاری و امتیاز ندادن به جریانات سیاسی و عدالت و ...

چندی پیش یادداشتی داشتم با عنوان« دولت نان» .

 

                 

 

بی مناسبت نیست با گرانی های بی سابقه ایام رمضان . خصوصا حالا که مدت هاست حوصله نوشتن هم از مجموع حال و حوصله هایم کسر شده .

این بود :

... و حالا ديگر دولت خبرساز نهم يكساله است تا آنان كه هنوز اتفاقات 27 خرداد 84 را باور نكرده‌اند، به خود آيند و حس كنند كه به واقع اين اتفاق عميق در بطن جامعه ايراني روي داده است؛ قبول كنند كه ايران، امروز تغييرها كرده و مردم – نه خواص – راهي را برگزيده‌اند كه هيچ سياستمدار و كارشناس و تحليلگري متصوراش نبود، كه تفهيم شوند؛ دولتي غريب نام بر سر كار است . دولت «نان» بر سر كار است.
دولت نان؛ نامي كه شايد اندكي از تئوري‌هاي مصطلح سياسي به دور باشد اما هر چه در اين روزها به آنچه دولت منتخب دكتر احمدي‌نژاد پديد آورده، انديشه مي‌كنيم، بيشتر به واقعيت وجودي‌اش ايمان مي‌آوريم. دولت، دولت نان است و مردم در انتهايي‌ترين بخش تحليل‌هاي ساده و صادق‌شان به اين نام مي‌فهمند‌اش. چه؛ دغدغه معيشت و نام شب چنان بر برخي طبقات و گروه‌هاي جامعه فشار آورده كه سياست و فرهنگ و هنر و ... را معلق كرده اند؛ طبقات و گروه‌هايي كه اتفاقاً بسيار هم گسترده‌اند و فراگير.
و چنان است كه هنگام بازديد يكي از كانديداهاي اصلاح‌طلب از ستاد تبليغاتي‌اش در قرچك ورامين، آن چيت‌ساز، ابزار به دست بيرون آمد و در رويارويي اتفاقي؛ آقاي كانديدا را به تفكري عميق فرو برد؛ چيت‌ساز وراميني كه سر در گوش اين رجل سياسي گفته بود: «حزب و تشكيلات شما چند نفرند؟ گنده‌هاي هوادارت را بشماري چند رأي برايتان به صندوق مي‌اندازند؟ 100 تا، 500 تا، 1000 تا؟ من چيت‌ساز، من كارگر با خانواده و فاميل و اقوام و عهد و عيالشان، در همين گوشه قرچك 2000 رأي داريم كه تازه اگر به شهرستان زادگاهمان هم ندا بدهيم به 10 هزار نفر مي‌رسد؛ منتها نمي‌دانم چرا حرفهايتان را نمي‌فهمم؟ مي‌داني صداي شكم بچه‌هايم آنقدر بلند است كه صدايت را نمي‌شنوم. من اين چند هزار رأي را به صدايي مي‌دهم كه بلندي‌اش، آن صداي عذاب‌آور را از يادم ببرد، صداي دردناك بچه‌ها، بچه‌هاي گرسنه!»
و اين نه تنها داستان قرچك و ورامين كه واقعيت انتخابات در سراسر كشور، ‌در يكايك روستاها و شهرستان‌ها و شهرهاي كوچك و بزرگ بود، شكم كه جا و مكان نمي‌شناسد، همه جا مي‌تواند گرسنه باشد و همه جا سير؛ كه البته امروز ورق به سوي ضعيفان و آسيب‌پذيران و خلاصه گرسنه‌هايش چرخيده.
و دولت نهم با اين صداي بلند به ميدان آمد، «عدالت» شعار بزرگي بود كه تمام وعده‌هاي انتخاباتي و برنامه‌هاي كلاسيك ارايه شده توسط ديگران را كناري زد تا اين جامعه دلزده از اشعار دهان پر كن و شكم سيرنكن اتفاقي را رقم بزنند كه گفتيم هنوز هم برخي باورش نكرده‌اند.
و حالا دولت مي‌خواهد در ربع عمر كاري‌اش بيلان كار بدهد به آنان كه هنوز آن صداي عذاب‌آور ودردناك در گوش‌شان است، آنان كه دغدغه معيشت دارند، روزگار به سختي مي‌گذرانند و خلاصه غم دارند،‌غم نان.
و اينها كه چنين از نگراني‌ها و دغدغه‌هايشان سخن مي‌گوييم، البته حافظه‌اي قوي دارند و وعده‌ها فراموششان نمي‌شود، آنها خوب به خاطر دارند سخنان رئيس دولت نهم در مراسم تحليف رياست جمهوري را، آنجا كه احمدي‌نژاد در جمع نمايندگان مردم مي‌گفت: مردم عزيز ما امروز مشكلات و دغدغه هاى متعددى دارند. در زندگى خصوصى دغدغه اشتغال، معيشت و عدم تناسب درآمد با هزينه هاى حداقلى جزو دغدغه هاى اصلى است. خيل جوانان برومند و تحصيل كرده و آماده به كار كه فرصتى براى اشتغال و بروز استعدادها نمى يابند، مهم ترين دغدغه خانواده هاست (1)
يا آن هنگام كه در تلاش براي كسب رأي اعتماد نمايندگان ملت تصريح كرده بود: امروز دغدغه معيشت، ميزان درآمد و دغدغه اشتغال از مهمترين مشكلات مردم است. كمتر خانواده اى است كه جوان نداشته باشد. بسيارى از جوانان فارغ التحصيل شده و بيكارند و بسيارى نيز به تحصيل مشغول اند، اما نگرانى از عدم اشتغال مناسب انگيزه هاى تحصيلى آنان را كاهش مى دهد. مشكل بيكارى و عدم تأمين معيشت به كاهش ميزان ازدواج منجر مى شود كه خود پيامدهاى اجتماعى و فرهنگى به دنبال دارد. سلسله اى از نابسامانيهاى امروز جامعه به عدم تأمين معيشت و عدم اشتغال برمى گردد. لذا مهم ترين خدمت دولت بايد رفع مشكل معيشت و ايجاد اشتغال باشد. (2)
و حالا عجيب است كه در سالروز اين اعتماد عمومي؛ ناگهان تورم به بالاترين سطح ممكن مي‌رسد؛ قيمت كالاهاي عمومي دچار نوسان جدي مي‌شود و سخنگوي دولت از افشاي دلايل اين اتفاق سخن مي‌گويد. آيا تاريخ تكرار مي‌شود؟ وعده‌ها عملي نمي‌شوند؟ توجيه‌گري شيوه صاحبان قدرت مي‌گردد؟
و البته نكته مهم اينجاست كه اين بار دوران ديگري است و دلزدگي اگر بر آن جماعت رأي دهنده، آن خانواده چيت‌ساز، آن پوست بر استخوان چسبيده‌ها مستولي گردد، چرخ جوري ديگر مي‌گردد و داستان روايتي متفاوت مي‌يابد. چه آنها به اميدي روزگار را متحير ساخته‌اند و آرايي برخلاف جريان بر صندوق ريخته‌اند. اين خيل گسترده كه از شعار و توجيه و وعده دلزده بودند، از گذشته رنجيده اند؛ تاب و تحمل توجيه ندارند و از منتخبانشان عدالت و معيشت طلب مي‌كنند، طلبي كه نه از جنس توسعه سياسي است، نه از نوع ايام سازندگي؛ طلبي از جنس عدل و انصاف و عمل كه تحقق يافتن و تحقق نيافتن‌اش به مثابه حيات و ممات خود و خانواده‌شان است.
در اين اثنا شايد بهتر باشد از دولت كه مهر خدمتگزاري بر مصوبات و برنامه‌هايش مي‌زند، بخواهيم كه به جاي افشاگري و توضيح،خبرسازي و ديگرگون نگري همان باشد كه مردم مي‌خواستند؛ "دولت نان".
1: سخنرانى در مراسم تحليف رياست جمهورى - 15/5/1384
2: سخنرانى در مجلس شوراى اسلامى پيش از بررسى رأى اعتماد به وزيران پيشنهادى (بخش اول) - 30/5/1384

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 11 قبل از ظهر |

 

امروز که به قاعده فعالیت بسیاری رسانه ها می بایست روز تعطیلی ایرانیوز باشد به رسم هفته پیش و تمام هفته های قبل اش میزگرد خبری داشتیم و این بار جنس کار سیاسی بود.

آقای مرعشی آمدند و البته که نخستین شوخی نشست برای غلبه بر فضای سخت ابتدایی ؛ داستان قهوه خانه شان شد و مسوولیت هریک از آقایان.

این هم فعلا از سرگرمی های بخشی از شکست خوردگان انتخابات است که بنشینند و طنز بگویند.

خاطرم هست که فقط مهندس مهرعلیزاده حاضر نشده بود سمتی در این قهوه خانه معروف بپذیرد . در نشستی با چند تا از ایرانیوزی ها گفت : هنوز کارم به آنجا نکشیده . دعا کنید یک موقع همه مجبور نشوند در قهوه خانه مرعشی کار کنند .  او این را بسیار جدی و وزین می گفت !

 

آقای مرعشی می گفت : برای قهوه خانه کافه نادری را در نظر گرفته ام . اما جرات چنین کاری را نداشتم . هر کسی می آمد آنجا چیزی می گفت و آنوقت گریبان من را می گرفتند .

من هم خندیدم و گفتم : آنوقت رکورد شکن می شدید . ما خبر می دادیم : صبح امروز با شکایت دادستان تهران قهوه خانه نادری به اتهام تشویش اذهان عمومی و انتشار مطالب کذب توقیف شد ! و قهوه چی آن هم فعلا با قید وثیقه در استادیوم آزادی چای می دهد !

آقا هم بسیار جدی ریسه رفتند و مصاحبه رنگ خودمانی گرفت .

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در پنجشنبه ششم مهر 1385 و ساعت 12 بعد از ظهر |
همیشه فکر کردن به اساس این موضوع که ورود به مسیر وبلاگ نویسی برای من ضرورت داشته یا خیر هم برایم سخت بود. که فکر می کردم این نوع کار ما - رسانه - اساسا خود وبلاگی بسیار پیچیده و نا پیچیده است برای اهل فهم و اهل نافهمی.

اما وقتی ۴ سال پیش وبلاگی حاوی مجموعه یادداشت های مطبوعاتی ام رو بر روی اینترنت دیدم که بلاگر محترم حتی به نمایندگی پاسخ به سوالات هم می دادند  جبر زمانه راه اندازی کتابت رو تحمیل کرد و دوستی مسوولیت به روز رسانی رو به عهده گرفت. که آن هم عاقبت به خیر نشد و این سومی شاید فقط برای آن که باشد راه افتاد . 

محصول پیشنهاد برادرانه ای بود. 

پس به قرینه پیشنهاد دهنده اش معلوم نیست چقدر جدی خواهد بود و چقدر شوخی .

فعلا در همین حد.

گاهی.

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 3 بعد از ظهر |