تبليغاتX
کتابت

 

                                       

حكايت غريبي‌ است، حكايت «نام‌آوران» و «بدنام‌ها» در اين سرزمين كهن. كه روزگار گاه يكي را كه نبايد، مي‌دهد« صدناز و نعمت» و آن يكي را كه بايد، مي‌دهد«‌قرص جويي، آغشته با خون»؛ در اين سرزمين كهن!

داستان مشهوري‌ است؛ داستان آن كودكان كه بر سر تقسيم گردو، روي به نصرالدين دانا آورده و گفتند: ملا، تو بيا ميان ما قضاوت كن. مي‌گويند 3نفر بودند و به قدر انگشتان 2دست گردو. ملا گفت مي‌خواهيد به حكم انسان‌ها قضاوت كنم يا به سبك طبيعت و آفرينش. كودكان پاسخ دادند: خوب حتما به شيوه آسماني بهتر است، چه ما همه مي‌دانيم حكمت اين جهان بسيار عميق‌تر از حكم و حكومت انسان‌هاست. ملا چون اين سخن شنيد اولي را 5گردو داد، به دومي يك دانه و سومي را هم از اين تقسيم نصيبي به‌جز دوكشيده آبدار و يك پس‌گردني محكم نبود! پرسيدند آخر اين چه وضع تقسيم بود، ملا؟ تو كه گفتي زميني حكم نخواهي كرد؟ ملا پاسخ‌ داد؛ مگر در قاموس طبيعت جز اين است؟«مگر جز اين است كه يكي را مي‌دهد صدناز و نعمت و ديگري را قرص جويي آغشته با خون»؟ اين سخن، آ‌نجا درس شد. درسي كه تا به امروز آدم‌ها بايد پايش بنشينند و حكمت‌اش را بياموزند.

***

حكايت پهلوان شعبان هم از اين دست حكايت‌هاي غريب است كه گفتيم. هم او كه وقتي كوچه‌به‌كوچه و شهربه‌شهر مي‌گشت، آدم‌هارا جز شرح زورمندي و يگانگي‌اش سخني نبود. كه همه نيك مي‌دانستند نه چنين كه از ظاهرش برمي‌آيد، حتي سري هم ميان رجال زمان دارد و بر احوال مملكت موثر است. عوام‌الناس هم كه هيچ‌گاه كم نبوده و نخواهند بود؛ چون روزنامه‌ها مي‌نوشتند كه در امجديه هنرنمايي مي‌كند و ميل‌هاي معروف بالاي سر مي‌برد، گروه‌گروه راه مي‌افتادند تا برايش كف بزنند و حضي هم ببرند.

آن‌ها كه ديده‌اند، مي‌گويند ميل‌هاي شعبان را هيچ‌ نمونه ديگر نبود. هر كدام به قاعده اندام نوجواني پرگوشت و عضله! اول به سختي بلندشان مي‌كرد، آن‌گاه با مشقت مقابل سينه مي‌برد و به صداي ضرب و زنگ مرشد بر سر مي‌گرفت تا هزاران نفر آدم نيم‌خيز شده را ناگهان به هوا بلند كند و غريو شادي امجديه را تا حد انفجار پر احساس سازد. شعبان، همان است كه چند سال بعد، مردم؛ همه‌شان« بي‌مخ» لقب‌اش دادند تا جبران مافات آن روزهايي را كرده باشند كه بزرگ مي‌پنداشتندش و گرامي!

هم او كه مي‌گويند يكي از نوچه‌ها، يك‌بار از سر ناداني و شايد هم دانايي؛ ميل‌هاي معروفش را با يك دست و دوانگشت، ميانه برنامه از زمين برداشت تا به جايش زنجير دست«پهلوان شعبان»! بدهد. نتيجه هم مشخص بود. همه دانستند كه اين ميل‌ها توخالي‌اند و آن قيافه‌ها كه «بي‌مخ» به هنگام بلندكردن‌شان نشان مي‌دهد جز نمايش نيست!

                                           

***

حكايت« نام‌آوردن» و «بي‌نام‌ها» در اين سرزمين كهن، اما غريب‌تر از آن است كه گفتيم. چنان كه همين «بي‌مخ» تا بيست‌وچند سال پس از فرارش، در نعمت و ناز روزگار گذراند و آن‌طور كه در مصاحبه واپسين‌اش آورده تنها غم‌اش دوري از وطن بود. غمي كه معلوم نيست واقعا برايش دل‌آزار هم بود يا نه. كه اگر دلي وجود داشت، پس آن همه عربده‌كشي و چوب‌زني و قمه‌چرخاني را چگونه مي‌توان توجيه كرد؟!

خلاصه يكي آن‌چنان در ناز و نعمت مرد و يكي هم شد «فلاني»‌ كه چون پس از عمري مردم‌داري و انسان‌دوستي، چند سال قبل تكه‌اي از وجود فرزندش، دخترش، دچار بلا گشت، تكه‌اي به اندازه يك مشت بسته دست، آواره كوي و برزن بود تا سرمايه‌اي به كف آرد و پدر بچه‌مرده نشود! حالا چند سالي ‌هست كه در غربت كارگري مي‌كند، گوشت كبابي مقابل مشتري‌ها مي‌گذارد تا دخترش زنده بماند! پهلوان ما، هم او كه نه اهل مردم‌آزاري بود و نه بازيگر؛‌ دارد حمالي مي‌كند نيمه ديگر روز. حمالي«ديگران» را! جالب اين‌جاست كه او هم، 4،3 سال پيش كه به اتفاقي يكي از اهالي رسانه يافته بودش، گفته بود ديگر تنها غم‌ام دوري از وطن است و اگر نه همين كه به مدد دستگاه و طبيب چيره‌دست، دخترم زنده مانده، بزرگ‌ترين آرزويم برآورده شده. گفته بود: دلم تنگ شده و همه هم باور كردند، كه اگر دلي وجود نداشت پس آن همه تواضع و محبت و سلامت نفس را كجا مي‌شد كنار هم جمع كرد؟ راستي مديون كرده بود اگر روزي نام و نشان‌اش را براي مردم يادآور شويم و داستانش را كامل افشا كنيم؛ كه نكرديم.

***

چنين است كه مي‌گوييم داستان«نام‌آوران» و «بدنام‌ها» در اين سرزمين غريب است و عجيب! انگار در تقدير آن‌ها كه دل در گرو مردم دارند، جز بلا و رنج نوشته نشده و به عكس آنان كه از قلب و روح مردم سهمي نبرده‌اند را هيچ‌گاه بنا نيست كه در معرض امتحان و سنجش ببينيم! ياللعجب از اين دست طرار و پيچيده روزگار كه باز يادآورمان مي‌كند آن‌كه مقرب‌تر است را جز«جام‌بلا» دستاوردي نيست از اين رقابت نابرابر!

*مندرج در تماشاگر(مجله ورزشی همشهری ) ۱۱ آذر ۸۸

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 و ساعت 2 بعد از ظهر |

 

                                                     

«ساده‌دلي و صداقت» هم از جمله آن وجوه مثبت اخلاقي‌ است كه چون از حد گذشت، اسباب دردسر شده و به مشکل بدل مي‌شوند. داستان برزگر خراساني و آن‌چه كه اين صراحت و صداقت بر سرش آورد را چنين است كه سال‌هاست مردمان آن ديار روايت كرده و بدين‌سان راه به هم نشان مي‌دهند.

مي‌گويند برزگر ساده‌دل مشغول شخم‌زدن باغچه و بازكردن راه‌ آب بود كه چشم‌اش به سوار تنومند افتاد. سواري كه ظاهرش خوب نشان مي‌داد اهل صواب نيست و آن‌چه گردآورده حاصل شمشير ناپاك اوست، پس او را كه در حال گذر بود‌، صدا زد و گفت: «‌بيل مُو رِه نسّوني‌ها!»‌(بيل منو از من نگير). سوار باتعجب و تندي پرسيد‌: آخر بيل تو را مي‌خواهم چه كنم؟ مرد حسابي اصلا‌ً مرا با تو چه كار است؟! برزگر پاسخ داد: خوب اگر اين بيل مرا كه تمام سرمايه‌ام هست به آهنگر بدهي، حتما اسب‌ات را نعل خواهد كرد، اما تو بيا و «اي بيل مُو رِه نسّون»! سوار هم كه ديد اين برزگر گويا جز ساده‌دلي چيزي از دنيا بهره نبرده، پياده شد، كتك مفصلي به او زد و سر آخر بيلش را هم گرفت تا همه بدانند كه هرچند جز راست نبايد گفت‌، اما هر راست هم نشايد گفت.

***

داستان‌هاي شهرمان را هم اين روزها انگار جز به آن‌چه خوانديد‌، نبايد تحليل كرد. وقتي سخن از يكصدوبيست‌هزار متر‌مربع مسير جديد شهري در نتيجه احداث تونل‌توحيد به ميان مي‌آيد، وقتي مي‌گويند اين راه نو، ترافيك تهران را فلان‌درصد، آلودگي‌هاي زيست‌محيطي را بهمان‌درصد و مشكلات ناشي از آلودگي صوتي را آن‌قدر‌، كاهش مي‌دهد، گمان مي‌كنيد نتيجه چه مي‌شود؟

وقتي مي‌گويند در طول 18سال قبل، هر سال نهايتا‌ً 4كيلومتر و در طول 4سال گذشته، ميانگين سالي 10كيلومتر بر طول شبكه متروي پايتخت افزوده شده، ايستگاه‌ها دوبرابر شده‌اند، حجم جابه‌جايي مسافران به عدد 3ميليارد نزديك شده، يا آن‌قدر بسترسازي شده كه سال آينده به‌ يك‌باره 25كيلومتر ديگر به‌طول خطوط متروي شهر افزوده شود، حاصل چه خواهدشد؟

يكي، سيلي به صورت بزرگ‌ترين پروژه تاريخ مديريت شهري مي‌زند و ديگري قانون مترو و كاركرد مترو و علم مترو، در يك‌كلام خود مترو را زير سوال مي‌برد. تنها مانده كه بابت اين‌ها يك فصل‌كتك مفصل هم بخورند تا باورشان شود كه هر راست نشايد گفت!

تنها می ماند یک توصیه به دوستان که :

بر پله نردبان همت نِه پاي

از اوج فلك، ترنج دولت برگير

 

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 7 بعد از ظهر |

توضیح: بالاخره همشهری ورزشی(تماشاگر) منتشر شد. این بالاخره رو اونایی درک می کنن البته که یکسال کنار ما به مقام عروس شدگی نایل شده باشن. این اولین یادداشت منتشر شده در رسانه جدیده.

 

                                               

 

مي‌گويند، چون مردمان-زن و مرد، پير و كودك- پهلوان غريبه را به چشم مي‌ديدند تنها حسرتي بود در دل‌هايشان از آن بازوان ستبر و همت عالي. گويي بند‌بند وجود پهلوان را استادان فن‌ تراش داده بودند تا به همه عيان شود، پهلواني و زورمندي را جز به اين اندام برازنده نيست.

اما در ذهن بياوريد كه ناگهان ميانه ميدان، كنار اين پهلوان به ظاهر بي‌رقيب، حلاج و كمان معروفش عيان شوند. صداي هلهله و خنده از خاص و عام به پا ‌خاسته و همه مي‌فهميدند آن‌كه تا لحظه‌اي قبل حسرت و افسوسش را مي‌خوردند، پهلواني‌ست پنبه‌اي! كه يعني هر آن‌چه در اندام و ظاهرش مي‌بينند تنها به قوه تردستي بازيسازان فراهم آمده و پوشالي است. حالا پنبه‌زن آمده بود تا پنبه اين پهلوان پنبه را بزند، با صداي دست و غريو شادي مردم، به ضربتي يك‌به‌يك پنبه از زير لباس‌هاي پهلوان پوشالي به زمين مي‌ريخت تا واقعيت‌ ماجرا افشا شود. اندكي بعد پهلوان پنبه مي‌رفت، با ظاهري خجلت‌زده و سرخ‌گون تا پهلوانان واقعي از راه برسند.

***

اصلا ايرانيان را گاهي به رسوم‌شان و معاني پنهان در بطن آن رسوم مي‌شناسند. چنين است كه اگر اهل جست‌وجو و كنجكاوي باشيد، تاريخ را مي‌يابيد پر از روايت‌هاي «ديگران» از سنن ايراني. پر از حكايت‌ها از گردهمايي‌هايي كه بسيار حكمت در دل داشتند و بسيار موثر بودند بر مردمان. ازجمله رسومي كه مي‌گوييم، يكي هم همان بود كه آورديم. هنوز شگرف است و انديشه‌ساز.

انگار بزرگ‌ترين آموزه روزگار را گردآورده باشند در تكه‌اي قند تا بر دهان گذاشته و فرايش بگيريد! كه چرخ روزگار مي‌گردد و مي‌گردد و از آن‌ها كه هستند، اما نيستند؛ آنان كه چنان مي‌نمايند، اما چنين‌اند، گمان مي‌بري بزرگ‌اند، اما كوچك‌اند، نقاب برمي‌دارد؛ پنبه‌شان را مي‌زند و صاف و پوست‌كنده مقابل مردم مي‌نشاندشان.

***

حكايت كه چنين پيوندخورده با ورزش و ورزشي باشد، حتما ميان آن‌ها بيش از همه مصداق دارد. اين قانون حكايت‌هاي پندآموز تاريخ است. پس چه بسيار بايد اهالي اين خانواده را دلالت نمود به ماجراي پهلوان پنبه و آن پنبه‌زن سبك‌دست كه هر لحظه مترصد آغاز كار است و ميليون‌ها چشم كه بر صحنه مي‌نگرند؛ به صحنه المپيك زمستاني ونكوور، به بازي‌هاي آسيايي گوانگجو و به المپيك 2012 لندن.

چشم‌دوخته‌اند به فوتبال آسيب‌ديده‌مان تا جام ملت‌هاي آسيا، حال‌ و احوال كشتي را خوب مي‌نگرند و وزنه‌برداران را به چشم دنبال مي‌كنند،... چنين است كه بايد همه را اشارت داد به آن درس بزرگ كه مبادا تا چشم‌شان به رسانه‌اي افتاد، دهان گشوده و پهلواني بسازند كه بازوانش از پنبه است، مبادا از خاطر ببرند كه روز حسابي هم هست در همين‌دنيا كه مقابل چشم مردم بيايند و عرق شرم از پيشاني‌‌شان سرازير گردد. مبادا فراموش كنند كه همين چندماه پيش، به هنگام شكست‌مان در مسير جام‌جهاني و سرشكستگي‌مان در رويداد المپيك خيلي‌ها همان حال را داشتند و مردم همين احوال را.

***

اصلا جز اين نيست كه اهالي اين خانواده به ظاهرسازي و حقيقت‌گريزي راه نمي‌يابند مگر آن‌كه از ايشان خواسته شود؛ علني و در خفا، به گفتار يا به عمل. اصلا مگر مي‌توان مديري را يافت شيداي حقيقت و راستگويي و آن‌وقت زيردستاني كه با اين فضايل اخلاقي بيگانه باشند؟ چنين است كه در ابتداي اين مسير، در نخست سخن‌مان با صاحبان امر، كنار اين همه كه آورديم مي‌گوييم‌شان تا زخاطر نبرند كه: ماهي از سرگنده گردد، ني ز دم...

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |

 

                           

میان آن‌ها که اسیر دنیایند و آنان که دنیا را به زنجیر اسارت درآورده‌اند، تفاوت‌هاست از زمین تا آسمان؛ آن‌چنان عمیق و ژرف که در خیال نیاید. داستان مرگ عطار، عطار بزرگ را به گمانم خوانده‌اید. هم او که چون بی‌شمار انسان که زیستند و روزی هم مردند، می‌توانست به دنیا گره بخورد و روزی هم به جبر روزگار گره گشوده و ضمیمه خاک شود، اما چه خوش‌عاقبت بود که روزی پاسخ درویش ژنده‌پوشی را به تلخی بدهد و روزگارش دیگرگون گردد. می‌گویند عطار نشسته بود در حجره و چون تمام روزها و ماه‌ها و سال‌های قبل در اندیشه معیشت‌اش که مشیّت الهی برایش رقم خورد. درویش نگون‌بختی مقابلش ایستاد و درهمی طلب کرد. عطار روی‌ ترش کرد و سر برگرداند که من از این پول‌ها نمی‌دهم و مالم را جز خودم صاحبی نیست! درویش پرسید: ‌«آخر تو با این تلخ‌رویی چگونه جان خواهی داد»؟! عطار پاسخ داد: «خودت چگونه جان می‌دهی»؟ درویش گفت: «این‌گونه»! آنگاه کشکول زیر سر نهاد و زیر لب فرمود: «انا... و انا‌الیه راجعون» و آنگاه مُرد! مُرد تا عطار زنده شود، مُرد تا دنیا را پیش‌روی عطار بمیراند. مُرد و زنده شد تا عطار زنده بمیرد.

مرده بُدم، زنده شدم، گريه بُدم، خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

***

عطار و انسان‌های شبیه او، اما افسوس که چه انگشت‌شمارند و آن‌ها که گمان می‌برند زنده‌اند و اما مرده، چه بسیار کم. اگر جز این بود چه دنیا جای ارزشمندی می‌شد برای گذران عمر، چه دنیا را می‌ارزید که دوست داشته باشیم به حرمت وجودشان. هوای آدمیت چه روح‌نواز بود. دریغ اما که با این همه درویش و نشانه و اشارت، صبح تا شام می‌گذرد و گره‌ها به این عالم فریبنده آن‌چنان سخت‌تر می‌شود که نه چشم را توانای دیدن است، نه گوش را قدرت شنیدن و نه قلب را مجال لرزیدن. دنیا دارد جولان می‌دهد و هیچکس را هم گویی توان متوقف ‌ساختنش نیست.

***

بزرگی می‌گفت: «کاش می‌شد میان هزاران هزار آدمی که هر لحظه گریبان هم گرفته و اتفاقا سخن از انسانیت و معرفت و معنویت می‌برند، هم گاهی بشود کسانی را یافت که موضوع نزاع‌شان دنیا نباشد». می‌گفت: «داستان بسیار تلخ‌تر از آن است که در خیال بیاورید. نه آن‌که دنیا ما را گرفته باشد، اتفاقا میانه این جولان، خودمان سخت گریبان دنیا را چسبیده‌ایم. بالاتر از آن، چنین عیان و هویدا دل باخته‌ایم و به همان شدت بر طبل فریب و ریا نیز می‌زنیم که دنیا! چه شیرینی دارد و حلاوتی؟! دنیا!؟ وای اگر اسیر و عبیرش باشیم! ما دنیا و آفت‌هایش را از چنگ دیگران گرفته و به صاحبش می‌رسانیم»!

می‌گفت: «چنین است که دیگر باید دل از خودمان بریده و اتفاقا به دنیا ببندیم و ملتمسانه بگوییم‌اش: لااقل تو بایست، دنیا»!

  

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 2 بعد از ظهر |

 

                    

مي‌گويند،‌ بلا و مصيبت آمده تا در خانه مردم! مي‌گويند، حال شهر خوب نيست و اين ره كه مي‌رويم، انتهايش به مصيبت است! مي‌گويند، آذر و دي ماه را بايد سياه‌ماه‌هاي تهران ناميد! مي‌گويند، تعطيلي مدارس و يك عزم ملي براي ايستادن برابر فاجعه، ضروري است و... بعضي‌ها هم همه اين‌ها را مي‌شنوند، سري تكان مي‌دهند و مي‌گويند: عجب روزگاري شده!

***

«حاج‌علي» نام تازه‌اش بود ميان دوست و آشنا، در و همسايه. سفري يك‌ساله به قصد زيارت خانه خدا، خلاصه يكي از بركاتش اين بود كه «كل‌علي» را ديگر همه «حاجي» صدا مي‌كردند و به اين رسم همه پايبند بودند جز يكي كه هر از گاهي ميان جمع«كل‌علي» ‌مي‌خواندش و انگار آب يخ برسر تازه‌حاجي مي‌ريخت.

«حاج‌علي» چون اوضاع بدين منوال ديد، سفره‌اي انداخت مفصل و رنگين تا به تدبيري اين عادت از سر دوست بي‌مبالاتش بياندازد. پس چون بر سر سفره نشستند و رفيق خوردن آغاز كرد، حاج‌علي به خاطره گفتن از سفر پرداخت و هر از گاهي بي‌ربط و با ربط بر عنوان«حاجي» پاي ‌فشرد: «جانم برايت بگويد رفيق كه در مسير حجاز، جايي يكي سرش به كجاوه خورد و دهان باز كرد چنين! همسفران فرياد برآوردند كه حاج‌علي از آن روغن عقرب بياور و چاره‌كن. چون چنين كردم باز ندا برآوردند كه خدا يك، در دنيا و صد، در آخرت تو را بدهد حاج‌علي! يك جاي ديگر در مدينه كه مشغول قرائت و زيارت بودم، يكي بلند ندا برآورد كه سلام‌عليكم يا حاج‌علي! خدا مي‌داند كه گمان بردم شماييد، همان‌جا نايب‌الزياره شدم... سوار كشتي بوديم كه 2نفر نزاع‌شان گرفت و مانده بود خون يكديگر بريزند، جماعت ندا دادند كه حاج‌علي! بيا و واسطه ‌شو، افتادم ميانه دعوا و ماجرا را ختم به خير ساختم، باز همه در گوش هم مي‌گفتند خدا خيرش دهاد حاج علي را، حاجي اين فتنه را خواباند. حاج‌علي....»

 خلاصه گفت ‌و گفت ‌و گفت تا رسيد به خاطرات مقابل در خانه‌شان: «همه اهل محل با قرابه‌هاي گلاب آمدند و صلوات... يك‌صدا مي‌گفتند حاج‌علي زيارت قبول، حجكم‌مقبول حاجي، سعيكم‌ مشكور حاج‌علي... اما چشمت روز بد نبيند رفيق! كه چون پاي به منزل نهادم، مادر بچه‌ها كه چشم در چشمم دوخت ناله برآورد؛ حاج‌علي‌جان... همين را فقط توانست بگويد و از حال رفت.

اين‌جاي ماجرا كه رسيد، ديگر خاموش شد تا تاثير سخن را بر رفيقش ببيند، رفيق كه سفره را روفته، همان‌طور كه دست با فرش‌هاي دستباف حاجي تميز مي‌كرد، سري تكان داد و گفت: «‌عجب سرگذشتي داشتي، كل‌علي»!

***

9سال گذشته از بيستمين قرن، همان زمان كه آدمي گمان مي‌برد، بلا و مصيبتي نيست كه مهار نشده باشد و تازه سخت‌ترينشان چون HIV هم به پشتوانه اين ذهن جست‌وجوگر در سراشيبي افتاده، ناگهان قائله‌اي در گوشه دنيا به نام H1N1 راه افتاده و به چشم برهم‌زدني عالم را زمين‌گير مي‌كند. اين درس روزگار است انگار براي آدمي تا از خاطر نبرد هميشه نمي‌توان سرنوشت را از سر، نوشت. گاهي سرنوشت چنان نوشته مي‌شود، قاطع و سريع كه در خيال هم نمي‌گنجد. منتها قربانيان اين تقدير محتوم را خودمانيم كه انتخاب مي‌كنيم، كم يا زيادش ديگر به تدبير ما معين مي‌شود نه به تقدير مطلق. چنين است كه وقتي هر هفته خبر از مبتلا شدن هزاران هموطن به اين بلاي كشنده را روايت مي‌كني، وقتي تلاش شبانه‌روزي و گسترده در بسياري از نقاط دنيا براي مواجهه با اين شرايط را حكايت مي‌كني، وقتي مي‌بيني كه اين‌جا گاه، هنوز اندرخم اختلاف فلان سازمان و بهمان وزارتخانه براي متولي شدن و نشدنيم، ياد آن رفيق‌مان مي‌افتيم كه بعد از تمام ذكر مصيبت‌ها، پرت از ماجراي سري تكان داده و مي‌گويد: عجب سرگذشتي داشتي كل‌علي!

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 11 قبل از ظهر |

        

                                         

مي‌گويند روزي حضرت مولانا –كه به يقين كسي را نمي‌توان يافت، مشكوك در كمال و حكمتش- اطرافيان را ندا داد كه آن «قلف» را بياوريد! و ادامه كه فلاني ظاهرا به فلان عارضه «مفتلا» شده است! از اطرافيان يك نفر ايشان را ندا داد كه اي بزرگوار تا آن‌جا كه ما مي‌دانيم «قفل» صحيح است، نه «قلف»! فلاني را هم بايد گفت كه به عارضه‌اي «مبتلا» گشته نه«مفتلا»! مولانا پاسخ فرمورد: «همين‌طور است كه مي‌گويي، منتها چنين سخن مي‌گويم چون عزيزي-از مردم عادي- حضور داشت كه يك‌بار در جمعي «قلف» و «مفتلا» به زبان آورده بود. چنين سخن، به احترام مردمان است كه به گمانم اغلب اسماء و لغات حق آن‌ها بوده از ابتداي خلقت و حق‌شان هم باقي است».

اين، نوع احترام و ارادت مولاناست؛ صاحب سخن و انديشه و حكمت به مردمان. مولانا كه آن‌چه مولانايش ساخت يكي هم همين توانمندي‌ها و توفق بر كلام و بيان بود. او چنين به احترام مردمان، سخن ديگر مي‌گويد و گفتار متفاوت تا يادآور شود، اگر اهل ياد گرفتن باشيم، حرمت مردم و ادب نگاه‌داشتن در برابرشان مهم‌تر از هر آن چيزي است كه اصل بزرگي مي‌دانيم.

در سايه آن لطف تو، آخر گشايم قلف تو

در سرنشسته الف تو، زان طره آويخته

***

چه موجب تلخكامي است، اما آن‌گاه كه ميان روزمرگي‌ها، همين مردم از خاطر بروند و فراموش شود كه اگر امروز جايگاه و پايگاهي- كوچك و بزرگ- فراهم گشته، ثمره اعتماد و انتخاب همين‌هاست.

همين‌ها كه اگر امروز راهي به رويشان بسته بماند، زندگي‌شان از مدار آرامش خارج شود، فقر بر درب خانه‌شان بكوبد يا هر نفس بيماري و مصيبت فروبرند، به يقين جايي بايد پاسخگو بود و روزي حرارت عذاب و تقاص را به جان خريد.

چه سخت است، پذيرفتن اين‌كه با تمام آموزه‌ها و بزرگ‌نكته‌هاي نبشته شده بر صفحات تاريخ، باز پيدا شوند كساني كه به هنگام هر مجادله و معامله‌اي، مردم را ناديده گرفته و گمان برند كه چرخ‌روزگار، چنين خواهد گشت و از آستين عدالت، دستي بيرون نخواهد آمد. چه عجيب است اين گمان كه اگر نفع مردم را معطل بازي‌هاي خود ساختيم، سلامت‌شان را فداي اشتباهات‌مان كرديم، سرمايه‌شان را سرمايه استمرار جايگاهمان نموديم، آبي از آب تكان نخورده و مي‌گذرد به چشم برهم زدني، بي‌هيچ عقوبت!

مي‌گويند: حاكمي بود، عادل. چون از تاجري خطا سرزد و به موجب آن حق‌الناس به چاله افتاد، فرمان داد كه از ميان سه‌عقوبت يكي را برگزيند؛ يا يك من پياز تند و سرخ را مقابل چشم مردم بخورد، يا درد صدضربه تركه در آب‌خوابانده ‌شده را به جان بخرد و يا تمام پول‌هايي كه تباه كرده را به شاكيان بازگرداند. تاجر خطاكار ابتدا پياز‌خوردن را برگزيد. مقابل همه نشست و پيازهاي تند و بي‌مروت را يك‌به‌يك به دندان كشيد تا چون‌ كار به ميانه رسيد ديگر تاب و توان از كف داد و فرياد زد كه چوب ‌تر بياوريد، اما تحمل درد و سوزش تركه‌هاي پياپي هم كار او نبود. چندتايي كه بر كمر و گرده‌اش وارد شد، گريان ندا برآورد كه پول مي‌دهم، پول همه را.

تاجر خطاكار آن روز هم پياز خورد، هم چوب و هم پول داد تا سال‌ها و قرن‌ها، خطاكاران را يادآور شود عدالتي هست و محاسبه‌اي در حراست از جان و مال و آبروي «مردم» كه گريزي از آن نداريد كه هم زبان‌ سرخ‌تان را خواهد سوزاند، هم جان ضعيف‌تان را به بلا دچار خواهد كرد و هم درنهايت هر آن‌چه از راه غير گرد آورده‌ايد را به صاحبش باز خواهد گرداند. براي آنان كه در خانه‌اند، همین يك قصه هم بس است.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 4 بعد از ظهر |

 

                                     

هر چه همه بگويند؛ دزدي، دزدي است و فرق نمي‌كند كسي دزد خزانه حكومت باشد يا تكه‌اي نان، باز هم به عالم واقع بايد پذيرفت كه دزدي هم براي خود مراتبي دارد و آثار شومش بر مردمان متفاوت. چه، از قديم هم ميان شاه‌دزد و دزد تفاوت‌ها گذاشته و بدين‌سان ميان دزد لامروت  و آن‌كه مال مردم مي‌برد و اما از هستي ساقط‌شان نمي‌كند، تميز قايل شده‌اند. محاسبه عقوبت‌شان هم به يقين در بارگاه عدل‌الهي متناسب با آثاري خواهد بود كه در نتيجه عمل زشت‌شان باقي مي‌ماند؛ يكي سخت و يكي از سر رحمت.

خلاصه آن‌كه ميان دزدها هم هستند، دزدهايي كه آبروي بقيه را خريده و آن‌چنان كنند كه عموم سارقين سر بالا گرفته، سينه صاف‌كرده و حق به جانب بگويند ما در مقابل چنين مجرميني، فرشته‌ايم و مطهر!

***

مي‌گويند دزدي بود، از آن بي‌مروت‌ها كه كارش دزديدن كفن بود و لاغير! تيزچنگ و سريع، آن‌چنان كه همه مي‌دانستند نمي‌گذارد مرده دست از دنيا كوتاه، حتي يك شب با لباس آخرت سر بر خاك بگذارد. همان شب‌اول به تردستي و سرعت عمل، قبر شكافته، كفن از تن مرده بيرون كشيده و فراري مي‌شد. بدين‌سان جز لعن و نفرين مردمان، نصيب نداشت و از اين بابت تمام عمر هراس و بيم روز حساب را در سر مي‌گذارند، اما چه فايده كه جز اين كاري ياد نگرفته‌بود و به قول خودش هنري نداشت. انگار شكافتن قبر و كفن از بر ميت بيرون كشيدن به چشم بر‌هم زدني، در خون و رگش بود و اصلا دست تقدير چنانش ساخته بود.

سال‌ها گذشت و كفن‌دزد داستان ما رفته‌رفته سايه فرشته موت را بر سر احساس مي‌كرد و صداي غزل خداحافظي را از دور مي‌شنيد. روز حساب قريب بود و رحمت‌الهي به‌واسطه وسعت گناهاني كه مرتكب شده بود، غريب! كوهي از گناه بر قلبش سنگيني مي‌كرد، اما چاره‌اي نداشت جز آن‌كه لااقل به نصيحتي از فرزند بخواهد كه او برايش «باقيات‌الصالحات» شود. او دست از شغل پدر برداشته و چنان نيكي پيشه سازد كه شايد مردمان بگويند، « خدا پدرش را بيامرزد» و همين گشايشي شود برايش روي پل صراط.

پس فرزند به بالين طلبيد و راز دل افشا كرد كه پسر! بدان و آگاه‌باش كه پدرت جز لعن و نفرين مردمان عزيز از دست داده، توشه‌اي ندارد و حالا با دست خالي اميدش به اعمال توست!

پسر هم چون اين عجز و لابه شنيد، اشك به چشم آورد و دزد پير را بشارت داد كه چنان خواهد كرد كه جز آرزوي آمرزش او را مردمان نداشته باشند تا به يقين بهشت برين نصيب پدر گردد.

با اين توافق پدر سر به خاك گرم گذاشت و پسر ماند با وعده‌اي بزرگ كه داده بود. حالا موعد عمل بدان رسيده بود، اما چه مي‌كرد كه جز شغل پدر را ياد نداشت و اگر بدان طريق نمي‌رفت بايد راه‌ گدايي پيش مي‌گرفت. گدايي هم كه پدربيامرزي نداشت. پس نتيجه‌اش سوختن دزد پير در آتش جهنم بود. در اين اثنا بود كه فكري به خاطرش رسيد. پس، از همان شب دزدي كفن آغاز كرد، با اين تفاوت كه پس از عور ساختن ميت بي‌زبان، آن‌ها را در قبر ايستاده هم مي‌گذاشت و خاك اطراف‌شان مي‌ريخت تا تنها كله‌شان بيرون مانده و صبح زير تيغ آفتاب داغ شود! چنين بود كه مردمان فرداروز رجعت مرده‌شان كه بر سر قبر مي‌آمدند، با ديدن اين صحنه وحشتناك زيرلب مي‌گفتند خدا آن كفن‌دزد قبلي را بيامرزد كه لااقل مردگان را چنين از قبر بيرون نمي‌انداخت!

***

ميان آن‌ها كه موفقيت ديگران را شكست خود پنداشته و شكست مردمان را پيروزي خود مي‌دانند هم تفاوت‌هاست از زمين تا آسمان. يكي را مي‌بيني، به‌‌رغم چنين خصلت ناپسند باز هر چه هست در درون ريخته و بر زبان نمي‌آورد، يكي ديگر آن را فرياد مي‌كند و سومي نه تنها به قلب و زبان كه به عمل هم در پي سنگ‌اندازي برآمده و روزگار به كام همه تلخ مي‌سازد. از اين دست داستان‌ها امروز در گوشه و كنار سرزمين‌مان فراوان به چشم مي‌خورد. خصوصا ميان ‌آن‌ها كه صاحب قدر و قدرتي شده‌اند از سر لطف روزگار و حالا چيزي جز حفظ همان منصب و جايگاه را در ذهن ندارند. كه چون، باز شدن راهي و گشوده‌گشتن گرهي توسط ديگران را برنمي‌تابند، در دل و زبان و گاهي عمل چنان مي‌كنند كه دشمن ‌به ‌دشمن روا نمي‌داند، باور كنيد. نتيجه‌ هم، گفتيم كه نه تنها خراب‌شدن وجهه مديري يا مديريتي كه ريشه‌كن شدن «اعتماد مردم» است. اعتماد كه شايد نمي‌دانيم، اما بسيار از بسيار فوايدش غافل شده‌ايم.

آن‌ها كه اگر روزي در برابر گشايش رسالت لب بسته و سخني نگفتند، نتوانستند خشم‌شان از توسعه مسيرهاي زيرزميني مترو را بر زبان نياورند؛ حالا چند روز مانده به «روز باشكوه» و بهره‌برداري از عظيم‌ترين پروژه تاريخ مديريت شهري پايتخت(تونل توحيد)، سنگ برداشته و ديگران را مي‌زنند شايد اندكي آرام گيرند. چنان كه خيلي‌ها بگويند باز خدا پدر منتقدان پيشين را بيامرزد كه لااقل با دوستان‌شان چنين نمي‌كردند.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 10 قبل از ظهر |

 

                                                       

«مي‌آيند و مي‌روند و با كسي هم كار ندارند»! اين در عمق انديشه برخي است كه خداي نياورد اگر روزي امور مردم هم در كف اختيارشان قرار گيرد. كساني كه حتما با اندكي تامل مي‌توان دور و اطراف پيدايشان كرد. تغيير را ولو اندك و جزيي نمي‌پذيرند، خونسردي و سكون‌شان ديوانه‌كننده و سكوت‌شان سرسام‌آور است! آن‌ها كه اگر كوهي از دليل و منطق هم برايشان بياوريد، تغييري در چهره‌شان ايجاد نمي‌شود و در خوش‌بينانه‌ترين حالت ممكن، خواهند گفت: «اين هم مي‌گذرد، همه‌چيز را به دست زمان بسپار»!

***

دكتر محمدعلي فروغي را بسياري به نام «ذكاءالملك» مي‌شناسند. هم او كه آزمون‌هاي سخت طبابت را در دارالفنون به پايان رساند، اما علاقه‌اش به حكمت و فلسفه چنان كرد تا دست از حرفه‌اش شسته و به تحقيق و تامل پيرامون چرايي فلسفي رويدادها بپردازد. چه حاصل اما كه اين تامل و تدبر چندين‌ساله نتوانست او را چنان پرورش دهد كه يادگاري جز آن‌چه خواهيم آورد، در تاريخ برجاي بگذارد.

ذكاءالملك در اواخر دوران سلطنت ناصرالدين، شاه قاجار عضو دارالترجمه رسمي سلطنتي، در دوران مظفرالدين‌شاه آموزگار يك مدرسه ملي و اندكي بعد صاحب‌نظر در امور سياسي شد. در سوابق او هم‌چنين وزارت ماليه و عدليه در كابينه اول و دوم صمصام‌السلطنه، رياست ديوان‌عالي تميز، وزارت عدليه در كابينه مشيرالدوله، وزارت‌خارجه در كابينه مستوفي‌الممالك و بالاخره نخست‌وزيري در سنوات 1304 و 1313 را مي‌توان يافت. همه اين‌ها را اما آورديم تا يادآور شويم كه كسي با چنين انديشه‌اي، سا‌ل‌ها قضا و قدر نياكان‌مان را به كف داشت و به گمان خود بنيان پيشرفت اين سرزمين را بنا مي‌گذاشت.

او، در فرصت واپسين، شهريور1320 مقارن با سرازيرشدن نيروهاي آمريكا، انگليس و شوروي به خاك سرزمين‌مان مامور تشكيل كابينه شد تا نگذارد آتش اين جنگ جهان‌شمول، دامن ايران و ايراني را بگيرد. مي‌گويند، در يكي از جلسات پرحرارت و شلوغ مجلس شوراي ملي، هنگامي كه نمايندگان نگران و طاقت ‌از كف‌داده مجلس، او را به تدبير امور فراخوانده و از نزديكي استيضاحش به دليل عدم كفايت، سخن به ميان آورده بودند، همان‌صورت كه گفتيم را عيان كرده و با لبخندي سرد از پشت تريبون گفته بود: «نگران نباشيد! مي‌آيند و مي‌روند و با كسي هم كاري ندارند»!

***

راستي خودروهاي فرسوده هم‌چنان در پايتخت تردد مي‌كنند، صدها خانواده هنوز چشم به دست مرداني دارند كه به اميد تعويض خودروهايشان بي‌كار مانده‌اند. ساعت كار و زندگي هزاران نفر پشت صف‌هاي طويل سوخت به هدر مي‌رود، آلودگي هوا چنان كرده كه به تعبير دوستي هر نفس كه فرومي‌رود، براي تهراني‌جماعت ممد ممات است و... فقط خدا نكند، آن‌ها كه بناست اين گره‌ها را بگشايند، اندكي به ذكاءالملك رفته باشند.

 

*روزنامه همشهری - ۲۶ مهر ۱۳۸۸

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 11 قبل از ظهر |

 

                                

می‌گویند، زمانی بهترین تفنگسازان ایران 3نفر بودند به اسامی‌حاج‌مصطفی و حسن و موسی. 3تفنگساز، به قول امروزی‌ها بر سر کار نشسته و عنان را برکف گرفته. چنان که نه رقیبی را یارای رقابت با آن‌ها بود و نه اساسا کسی در مخیله‌اش می‌گنجید که در آن عرصه ورود کند. در این میان اما حسن و موسی با یکدیگر شریک بودند و چون هر کدام در قسمتی ‌از فن تفنگسازی تخصص داشتند، لذا تفنگ‌هایی می‌ساختند بارها بهتر و دقیق‌تر از تفنگ‌های حاج‌مصطفی. تکلیف هم مشخص بود. تفنگ‌های آن‌ها که عوام «تفنگ حسن‌موسی» می‌گفتند را خواص و اهل دقت می‌بردند و تفنگ مصطفی قسمت آن‌هايي بود که چون ارزان بود، تهیه‌اش می‌کردند تا شاید با شکار کبک و غزالی چند روز شکم سیر بر بالین بنهند. آن‌ها که از تفنگ جز صدا و آتش نمی‌دانستند و ادراک نداشتند که فاصله ذره‌ای میان خط نشانه و مگسک اثری به اندازه کیفیت زیستن‌شان دارد، به رفاه و آسایش یا باز رنج و فقر، اما جدای از این، تفنگ «حسن‌موسی» چون در هدف‌گیری مشهور بود و کمتر به خطا می‌رفت، انتخاب عموم شکارچیان و تیراندازان ماهر هم شده بود، چه اطمینان داشتند که در موقع چکاندن، بالا و پایین نمی‌زند و حتما تا هدف می‌رود.

اما مقصود چیز دیگر بود. آن‌جا که به عادتی تاریخی، این شکارچیان کم‌دقتی و ‌اشتباه‌شان در شکار را به گردن «تفنگ حسن‌موسی» انداخته و چون تیرشان به غفلتی خطا می‌رفت، در پاسخ سوال‌کنندگان می‌گفتند: بفرمايید! این هم از تفنگ معروف‌مان، «تفنگ حسن‌موسی» هم نزد. که انگار یعنی بدانید و آگاه باشید که همه چیز تمام شد و اصلا این از بخت ما – ایرانی‌جماعت – است که کارمان به قاعده نباشد و دست‌مان از سعادت کوتاه! غصه این‌جاست که گاه میان این اتفاقات می‌شد پای دوستان و همسفره‌های مصطفی را هم دید. آن‌ها که به گمان گرداندن ورق بازار، نمی‌دانستند که دارند تخم بی‌اعتمادی می‌کارند و ریشه این صنعت و میل مردم را از بیخ درمی‌آورند.

***

اما داستان مصطفی و «حسن‌موسی» را چندان از خود دور ندانید که این عادت تاریخی را هم باید گذاشت کنار خطاهایی که گاه مرتکب می‌شویم. هربار به صورت و رنگی دیگرگون. آخرینش همین‌جاست، کنار گوش‌مان. چندهفته مانده به گشایش راهی که اگر بنا بود به رسم دیرین گشوده شود، یا بخشی از حافظه تاریخی نسل‌ها می‌شد؛ چون تونل رسالت و یا رفته‌رفته از خاطره‌ها پاک؛ چون گذرگاه پایتخت به شمال!

جالب این‌جاست که وقتی اوضاع به‌قاعده است و همگان در تدارک برگزاری روز پرشکوه توحید، هم باز هستند کسانی که چشم از روزشمار برندارند شاید چند روز تاخیر و تردید بتواند بهانه‌ای شود تا بگویند: این هم از تفنگ معروف‌تان، «تفنگ حسن‌موسی» هم نزد. که انگار یعنی بدانید و آگاه باشید که همه چیز تمام شد و اصلا این از بخت ما – ایرانی جماعت – است که کارمان به قاعده نباشد و دست‌مان از سعادت کوتاه!   

***

می‌گویند، آغامحمدخان قاجار در دوران سلطنتش 2بار به جنگ روس‌ها و فتح گرجستان شتافت. بار اول به سال1029 قمری با 60هزار سپاهی به گرجستان عزیمت کرد و هراکلیوس ولی آن‌جا را که به جانب روس متمایل بود گوشمالی داده و خاک شهر را به توبره کشید.

 

و بار دوم که خبررسید کاترین-ملکه روسیه سپاهی بیکران به جانب ایران گسیل داشته تا گرجستان و دربند و باکو و گنجه و طالش را در معرض تاراج قرار دهد. این‌بار آغامحمدخان جنگ با امیر بخارا را به تعویق انداخته سریعاً به سوی گرجستان حرکت کرد ولی در همان اوقات کاترین فوت شد و جانشین او از اعزام لشکریان منصرف شده. پس آغامحمدخان به سوی قراباغ شتافت و تصمیم به تسخیر قلعه شوشی گرفت. چه، ابراهیم خلیل خان -رییس ایل جوانشیر و حاکم قلعه شوشی سر مخالفت داشت و به حاضر به اطاعت و تمکین نبود . آن زمان قلعه شوشی را قلعه شیشه هم می‌گفتند. سرسلسله قاجار قلعه شوشی یا شیشه را در محاصره گرفت و برای آن‌که از خونریزی و کشتار جلوگیری شود این شعر را برای ابراهیم خلیل‌خان حاکم قلعه فرستاد:

زمنجنیق فلک سنگ فتنه می‌بارد

تو ابلهانه گریزی به آبگینه حصار؟

اما ابراهیم‌خلیل‌خان که سرتسلیم و اطاعت نداشت این شعر را که منسوب به خیرانی است، در پاسخ آغامحمدخان فرستاد:

گرنگهدار من آن است که من می‌دانم

شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد

 

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 11 قبل از ظهر |

 

                          

 

حفاري و كنده‌كاري را اگر بنا باشد در تهران‌مان به كسي نسبت دهيم، بي‌شك نام «‌حاجي‌ميرزا عباس‌ ايرواني» را بايد بر صدر نشاند و لاغير. هم او كه اگر تقويت‌ ارتش و افزايش توان توپخانه ايران در برهه‌اي از زمان محصول اول صدارتش بوده، حتما در دوران آرامش، حفر چاه‌هاي متعدد و قنات‌هاي عميق را بايد بخش طلايي كارنامه‌اش دانست، بي‌چون ‌و  چرا.

جالب اين‌جاست كه اصرار حاجي‌ميرزا -‌كه حالا خيلي‌هايمان به‌نام «‌حاجي‌ميرزا آقاسي» مي‌شناسيم‌اش- بر حفر قنات‌هاي متعدد چنان بود كه چندين مثل و نكته پر‌مغز را هم در ادبيات پارسي به‌ثبت رساند. خاطرتان باشد، داستان آن مقني كه از حاجي‌ميرزا آقاسي شنيده بود، «‌اين چاه اگر براي ما آب نداشته‌باشد، براي تو نان كه دارد» را يك‌بار ديگر همين‌جا آورده بوديم.

حالا در آستانه افتتاح بزرگ‌ترين پروژه شهري تاريخ تهران-‌گشايش تونل‌توحيد- هم ‌چون سخن به نقب‌زدن در دل زمين و گذركردن از عمق شهر مي‌رود، باز اين شيرين‌نكته‌هاي به‌جاي‌مانده از حاجي‌ميرزا آقاسي‌اند كه در قالب كلمات، ذهن را به انديشه وا‌مي‌دارند.

بر صفحات تاريخ نوشته‌اند: «‌مساله اصلي در دوران صدارت حاجي‌ميرزا اين بود كه چون امروز توانمندي‌هايي مانند موتور پمپ و دستگاه‌هاي مكنده چاه وجود نداشت و به‌همين‌دليل علي‌رغم حفر چاه‌هاي متعدد و قنات‌هاي عميق، كشيدن آب با مشكل مواجه بود و پر از اشكال. چنان‌كه خصوصا در مناطقي چون شميران دقايقي طول مي‌كشيد و نفس‌هايي به شماره مي‌افتاد تا دلوي به اعماق چاه رفته و اندكي آب بالا بياورد. آبي كه تنها كفاف دهان تشنه و پيكر عرق‌ريزان همان را مي‌داد كه به جان كندن، بيرونش كشيده بود! «اين اوضاع و احوال، چون گزارش به ميرزا رسيد و جماعت با‌ز مانده بودند حيران كه اين دردسر هر‌روزه و مشكل را چگونه حل كنند، تدبيري به‌كار آمد و ايده‌اي كه هنوز مصداق كار پر‌منفعت و مداوم است. حاجي دستور داد، سر طناب را كه بر روي چرخ چاه قرار دارد به يكديگر گره‌زده و چندين دلو در فواصل معين به طناب ببندند. با اين ايده بود كه دلوها پشت‌سر هم و يك‌به‌يك تا ته چاه مي‌رسيدند و يك‌به‌يك در نهر مجاور خالي مي‌شدند. پس نه وقفه‌اي بود و نه زور كم‌حاصلي! «دلو حاجي‌ميرزا» از آن پس شد تعريف آن‌ها كه قدرت حركت بسيار دارند، كمترين كار بي‌حاصلي را صورت نمي‌دهند و لحظه‌لحظه از خير و بركت حركت‌شان، ديگران نفع مي‌برند.

***

اما به گمان‌مان در مخيله حاج‌ميرزا آقاسي هم نمي‌گنجيد كه سال‌ها بعد، هزاران متر از دل خاك تهران مسيري ‌شود براي تردد ملت و ميليون‌ها تن خاك را به شبانه‌روز بيرون بكشند تا راهي گشوده شود و عمرهايي به بطالت نگذرد. آن دوره را اگر به دوره «‌دلو حاجي‌ميرزا» شناخته‌اند، حالا بايد فصلي جديد براي پايتخت تعريف كرد از قنات‌هايي كه حركت در آن‌ها جاري خواهد شد، از رسالت و توحيد گرفته تا نيايش و صدر، از اميركبير و امين‌حضور تا كردستان و يادگار. خلاصه آن‌كه بر ريسمان حركت و تحرك و زندگي، دلوها بسته‌اند و حركت دايم است بي‌وقفه و مدام. از صدقه سر فرزندان همين خاك كه گفتيم قدرت حركت بسيار دارند، كمترين كار‌ بي‌حاصل صورت نمي‌دهند و لحظه‌لحظه از خير و بركت حركت‌شان، ديگران نفع مي‌برند.

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 2 بعد از ظهر |