تبليغاتX
کتابت


                                                    


1-  اگر قرار باشد برای داستان «وصلت» و«عسرت» به غیر از معنای حقیقی شان  نشانه ای همه فهم بیاوریم، چه چیز روشن تر از آنچه ده ها سال است بر سر ورزش این بوم رفته؟ بر سر عروس هزار دامادی که دیگر نه حلاوت زفاف را آرزو می کند و نه پشتگرمی حمایتگری را مطالبه. عروس رنج کشیده ای که حتی «مهریه» هم  ندارد تا به «حلال» کردنش بنازد و آزادی جانش را بخرد. بداقبالی  که از وصال های ناخواسته به حال احتضار افتاده باشد، از که رها شود؟ از چه آزاد شود؟ خود رهاست و ویلان، ویران.

این «سپید روی و سیاه بخت» را اما از ابتدا چنین تقدیر نبود. مقدر نبود به جای خاک قند بر سرش خاکستر بپاشند. قرارنبود بر سرش چنان مرافعه به پا شود که قیمت آشتی کنان اغیار، خون او باشد. قرار بود سر و سامان بیابد. لذت زندگی را بفهمد. می خواست بزرگی کند . احترام ببیند. چه خیالی اما از این باطل تر که ندانی این صورت خوش نه قرار است دست حمایتگری بر سرت بنشاند، که بناست خبر از زوالت بدهد.

حکایت ملکه زاده تورانی را اگر نشنیده اید، جستجو کنید. همان که آنقدر خواهان و خواستگار از امیر و امیرزاده تا تاجر و تاجرزاده داشت که جانش به لب برسد. از آن ها که برای ربودن دل ملکه زاده از هیچ جرم و خطا فروگذار نبودند حتی اگر این «بهتان» بستن به زیباترین و پاک ترین بانوی شهر باشد. هم او که خسته و شکسته روی پوشاند و عهد کرد که تا سرانجام پیدا کردن، چهره برابر احدی نگشاید. از تاج و تخت فرار کرد و به خودش سپرد که تا تمام شدن تمام حرف های درگوشی عالم، پیدا نشود. او که گذرش به بیغوله دانایی افتاد و اندرزش گرفت به هجرت. هجرت به شهر کورها که صورت نمی دیدند و سیرت می جستند.

مه رویان را اما انگار جز این متصور نیست که چونان لقمه ای چرب تصورشان کنند و مدام درپی شان بیافتند، غافل از اینکه دلربایی آداب و رسومی دارد و چون کسی آن را نداند از دایره «مراعات» خارج شده و به ورطه « دست اندازی» می افتد. می برندشان، می آزارندشان، می شکنندشان و تمام. از چشم شان افتاد و تمام. هرکه می خواهد ببرد، هر که می خواهد.

عاقبت ملکه زاده تورانی را اگر نمی دانید، جستجو کنید.

2-  وقايع روز تعيين تكليف ورزش را عموم اهل سياست پيش بيني مي كردند و عموم ورزشي ها نمي كردند. يك گروه بر ناكامي گزينه ورزشي دولت ايمان داشتند و چون روز برايشان روشن بود كه راي گرفتن در آن اتمسفر و با آن سطح از تعامل ميان دو قوه بيشتر به خواب و خيال مي ماند و گروه ديگر كه تمام زندگي شان انگار فقط يادگرفته بودند هرچه هست در ميدان رقابت نشان دهند و چيزي را پشت پرده نگاه ندارند، آنقدر اميدوار كه قهرمانان شان را هم راهي بهارستان كنند تا بعد از صحبت هاي نمايندگان موافق و گزينه شان كف مرتبي بزنند! و اين نهايت بازي بود كه بلد بودند بچينند.

ورزشي هاي پاكدل ما پي در پي مصاحبه مي كردند و نمي دانستند كه در سياست به موقع «نگفتن» برنده تر است از «گفتن» . سوابق ورزشي گزينه شان را پررنگ مي كردند و باور نداشتند كه آن جمع توانمندي وزيري را با سرعت دويدن او محك نمي زنند. از آرزوي 30 ساله تشكيل وزارت ورزش سخن به ميان مي آوردند و نمي توانستند درك كنند كه 3 روز معاون وزير شدن يك نفر ديگر مي تواند پراهميت تر از تمام اين سال ها باشد. ورزشي هاي پاكدل ما بسيار مبتدي تر از آنچه گمان مي شد رفتار كردند، هم خودشان و هم گزينه شان آن هنگام كه كاغذ هاي به هم چسبانده شده را بالا گرفت تا به نمايندگان اثبات كند فرصت كمي براي رايزني داشته ! وقتي نوشته هاي اديبانه را كنار نهاد و در فرودي عجيب، لحن رايج در سالن و ورزشگاه را سوار بر كلامش كرد و ميانه اش چانه اي هم لرزاند. سياسي ها اما در آن ميان آسوده بودند و مشغول به سخن هاي ديگر كه تصميم ها را از قبل اتخاذ كرده بودند و در كار تشكيلاتي اساسا قرار نيست كه به جادوي سخن طرف ديگر، راي و نظري تغيير كند. راي هاي سرخ در جيب اكثريت بود و چه باكي هم از گل به خودي آن نماينده كه ميان بحث ناگهان ميكروفون به دست گرفته و از صلاحيت «علي دايي» براي وزارت بگويد. مايه انبساط خاطري بود فقط.

3- ورزش دوباره به همان كما رفت كه بود و هيچ كس در قبال چنين وضعيتي چون دولت نمي تواند مسئول باشد. همان دولتي كه ورزشي ترين گزينه اش را به سياسي ترين شكل ممكن معرفي كرد. ورزشي ترين روز تاريخ ورزش را سياسي ترين نيمروز كرد و صحن خانه ملت را كه مي توانست براي يكبار هم شده محيطي ورزشي تصور كرد، به جايگاه بحث و جدل درباره يك معاون وزير متزلزل تبديل كرد.

ورزش دوباره به همان كما رفت كه بود و در اين مي�%

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 و ساعت 11 قبل از ظهر |



1- روایت یکی، از آنچه روزی بر سر همسایه اش آمده بود؛ هرچند مربوط به سالهای نه چندان نزدیک اما هنوز دلرباست و خیال برانگیز.

می گفت: انگار تمام زندگی این دیوار به دیوار ما خلاصه شده بود در اتول قزاضه ای که دیگر سالها بود سواری نمی داد که هیچ، از راکبش سواری هم می گرفت. دل بسته بود چنان به این چارچرخ فرسوده که حتی گره خوردن آن با نامش را هم شیرین می دانست. «آریا خسته» صدایش می کردند و مفتخر هم بود که آریای زهوار دررفته اش را همه بیش از خودش می شناختند.از آن همسایه های همیشه آچار به دست، همیشه روغنی و سیاه و خلاصه همیشه خم شده بر موتور ماشین که انگار جز این نمی شود تصورشان کرد و اصلا به ذهن آوردشان.

عصر که می شد همه می دانستند «آریا خسته» را تنها باید مقابل جوی خانه و پارکینگ همیشگی اش پیدا کنند و جمعه ای نبود که از کله سحر تا صلات ظهر و از یک دو ساعتی بعد از نهار تا وقتی خورشید هنوز در آسمان رنگ داشت ، آریا درحال تیمار شدن از جانب این همسایه کلافه و روغنی ما نباشد. داستان آنقدر هم تکراری شده بود که دیگر زن و بچه می دانستند قهر و ناز و دعوا و مرافعه هیچکدام تغییری در حال آقای همسایه پدید نمی آورد و گویی این آریا و آن همسایه را پیوند از روز ازل بسته اند.

می گفت: هر یک – دو هفته یکبار هم روز موعود سر می رسید و آقای همسایه با هزار سلام و صلوات کلید را می گرداند تا دودی سیاه به هواخواسته و با صدای مهیبی، آریای کهنسال به لرزه بیافتد. اگر همه چیز بر وفق مراد بود، «آریا خسته» چرخی میان محل می زد و دوباره برمی گشت تا همان جای خواب و آسایشگاه همیشگی.اما ظاهرا روزگار قرار نبود برای آقای همسایه چنین بماند. یک روزی هم رسید که حین آن چرخ زدن های هرازگاه؛ «آریا خسته» کُپ کند، صدای چیزی شبیه انفجار از درونش شنیده شود، دود از میان صدها درز و شکاف بدنه اش بیرون بزند و جا به جا توقف کند. آقای همسایه با اضطراب بیرون آمده و دست به سر و گوش آریایش می کشید، انگار پریشان از احوال ناخوش فرزندش باشد. از این می پرسید، به آن پناه می برد. بر پیشانی می زد و لعنت می فرستاد بر بخت و اقبالش تا بالاخره از یکی شنید که: «باورکن آریایت تمام شد برادر، این جسم فرسوده را دیگر امیدی به حرکت کردن و بار کشیدن نیست. فکر نعش کشی باش که «آریا خسته»همین چند لحظه قبل مُرد.»

می گفت: تا پیش از آن روز وقتی می گفتند در کسری از ثانیه اشک از چشم کسی جوشید ، نمی توانستم اصلا تصور کنم که این یعنی چه ؟! اما از آن لحظه به بعد دیگر شنیدن چنین سخنی ذهنم را راست می برد تا آقای همسایه که چون این جمله آخر را شنید، نشست، ویران شد و زار گریست.آنقدر ناگهانی و باور نکردنی که آتش به چشم همه مان افتاد. زجه می زد چونان پدر پسر مُرده ، بی تاب بود مثل مش حسن در سوگ گاوش، مویه ای می کرد که شبیه اش نیامده. 

2- تبریز که تب کرد، دستبند که به دست قاضی افتاد، فلان مدافع همیشه خوش اخلاق و صبور که زبان به دشنام خودی ها باز کرد، بزرگ میزبان که میانه میدان گریبان درید  و ... هزاران هزار که دهانشان به رکیک ترین لغات قابل تصورآلوده شد، وقتش رسیده بود که حاجی هم بپذیرد «آریا خسته» را دیگر امیدی به بازگشت نیست. وقتش رسیده بود که در کسری از ثانیه اشک از چشم کسی بجوشد.

یکی می گفت کار که داشت بالا می گرفت راحت می توانستی از هر درب ورزشگاه پدرهای رنگ پریده یا سرخ صورتی را ببینی که دست بر گوش پسربچه هایشان گرفته از ورزشگاه بیرون زده باشند. می شد عاقل مردهایی را پیدا کنی که سر در گریبان برده لّخت لّخت تپه های دور ورزشگاهر ا بالا بکشند و زیر لب خودشان را بواسطه ورود به چنان اتمسفری سرزنش کنند.

می گفت و می گفت که همه چیز چنان غافلگیر کننده بود که انگار ده ها نمایش را با هم بر صحنه برده باشند.یک طرف دستبند به دست قاضی می افتاد، یک طرف دیگر فلان مدافع همیشه خوش اخلاق و صبور گل می زد و زبان به دشنام خودی ها باز می کرد، آن سوی بزرگ میزبان میانه میدان گریبان می درید  و ... این سوی هزاران هزار دهانشان لحظه به لحظه به رکیک ترین لغات قابل تصورآلوده تر می شد. نمایش بود روی نمایش. همه با محدودیت سنی. از 18 سال بگیر و برو بالا تا 180 سال تا 1800 سال!!!

آقای همسایه ما هم همان حدود بود که از یک نفر که فریاد می زد شنید این «فوتبال خسته» تمام شد، دید این جسم فرسوده را دیگر امیدی به حرکت کردن و بار کشیدن نیست. فهمید باید فکر نعش کشی باشد که «فوتبال خسته»همان چند لحظه قبل مُرد. نشست، ویران شد و زار گریست.آنقدر ناگهانی و باور نکردنی که آتش به چشم همه مان افتاد. زجه می زد چنان پدر پسر مُرده ، بی تاب بود مثل مش حسن در سوگ گاوش، مویه ای می کرد که شبیه اش فقط یک بار دیگر آمده.

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 و ساعت 3 بعد از ظهر |

  می پرسد: «چند طبقه بود؟» می گوییم:« سه تا. البته آن نیم طبقه را اگر حساب نکنیم، که معمولا نمی کنیم». نفس به شماره افتاده و پیشانی عرق کرده اش اما خجالت مان می دهد. آب مان می کند. یادمان نبود که حالا باید حساب یک به یک پله ها را هم داشته باشد، نیم طبقه که خودش به عبارتی می شود  16 پله، 16 تپه صعب العبور برای او . هشت تا مستقیم، بعد دوقدم به راست و هشت تا دیگر. همان پله – تپه ها که بچه های خودمان 4 تا یکی بالا می آیند و دو طبقه بعدش را هم همانقدر تند و سریع. آنقدر تند که یکهو از دفتر مجله هم می گذرند و بعد از یک نیم طبقه دیگر – که انگار قرینه نیم طبقه همکف است –خودشان را جلوی درب پشت بام می بینند!

 

دستش را که به نرده ها می گیرد، تا نفسش بالا بیاید، تا رعشه اش به چشم نیاید و به هنگام باز کردن درب دفتر مجله کسی خمیده و رنجور نبیندش، خجالت مان می دهد. آب مان می کند. یادمان نبود که این همان درب است که صبح تا شب ده بار و صد بار باز و بسته اش می کنیم و غم نداریم.اصلا آنقدر درب بی خاصیتی شده که وقتی غریبه ای پشتش ایستاده و به رسم ادب بر آن می کوبد چشم های همه گرد می شود و با تعجب و به مطایبه می پرسند : «یعنی کی می تونه باشه ؟کی می تونه باشه این وقت روز ؟» بعد یک نفر از آن ته تحریریه داد می زند:« آقا لگد بزن، درب رامیست. باز می شود.»

 

می پرسد: «چند طبقه بود؟» می گوییم: «سه تا. البته آن نیم پله را اگر حساب نکنیم.» که کاش می کردیم.که اگر حسابش کرده بودیم و به شما گفته بودیم، طبقه پایین حالتان آن طوری نمی شد. شما کههمه انرژی و توانتان را تقسیم کرده بودید تا دو پاگرد قبلی. صاف و صادق و ساده تا مقابل درب طبقه پایین آمده بودید، یک طور که کسی نفهمد جان تان خسته است. اگر حسابش کرده بودیم آن نیم طبقه لعنتی را، جلوی درب طبقه پایین آنطور با اعتماد به نفس دستگیره را نمی گرداندید. آنوقت ما هم نمی گفتیم که : «استاد! هنوز یک طبقه دیگر راه مانده تا تماشاگر ما»و آنوقت یکهو دماوند را روی دوش تان نمی گذاشتند. آنوقت توی چشم ما، چشمتان نذار نمی شد. لبخند از سر ناچاری نمی زدید.

 

از طبقه زیرین تا طبقه ما 8 تا پله ی اولی را که آمد، پرسید: «فلانی ! اما اول پله ها گفتی سه طبقه ها! کلک زدی، الان دارد 4 طبقه می شود». بعد انگار که باید چیزی را حتما تفهیم کند ، ایستاد. از بین نرده ها پایین را نگاه کرد و شروع کرد به حساب. « هشت تا – هشت تا – هشت  تا . این ها شد یک طبقه. رسیدیم به آنجا که درب دفتر آن آقا پیرمرده باز شد، که البته پیر بود اما مریض نبود، سرحال بود...» بغض کرد. با دقت می شمرد و ماخجالت می کشیدیم ، آب می شدیم چون می فهمیدیم که دارد نفس می گیرد. به این بهانه حساب و کتاب می کند که جان بگیرد برای 8 تای بعدی.که ما نفهمیم اگر حالا قدم از قدم بردارد سکندری می خورد. محتاج دست و شانه ما می شود.

 

هشت تای دیگر مانده بود و یک عقاب که می خواست هنوز عقاب بماند توی چشم های گر گرفته ما. اولی را که رفت دلمان گرفت ، دومی دلمان را شکست، سومی دل مان را لرزاند. سخت می کشید، عقاب انگار بالهایش پهن شده بود روی تکه سنگ ها ، با بال و پا و منقار خودش را روی سهند ،   روی سبلان بالا می کشید. چهارمی و پنجمی جان مان را تا لب مان رساند. سه تا مانده بود. سه تا پله سرد و لاکردار. صدایی ریزی مثل جیغ از ته گلوی عقاب می آمد. انگار هر نفس که می کشید ، فریادی هم می زد بر سر آن ریه – رفیق نیمه راه. اولی یعنی همان ششمی با حساب هشت تا را که رفت، خندید. شل کرد و گفت: «هو... سی ... دی م» . انگار ترجمه اش به زبان عقاب های خسته می شود : «خوب ؛ رسیدیم».  ما هم تکرار کردیم : «بله ؛ افتخار دادید. قدم رنجه کردید». بعد 2-3 دقیقه دیگر دهن مان را بستیم تا راحت با هفتمی و هشتمی  کلنجار برود. تا برسد به جایی که همان جمله خجالت آور را بپرسد. که بپرسد: چند طبقه بود؟ و ما بگوییم : سه تا ناصرخان . البته آن نیم پله را اگر حساب نکنیم، که پای مان بشکند اگر دوباره حسابش نکنیم.

 

  
+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390 و ساعت 0 قبل از ظهر |

 

                                            

1- یک زمان برای کاسب جماعت، چیزهایی حرمت داشت که حالا شاید اصلا به خاطرمان هم خطور نکند. حرمتی والاتر از هر اصل و قاعده ای که در کتاب «مکاسب» می خواندند و چقدر هم به خواندن و عمل کردنش مقید بودند.

کاسب، نماد اعتبار محله بود و اصلا گاه کار آنقدر بالا می گرفت که اهالی کوی و گذری را به انصاف و ایمان کسبه اش می شناختند و محک می زدند. چنین بود که اگر کاسبی از مدار قوانین سفت و سخت اعتقادی و رفتاری حرفه اش عدول می کرد، اول از همه باید پاسخگوی همسایه ها و آشنایانی می شد که پای حساب می نشستند و حالی اش می کردند که فلانی! تو فقط خودت نیستی، ابروی همه ما به دست پاک و ترازوی دقیقت گره خورده، پس باید به قاعده بروی و پای از مسیر برنداری که پایت را قلم می کنیم.

کاسب خوب آن زمان، دو مشخصه داشت. اول آنکه کم نمی فروخت. ترازویش نه تنها به سمت خودش سنگین نمی شد که برای محکم کاری و اطمینان بیشتر اندکی هم سوی مشتری می گرفت. دیگر آنکه در نرخ و قیمت متاعش هیچ شک و شبهه ای پیدا نمی شد. آنقدر به وسواس و اصول قیمت گذاری می کرد که کسی را شائبه ای بابت گران فروشی ممکن نباشد. چنین بود که آن زمان نه کاسبی چوب حراج فصلی و سالانه به مالش می زد و نه کسی به این گمان می افتاد که می تواند بر سر خرید جنسی تقاضای تخفیف کند. همه می دانستند که قیمت واقعی کالا و سودی که مستحق کاسب محله است را می پردازند و خلاصه مویی به درز این نرخ نمی رود. همان زمان بود که میان مردمان این مثل از قول کسبه پاک دست و منصف رایج شد که: سرم را بشکن، اما نرخم را نشکن.

2- نمونه این تعصب و اسرار بر صحت یک حرف و سخن را نه فقط در فرهنگ ایرانیان که در بسیاری از آداب و رسوم ملل دیگر هم می توان یافت. در میان آنهایی که چون به انصاف و ایمان رفتار می کردند، حاضر بودند جانشان را به خطر بیاندازند اما از سخنی که بر پایه عقل و منطق بیان می شد، فرود نیایند. می گویند زمانی هم چنین سخن گفتن و محکم ایستادن را اهالی سرزمین هزار جزیره بر صفحات تاریخ ثبت کرده اند. چون سپاه ایران – که گویی همیشه تاریخ معضل و مشکل یونانیان بود – خاک آتن را به توبره کشید و جایی از خشکی این سرزمین را نسوخته و نتراشیده باقی نگذاشت؛ فرماندهان و بزرگان لشگر یونان گرد هم جمع شده و به یافتن تدبیری برای اعاده حیثیت پرداختند. خشایار شاه با هزاران سرباز و جنگ آور، یک به یک شهرهای کوچک و بزرگ یونان را زیرپا گذاشته بود و چند روزی از جلوسش  برتخت فرمانروایی در آتن می گذشت. آن زمان بود که خبر رسید بیش از سه هزار کشتی بزرگ و کوچک ایرانی هم از راه دریا وارد آب های یونان شده و می خواهند این تراژدی را در جزیره ها هم تکرار کنند. یونانیان اما به اتکای نظام دریایی شان که همه می دانستند سهمگین و پرخروش است، تصمیم داشتند لااقل جنگ روی آب را نبازند و اندک حیثیتی برای خود باقی بگذارند. به همین دلیل بود که پای سخن دو دریا نورد صاحب تجربه و جنگ آورشان «کورنتی » و«تمسیتوکل» نشستند و محاسبه آغاز کردند که برای مواجهه با ایرانیان، بهتر است خلیج «سالامین» را ترک کنند و به ابهای آزاد بروند یا اینکه همانجا مانده و دفاع را در نزدیک ترین فاصله ممکن به اتن ادامه دهند. کورنتی که فرمانده لشکر دریایی  یونان بود اسرار به کشاندن جنگ به ابهای ازاد داشت و اما تمیستوکل به هزار دلیل و برهان، تاکید می کرد که باید قافیه را در جایی چون خلیج سالامین بر ایرانیان تنگ کنیم و نگذاریم که اگر پای به این محدوده گذاشتند، سالم بیرون بروند. کار بالا گرفت. کورنتی که تاب و تحمل از دست داده بود و نمی خواست استدلال های طرف دیگر را بشنود گرز بلند کرد تا بر سر تمیستوکل بکوبد و تمیستوکل همان کسی بود که فریاد زد: مرا بکش، سرم را بشکن، اما حرفم را نشکن که نتیجه آن به یقین، تمام شدن همیشگی نام و خاطره سرزمینمان خواهد بود. در تاریخ آمده، این سخن چنان بر دل شاه زار و نزار یونان نشست که فی المجلس، کورنتی را از کار برکنار و تمیستوکل را بر جای او نشاند و عاقبت هم طعم پیروزی در جنگ دریایی را چشید.

3- سالی گذشت و حالی آفرید. به گمان بعضی ها بد و به ادعای بعضی دیگر خوب. یک سو کسانی هستند که اتفاقات گوانگژو را دلیلی قابل کتمان برای اثبات توفیق ورزش می دانند و یک سوی دیگر کسانی که حال و روز پرطرفدارترین رشته ورزشی – فوتبال – را مبنا قرار داده و بدین سان 89 را سال ناکامی قلمداد می کنند. اینکه ما و شما کدام سمت داستان باشیم، چندان توفیری در اصل ماجرا ندارد. سالی گذشته و حالی آفریده، خواه شما شاد باشید و خواه ملول. آنچه اما امسال تجربه کردیم، نه یک بار و دوبار که بارها و بارها؛ چیزی بود که زمانی کاسب ها بسیار بر سر تعصب داشتند و جانش را پایش می گذاشتند. نرخ مان، قیمت مان، ارزش و اعتبارمان که چند باری شکست و بسیار ساده تر از آنچه که در تصور آید، فراموشش کردیم. گذاشتیم و گذشتیم تا سالی دیگر شاید تکراری دوباره. سال 89، آن روز که در آئین گشایش بزرگترین رویداد ورزشی آسیا نام خلیج همیشه فارسمان را چیز دیگر گذاشتند و ما به قاعده مصلحت، سکوت کردیم؛ نرخمان شکست. وقتی، یک نفر پیدا شد که بیرون از مرزها هر آنچه می توانست علیه مردم و میهن ما سخن گفت اما دوباره پای برگه قراردادش را امضا کردیم؛ نرخمان شکست. سعودی ها که ورزشکارانمان را به بهانه انگشت نگاری و چشم نگاری چند ساعت معطل کردند و آخر کارشان را هم انجام دادند و ما هیچ کاری از دستمان بر نیامد؛ نرخمان شکست. رئیس ورزش کشورمان را که برای معاون معاون فوتبال آسیا شدن به میدان فرستادیم و علی رغم هزینه های فراوان شکست خوردیم؛ نرخمان شکست و...

سال 89، فارغ از حالی که افرید و نیافریدَ؛ سالی بود پر از این شکستن ها و ناکامی ها. سالی که بسیاری از ما – اهالی رسانه به مثابه اهالی یک محله اصیل- فراموش کردیم گریبان کاسب محله را سفت چسبیده و از او بپرسیم چرا قیمتی گذاشتی، که مستحکم نباشد و به فشاری بشکند؟

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 و ساعت 6 بعد از ظهر |

                                                     

1- میان فرهنگ و زبان «دیگران» قدم زدن ، تکیه کلام هایشان را مزه کردن و گاهی از بالای دیوارها به آداب و رسوم خانه شان چشم انداختن از آن دست شیرینی هاست که باید امیدوار بود لااقل یک بار مجال تجربه اش برای هرکس پدید آید.

گاه با یک جمله چنان مقصود می رسانند که از هزار دوره کتاب بی نیاز می شوی، گاه به مطایبه و طنز چنان سهمگین می گویند که در خیال نمی آید و گاه احساست می گوید که انگار با وجود تمام فاصله های نژادی و جغرافیایی چنان سخن رانده اند که گویی زبان خودت بی آنکه بدانی گشوده شده.

از جمله این اصطلاحات پرمغز و اصیل یکی هم جمله معروفی ست که فرانسوی ها قرن هاست به زبان می آورند. معنا و مفهومش هم برای همه شان مشخص است. نه توهین است و نه دستور. جمله ایست از سر خیرخواهی و رفاقت. اصلا به آنکسی چنین می گویند که دوستش دارند. به آنکه فکر می کنند مستحق  شوربختی و شکست نیست. به دوستی که هر لحظه ممکن است در اثر اقدامی، مشارکت در امری و یا حضور در مقام و منصبی دچار خسران و شکست شود می گویند:
Abandonner, qualque chose 

که به زبان صریح و روشن پارسی یعنی : بگذار و بگذر. یعنی : دست بشوی و فراموش کن. یعنی : زودتر از خیالش بیرون بیا و به تاریخش بسپار. 

2- دست از کاری شستن و اساسا توصیه به چنین اقدامی در زبان و فرهنگ خودمان هم متداول و مرسوم است. اتفاقا اینجا هم بیشتر جنبه توصیه ای و خیرخواهانه دارد. چنان که اگر بخواهند همین را با وجه امری و ایجابی به زبان بیاورند مثلا یک جا می گویند: «پایت را از فلان مساله و موضوع بیرون بکش» یا مثلا « دستت را از بهمان مقام و موقعیت کوتاه کن». یعنی خلاصه جایی که خیر و مصلحت خود فرد هم منظور نظر باشد است که می گویند: فلانی بهتر است دستت را بشویی و کناره بگیری. این توصیه خیر و مصلحت اندیشانه ریشه در واقعیتی تاریخی دارد. می گویند: پونتیوس پیلاتوس حاکم رومی شهر اورشلیم پس از آنکه اضطراراً حضرت عیسی را بر اثر پافشاری فریسیان- روحانیون یهودی- به زندان انداخت همواره مترصد فرصت بود که او را از زندان خلاص کند زیرا به یقین می دانست که حضرت عیسی نه بر حکومت شوریده و نه داعیۀ سلطنت دارد بلکه عنصر شریفی است که خود را برگزیدۀ خداوند به رسالت و هدایت و ارشاد مردم می داند تا گمراهان را به صراط مستقیم انصاف و عدالت راهبری کند. به همین جهت بعد از آنکه حضرت عیسی را بر اثر تحریک فریسیان به جای باراباس که خونریز و فاسق و فاجری معروف بود در عید پاک محکوم به مرگ گردانید:در حالی که دستها را به آسمان برداشته بود خطاب به یهودیانی که حضرت عیسی را با خود می بردند تا مصلوب کنند با صدای بلند گفت:"من در مرگ این مرد درستکار بی تقصیرم و این شمایید که او را به مرگ می سپارید." آن گاه برای سلب مسئولیت از خود دستور داد آب آوردند و عملا دستهایش را هم در آن آب شست.     

3- شاید در خیال خیلی ها این شکل گرفته باشد که جدی سخن گفتن با کسانی که جز رفتار ساده اندیشانه و فکاهی از آنان سر نمی زند، بی فایده و عمر به هدر دادن است. اصلا شاید چنین اندیشه ای بیراه هم نباشد، اما وقتی بدانید روبرویتان فردی قرار دارد که پشت لبخندها و ساده انگاری هایش فکر و ذکاوت پنهان شده و اتفاقا خوب هم می داند که چه می کند و چه می گوید، داستان چیز دیگر می شود. وقتی بدانید که قرارگرفتن بر منصبی پراهمیت مانند ریاست بر تشکیلات خبرساز فوتبال کشوری، جز به مدد بهره مندی از هوش و اندیشه ای منسجم ممکن نیست حتما می پذیرید که باید لحن و سطح کلام را با صاحب این مقام تغییر داد. باید بپذیرید که او بیش از خیلی های دیگر قدر و ارزش موقعیت را می دانسته که حالا بدستش آورده است. خوب می دانسته که شغل ریاست بر فدراسیون فوتبال یکی از پنج عنوان شهرت زا در سرزمینی چون ایران است و این حتما چیز کمی نیست. فواید «شهرت فراگیر» را خیلی ها حتی نمی توانند تصور کنند که اگر می توانستند حتما به صاحبان شهرت لااقل این حق را می دادند که نگران از کف رفتن آن باشند.

4- آنچه این روزها  در رسانه ها می گذرد، از زبان نمایندگان ملت در بهارستان شنیده می شود، رفتارهای معناداری که از روسای تشکیلات ورزش سر می زند و خلاصه روایاتی که از تقابل بی نظیر میان نفر اول ورزش و نفر اول فوتبال به میان می آید همه و همه این احساس را ساخته اند که شاید باید از رفیق مان بخواهیم در یکسال باقی مانده و ماندن و نماندنش یکبار دیگر خوب اندیشه کند. شاید بد نباشد که بخواهیم لجاجت های مرسوم میان آدم های شوخ و شنگ را کنار بگذارد. یاد آورش شویم که به موقع از سر میز برخواستن هم از جمله خصوصیات افراد باهوش و ذکاوت است. بگوییم که آن همه سوابق درخشان و قابل احترام تا پیش از تصدی این آخرین پست را شاید هنوز بتوان در خاطرها نگاه داشت. شاید بد نباشد به آقای علی کفاشیان توصیه کنیم پیش از آن که به لحن امری و ایجابی با او سخن بگویند خودش یکبار خوب به ضرب المثل فرانسوی ها فکر کند.      

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در پنجشنبه پنجم اسفند 1389 و ساعت 0 قبل از ظهر |

                                                          

1- حکایت تیم ما و جام جهانی که گویا قرار است حسرتش دوباره شود، شده داستان همان ساده دل روستائیان بروجردی که زمانی گمان می بردند «کدخدا» می تواند باری از دوششان برداشته و حال شان را تغییر دهد. همان روستائیانی که نهایت گناهشان ساده دلی بود و ایمان به این خیال که «ارباب» دلی پررحم و دستی کریم دارد.

می گویند: در یكی از آبادی‌های بروجرد اربابی بود ظالم و سخت‌گیر. از آن ها که جز به دوشیدن ضعفا نمی اندیشند و نان به جان مردمان می زنند.

آورده اند که سالی همین «ارباب» حكم کرد که رعیت‌‌ها موظفند جفتی دومن كره برای سر سلامتی او بیاورند. رعیت‌‌هایی که چیزی نداشتند و دو من کره یعنی هرآنچه داشتند و نداشتند.خلاصه هرچه فكر می‌كنند که باید چه كنند عقلشان به جایی نمی‌رسد و دست آخر می‌روند تا دست به دامن كدخدا شوند و  از او بخواهند كه پیش ارباب برود و وساطتی کند.  بخواهند كه از او بخواهد این درخواست را بر آنها  ببخشد و از دادن كره معافشان كند. غافل اما از این که چون قرار به بهبود اوضاعشان نباشد از ساده دلی کدخدا هم نه منفعت که زیانی بزرگتر حاصل خواهند برد.
كدخدا پیش ارباب می‌رود و می‌گوید: ارباب! رعیت‌‌ها امسال كار زیادی ندارند، قوه‌شان نمی‌رسد جفتی دو من كره بدهند پس شما بیا و لطفی كن. ارباب از خدا بی‌خبر كه رعیت‌هاش را خوب می‌شناخته و می‌دانسته كه چقدر صاف و صادقند می‌گوید: والله كدخدا هرچه فكر می‌كنم دلم رضا نمی شود که تو را ناراضی بفرستم . باشد، برو به رعیت‌‌ها بگو كره را بهشان بخشیدم، به جایش جفتی دومن روغن بیاورند! كدخدای ساده دل هم به خیال اینكه برای رعیت‌‌ها كاری كرده خوشحال و خندان می‌آید و رعیت‌‌ها را جمع می‌كند و می‌گوید: "مردم! حالا مدام بگوئید ارباب آدم خوبی نیست، رفتم پیش او و آنقدر التماس كردم تا راضی شد به جای دو من كره، دو من روغن از شما بستاند! بروید و به جان من دعا كنید»

 2- میان تمام اتفاقات عجیب و غریبی که حول مستطیل سبز می گشتند، هنوز بودند کسانی که امید به تاثیر کلام مقام بالاتر داشته و ته دل شان بگویند: «بالاخره اینطور هم نیست که سازمانی ها ندانند داستان از چه قرار است، لازم شود امور را اداره کرده و کار راست می کنند». افسوس، چه خیال عبث و بیهوده ای که گویا این روزها رقابت نه بر سر «تدبیر و سخن راندن آگاهانه» که انگار بر سر «شگفتی سازی» است. شگفتی سازی اما نه از آنها که بر پایه اتفاقات خوش و امید آفرین پدید آمده باشد، شگفت ساختن خلق ا... از شنیدن هزار سخن متناقض و متفاوت در کسری از زمان چنان که جز حیرت برایشان پدید نیاورد.

خلاصه کلام حاصل تمام آن تاکیدی که بر انتخاب «بهترین و موثرترین رهبران فوتبال جهان» شد، سهم فوتبال ما گویا قرار است جز همین امتحان پس داده ها و شکست خورده های دم دست نباشد. گویا باید جای «کرش و گونش» به «امیر و منصور» خودمان قانع باشیم و دعایی هم نثار کنیم که لااقل تیم ملی مان بی صاحب و مسئول نماند. میان این غائله از خاطر هم ببریم که رییس ورزش مان زمانی مقابل اصحاب رسانه گفته بود «بزرگترین و بهترین» ها را صید می کند و حالا بی هیچ پرده پوشی و اضطرابی در چشم همان خبرنگارها می گوید: مگر مربی ایرانی چه ایرادی دارد؟ از خاطر ببریم که شاید می شد همان کره را بدهیم و حالا زیربار بدهی روغن نمانیم. 

 

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در پنجشنبه پنجم اسفند 1389 و ساعت 0 قبل از ظهر |


                                  


  1- کبدی ... کبدی ... کبدی. این شروع و میانه و خاتمه یک جنگ تمام عیار است. جنگ، مثل جنگ های باستان. یک نفر را برمی گزیدند تا به دل دشمن زده و یا بمیرد یا بمیراند. جنگ،مثل جنگ های نامتقارن (Asymmetrical warfare) . نه کسی پشت سنگر مخفی شده و نه دوطرف همزمان به دل هم یورش می برند. یک نفر روی ویکیپدیا نوشته : جنگ های نامتقارن، بر خلاف جنگ های کلاسیک فرمول مشخصی برای ایجاد موقعیت‌های خاص نظامی ندارند بلکه در آنها از طرق گوناگون عامل «غافلگیری برای ضربه زدن به دشمن» مورد بهره برداری قرار می گیرد. ما ذیل نوشته اش اضافه کردیم: مثل «کبدی»! در مقاله رسمی منتشر شده توسط ستاد مشترك ارتش آمريكا ، جنگ نامتقارن عبارت است از «به كارگيري رويكردهاي غيرقابل پيش‌بيني براي خنثي نمودن يا تضعيف قواي دشمن و در عين حال بهره‌برداري از نقاط آسيب‌پذير او، از طريق اقدامات غيرقابل انتظار يا روش‌هاي مبتكرانه». ما در دل مان گفتیم: مثل «کبدی»! یک جای دیگر هم با اشاره به ارزشمندی بسیاری از نبردهای نامتقارن، بواسطه دخیل شدن مردم فداکار و جان برکف در آن آمده بود:« در شرايطي كه دولتهاي مهاجم، قلمرو يك كشور را مورد تاخت و تاز قرار مي‌دهند، به ويژه آن گاه كه ميان دو دولت مذكور از قبل خصومتي وجود داشته و تهاجم مذكور يك نوع تجاوز تلقي شود، دفاع از سرزمين و كيان اجتماع نه تنها وظيفه‌اي خاص براي نيروهاي مسلّح، بلكه به تكليفي عام و اجتماعي براي كليه شهروندان تبديل مي‌شود. در اين شرايط، ورود بخش عظيمي از جمعيت دولت مورد تهاجم به صحنه نبرد و مقاومت در برابر اشغالگر، نيروهاي مسلّح سازمان نيافته را به جمع نيروهاي سازمان يافته مي‌افزايد و نبرد نامتقارن تبلور می یابد.» و همه این ها برای ما که نخستین بار بود چنین رقابتی را در گوانژو می دیدیم مترادف بود با «کبدی»! 2- جالب اما اینجاست که این نبرد نامتقارن، بر اساس آنچه در منابع رسمی و قابل اتکا منتشر شده ، نه سوغات یک روستا و شهر در شرق آسیا که حتی سوغات هندوستان مدعی هم نیست. همان رقابتی است که در گیلان «شیرین‌دودو»، در خراسان ، گلستان و مازندران «زو» ، در خوزستان « تی تی» و از همه جالب تر درسیستان و بلوچستان خودمان، «کبدی» نامش نهاده بودیم. ریشه در تاریخ کهن سرزمین مان دارد، این سبک از «جنگ تمام عیار». ریشه در رفتار مردمی دارد که در طول تاریخ همیشه با داستان «دشمن متجاوز» و «دفاع مردمی» آشنا بوده اند. همیشه پشت در خانه شان دست به دست هم داده اند، نفس های به شماره افتاده دشمن را شمارده اند و به یورشی برق آسا شانه اش را به خاک مالیده اند. مردمانی که هیچ گاه نشده از دفاع ابا کنند، حتی در روزهایی که سخت شکست خورده اند و حتی تکه ای از خاکشان را هم برده اند. کبدی ... کبدی ... کبدی. خوب گوش کنید ! آشنا نیست برایتان؟ با آن موسیقی پرشور و ضرب سنگین به ذهن بیاوریدش ، قریب نیست؟ 3- اگر کسی در پیوند «کبدی» و «خودمان» اندکی شک و شبهه دارد، باید تصاویر توزیع مدال بانوان را دوباره ببیند. ببیند و به این فکر کند که کدام ورزشکارمان در کدام رشته ورزشی دیگر مانند آن بانوی جوان ایرانی، اشک پهنای صورتش را گرفته است؟ ببیند کدام تیم ورزشی مان از نگرفتن طلا چنین ملول است و از مدال برنز چنان شرمگین. اگر کسی باور نمی کند که نینشاژیمناسیوم برای مردان کبدی کار ما مثل چالدران و تنگستان و جنگل های گیلان بوده، یکبار دیگر رقابت هایشان را خوب نگاه کند. با این احوال اگر کسی مایل بود بیرق «ورزش،جنگ نیست» را بالای سرش ببرد، بگوید تا پیش چشم همه بنشینیم پای حساب.

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در پنجشنبه پنجم اسفند 1389 و ساعت 0 قبل از ظهر |

 

 

                                                  

1- از جمله، جمله‌ها‌ی ماندگار خواجه نصیرالدین افندی است. جمله‌ای که مي‌گویند حتی ادواردبراون ‌مستشرق نامدار انگلیسی‌ هم چند جا برای قوت بخشیدن به استدلال خود تکرارش کرد: «این آب،آبِ آبگوشت خرگوش است.»

مي‌گویند افندی وقتی چنین تشبیهی را به کار مي‌برده که مي‌خواسته خلاصه بگوید: همچون غذايی است که نه از خوردن آن قوتی حاصل مي‌شود و نه لااقل طعم خوشی دارد. که این بی‌خاصیت، آنچنان  میان دیگر اجزای غذا مخلوط شده که اصلا قابل تمیز و تشخیص نیست. آبِ آبگوشت خرگوش‌؛ همان عمل بی‌فایده است و کم‌ارزش که میان اتفاقات مهم پنهان شده و چنان خود را مي‌نمایاند که گویی شأن و مرتبه‌ای دارد و قابل‌اعتناست!

2- ایرانیان از این دست اقدامات سبک، جای دیگر و به صورتی دیگر هم تبری جسته‌اند. آن‌جا که کسی را به «حاشیه رفتن» متهم کرده و در مذمتش از هیچ انتقادی مضایقه نمي‌کنند.

مي‌گویند زمانی که هنوز صنعت چاپ پدید نیامده بود، اهل خواندن و نوشتن پس از مطالعه هر کتاب ‌همان کتاب‌ها‌ که امروزه «خطی» مي‌نامندشان‌ در حاشیه صفحه، نقد و نظرشان را مي‌نگاشتند. نقد و نظری که عموما فاقد ارزشی برابر با متن اصلی بود و بیشتر به اظهارفضلی نامربوط بدل مي‌شد. خصوصا در دوره صفوی و قاجاریه که عده حاشیه‌ها‌ و حاشیه‌نویس‌ها‌  بسیار بود و عموما عبارات حاشیه از متن اصلی مفصل‌تر‌، پیچیده‌تر و البته کم‌بنیه‌تر مي‌گشت. خلاصه دکانی شده بود این حاشیه‌روی برای بسیاری که نه حال و حوصله طرح نظریه‌ای را داشتند و نه مي‌پذیرفتند که نظر و عقیده دیگران را لااقل در مکتوبی جدید به نقد بکشند. هرچند میان آن‌ها‌ بودند انگشت‌شمار اندیشمندانی هم که حاشیه‌شان بر کتب مراتبی بالاتر از اصل یافته باشد منتها داستان حاشیه‌نویسان آن‌قدر شور شده بود که به چشم نیایند.

3- شاید آن زمان که قاسم فارسی و عطا‌ءا... بهمنش حرفه‌ای پرجاذبه و البته پراهمیت به نام «تفسیر و روایت» ورزشی را بنیان مي‌گذاشتند در خیال‌شان هم نمي‌آمد که روزی کسانی باشند که بیننده را ناگزیر به قطع کردن صدای تلويزیون کرده و چنان «حاشیه» بروند که زیباترین رویدادهای ورزشی برای بینندگان حکم یک «آزار ناگریز» را بیابند. فاصله چندان دوری نیست. تاریخچه گزارشگری و مفسری در ورزش ایران نهایتا به اوایل سال‌ها‌ی‌40 باز‌مي‌گردد. مي‌گویند قبل از آن و از طریق رادیو -‌در فواصل بسیار كوتاه  برنامه‌ها‌ی رادیویی‌- شبه‌گزارش‌ها‌ی ورزشی  پخش مي‌شد. مثلا در سال‌۱۳۳۸ قاسم فارسی که تصاویر ورزشی خلق‌شده توسط او جزو گنجینه‌ها‌ی ورزش ایران است‌-  از طریق رادیو تمرینات ژیمناستیك و نرمش‌ها‌ی سوئدی را درس مي‌داد، اما كار گزارشگری به طور جدی از سال‌۱۳۴۰ و با ابتكار «عطاء‌ا... بهمنش» شكل گرفت. بهمنش برای نخستین بار میكروفون رادیو را در دست گرفت و به‌دلیل علاقه شخصی به گزارش مسابقات دوومیدانی پرداخت. بدون آن كه كلاسی دیده باشد، دانشكده‌ای وجود داشته باشد و یا حتی  دوره‌ای را گذرانده باشد. بهمنش بعدها به‌دلیل عشق به ورزش به تفسیر رشته‌ها‌ی دیگر پرداخت و در تفسیر كشتی بدعتی گذاشت كه تا به امروز برای همگان به یاد مانده است. او در تفسیر كشتی از یك‌گزارش معمولی پیش‌تر رفت و در عمق این رشته به كندوكاو پرداخت و با زبانی شیوا و استخدام  واژه‌ها‌ی دلنشین‌، گاه از اتفاق كشتی جلوتر مي‌رفت و حتی به قهرمانان پیشنهاد اجرای یك فن را مي‌داد‌. فنی که ثانیه‌ای بعد به اجرا درمي‌آمد و همین‌ها‌ نشانه‌ها‌یی بودند از تبحرش بر موضوع. گفته مي‌شود كه بهمنش در گزارش فوتبال از طریق رادیو هم هنر خود را چنان نمایان ساخت و چنان بازی‌های مهم فوتبال را برای شنوندگان تصویر و ترسیم مي‌كرد كه آن‌ها خود را در ورزشگاه حس مي‌كردند. این تخصص بعدها با تولد چهره‌ها‌ی دیگری ادامه پیداکرد و تا به این‌جا رسید که همان مردمان شیفته و علاقه‌مند به مفسران و گزارشگران ورزشی، گاه چنان از اشتباهات و اصرار بر اشتباهات گزارشگران به ستوه بیایند که شنیدن صدای غریب و زبان نامفهوم گزارشگران خارجی را به هیجان‌ها‌ و حاشیه‌ها‌ی دل‌آزار برخی گزارشگران وطنی ترجیح دهند.

4- حتما برای شما هم پیش آمده تجربه تلخ تحمل کردن سخنان نامربوط کسی را که با اتمسفر و فضای حاکم بر جمعی سنخیت ندارد. احتمالا پیش آمده که مجبور باشید  اظهارفضل‌ها‌ی یک‌فرد کم‌اطلاع و از مرحله جدای را گوش کرده و برای حفظ آبرو حتی به تایید ضمنی آن ولو با تکان دادن سرتان بپردازید. با نهایت تاسف باید پذیرفت که  داستان حاشیه‌روی‌ها‌ی صورت‌گرفته در جام پانزدهم جز این نیست. حاشیه‌ها‌یی که فعلا به قسمت تلخ این رویداد شیرین بدل شده‌اند. داستان گزارشگری ورزشی و سکوت بی‌معنای تصمیم‌گیرندگان در برابر نقد و گلایه مداوم بینندگان؛ آن‌قدر اهمیت دارد که در تماشاگرهای پیش‌روی فصلی مفصل را به آن اختصاص دهیم. این آش دیگر آن‌قدر شور هست که لازم باشد یک‌جا فضای تعارف و تامل را شکسته و به صراحت پای حساب و کتاب بنشینیم.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه دوم بهمن 1389 و ساعت 1 بعد از ظهر |

 

                                                          

1- نه سفره رنگارنگ لبنانی‌ها‌ و نه مدح و ستایش سخنرانان؛ که شاید ایستادن هزاران هزار خارجی برای روشن شدن و حرکت کردن خودروی «صاحب مجلس» عاقبت کار دست‌مان داد.

میهمانان میهمانیِ رستوران «هزارویک شب» خوب به خاطر دارند آنچه آن شب در گوانگ‌جوی پرخبر گذشت. آن‌شب که به افتخار مدال‌آوران بزمی به‌پا شد و گروه‌گروه آمدند تا به ظاهر شکستن شاخ‌ها‌ی غول را تبریک گفته و اما درواقع توجیه شوند که میزبان کیست و در نتیجه این مدال‌ها‌ که به‌زور و زحمت به‌دست می‌آید را باید به نام چه کسی نوشت.

بازار سخنرانی و مصاحبه داغ بود و میزها به سرعت پُر می‌شدند از خالی و خالی از پُر. چه باک هم از این که فلانی لب به غذا نزند و زبان به شکوه گشاده باشد که لااقل حرمت میهمان نگاه دارید و پیش از خودتان، تعارفی بیاندازید. چه باک از این‌که سخنان بهمان سخنران چنان بی‌ربط و نابجا باشد که حتی زبان ورزشکاران مدال‌آورده و هدیه ستانده و لاجرم شادمان را هم به گله باز کند. آن شب، چیزی که اهمیت داشت این بود که جماعت بدانند و آگاه باشند «کُت» بر تن کیست و خلاص. از سفره بی‌انتهای میزبانان لبنانی نفهمیدند، از اشارات پیدا و صریح سخنرانان که می‌فهمند. از قطع نشدن صدای شاتل دوربین‌ها‌ نفهمیدند، از لبخند مستدام و آرامش بی‌سابقه صاحب مجلس که متوجه خواهند شد. اصلا همه این‌ها به کنار، ده‌ها‌ پلیس و محافظ و عینک سیاه به‌چشم‌زده خارجی که می‌توانند نشان دهند بزرگ مجلس کیست. آن‌هم با چنان محافظتی که در ایران خودمان هم نمونه‌اش را نداشته‌ایم.

خلاصه نه سفره رنگارنگ لبنانی‌ها‌ و نه مدح و ستایش سخنرانان و... همان ایستادن هزاران هزار خارجی برای روشن شدن خودروی صاحب مجلس کار دست‌مان داد. همان شب که شاید برای نخستین باردر طول تاریخ‌، پیاده از حال سواره خبر نداشت! نمی‌دانستیم و نمی‌فهمیدیم که سرّ این راه بستن‌ها‌ و اسکورت به راه انداختن‌ها‌ چیست. طعم به «تجمل» نشستن و به «جلالت» رفتن را حس نمی‌کردیم. راستش تا به حال در هیچ تجربه مشابهی، رستوران رفتن یک‌»صاحب مجلس» را این‌طور پرطمطراق ندیده بودیم. اصلا نه فقط ما، که هزاران هزار چینی کنجکاو و مبهوت که ساعتی راه‌شان بسته شده بود تا خودروی حامل صاحب مجلس، «هزار و یک‌شب» لبنانی را ترک کند هم نفهمیدند، نمی‌فهمیدند چون مثل ما پیاده بودند، حتی اگر نشسته در خودروهایشان! اصلا همه پیاده بودند. نه آن شب که از روز اول تا روز آخر و همین سواره بودن یک‌نفر هم آخر کار دست‌مان داد. آن‌وقت که گمان برد همیشه می‌توان چنین سوار خر مراد بود و اما این‌طور نبود.

میهمانی تمام شد، صاحب مجلس آرام‌آرام گام برمی‌داشت. تفقدی به این و لبخندی به آن. یک‌جا نخ لباس فلان ورزشکار جوان را به مهربانی از لباسش جدا می‌کرد و جای دیگر به اصرار کس دیگر توجه نشان داده و می‌ایستاد تا عکسی به یادگار گرفته شود. محافظان هم شانه به شانه مشایعت می‌کردندشان تا خودروهای ویژه تشریفات. از آن‌ها که توپ هم نمی‌ترکاندشان. روبه‌رو تا چشم کار می‌کرد ماشین معطل بود. پر از مردمانی که مهربانی‌ها‌ می‌کردند به میهمانان و حتی نور ماشین‌شان را هم برای پلیس‌ها‌ی ایستاده میان بزرگراه بالا نمی‌زدند. همه پیاده بودند در آن میان. از رئیس فلان فدراسیون و سردبیر بهمان رسانه گرفته تا پلیس و مردم و‌... و فقط یکی سوار که او هم تا همین چند‌روز قبل از کجا باید می‌دانست و می‌فهمید حال پیاده‌ها‌ را؟

تا همین چند‌روز قبل که معلوم شد سواره‌ها‌ الزاما بهترین نیستند. مشخص شد که شاید شما را به مصلحتی روی چشم گذاشته و تکریم کنند‌، اما آن‌جا که قرار به انتخاب باشد، شایسته‌ترین را برمی‌گزینند. آن‌جا که پیاده‌ها‌، سواره واقعی بودند و آن‌ها‌ که خیال می‌بردند سواره واقعی‌اند خوب معلوم‌شان شد که پیاده یعنی چه؟ یعنی که؟

و در این میان غم‌انگیزتر از «باختن»‌مان است، شنیدن این توجیه که فاصله نماینده ما و رقیب نه 5‌ر‌أی که درواقع فقط 3‌تا بود و اگر اندکی اقبال داشتیم حالا 23 بر 22 برده بودیم! که آن اولی توهین به جایگاه ورزش‌مان لااقل در بخشی از آسیا بود و این یکی نادیده انگاشتن شعورمان، توسط خودمان.

کاش دوستان باورکنند شنیدن این‌که اگر کمی دست و دل‌ها‌ی دیگران می‌لرزید حالا ما «نايب‌رئیس» شده بودیم و تاج گُل روی سرمان بود‌، از اصل «شکست» تلخ و ناگوارتر است. که این یعنی انگار زعامت ورزش کشوری پهناور و تمدن‌ساز چون ایران مرتبه‌ای پایین‌تر از جایگاه از کف رفته است و حالا دیگر ناچاریم به همین «تاج خار» خودمان بسازیم.

کاش متوجه باشند توهین‌آمیزتر از آن‌که مقام نخست ورزش کشورمان را فرستادیم برای معاونِ معاون شدن، این بود که چندساعت مانده به ر‌أی‌گیری با دیگر کاندیدای‌مان چنان کردیم و باز چشم‌ها‌ی «دیگران» به خاطر ما گرد شد. همان دیگرانی که لااقل همین 2‌، 3 ماهه بارها از آنچه بر سر خودمان آورده‌ایم گفته‌اند و نوشته‌اند.

چنین است که اگر بتوان گفت فلانی ‌نماینده فلان کشور- در انتخابات اخیر ناکام ماند و دیگری ‌نماینده بهمان سرزمین‌-  هم پیروز نشد، در مورد خودمان بی‌شک فعلی مناسب‌تر از «باختن» نمی‌توان یافت. که این یعنی جمع تمام اتفاقات بد برای کسانی که زمانی «سواره» بودند و حالا می فهمند که اتفاقا بسیار «پیاده»‌اند.

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه بیست و پنجم دی 1389 و ساعت 3 بعد از ظهر |

 

 

                                             

1- اگر کسی حتی گمان کند که رسوم عجیب و غریب، بازتولید نمی شوند و چون به توسعه و پیشرفت رسیده ایم دیگر نشانی از آن ها نمی توان یافت سخت در اشتباه است که گاه این تکرار عادت، اتفاقا ابعادی به مراتب فجیع تر هم دارد. از آن جمله است، رسم غریب و انحرافی ذبح شتر در دوره صفوی و قاجار که نه تنها ارزش و منزلت این سنت حسنه را از میان می برد که حالا پس از گذشت قرن ها، بر کتب مرجع تاریخ نقش بسته و اسباب تمسخر را هم فراهم آورده است.

سیاح ایتالیایی پیترودولاواله که معاصر شاه عباس بوده ، این رسم عجیب را چنین روایت کرده:« اکنون به شرح شتر قربانی که در این روزهای اخیر ناظر آن بودم می پردازم. نهم دسامبر امسال مصادف با عید قربان بود که درواقع عید پاک مسلمانان است. قربانی بدین ترتیب انجام می شود که سه روز قبل از عید یک شتر ماده را در حالی که به گل بنفشه و گلهای دیگر و حتی سبزی و برگ و شاخه های گل زینت داده بودند در شهر می گردانند و برای او نقاره و طبق و شیپور می زنند اما مساله اینجاست که هر جا این شتر می گذرد مردم دور او جمع می شوند و دسته ای از موی و پشم تن حیوان بی نوا را می کنند و حفظ می کنند. این جریان سه روز به طول می انجامد. سپس در روز عید، صبح خیلی زود یعنی قبل از سر زدن آفتاب بعد از نماز صبحگاهی تمام سران و بزرگان حتی خود شاه هر جا که هست با جمع کثیری از مردم، از هر طبقه و دسته، جمعی سوار و جمعی پیاده در محلی خارج از شهر، مثلاً در اصفهان در محلی که اقلاً دو میل با دیوار شهر فاصله دارد، با سر و صدا جمع می شوند. در آنجا حلقه بزرگی مرکب از تماشاچیان تشکیل می شود که افراد سرشناس سوار بر اسب در وصف اول آن قرار دارند و به همین ترتیب پیاده و سواره طبقات مختلف در پشت آن قرار گرفته اند و در این سه روز همه سعی می کنند بهترین لباسهای خود را به تن کنند. جماعت بی صبرانه در انتظار باقی می ماندند تا اینکه حیوان با همان تشریفات از راه برسد و قبلاً نیز حیوان را در طویلترین خیابانهای شهر گردانیده اند چون در مشرق زمین پنجره رو به خیابان وجود ندارد مردم از بالای درب خانه ها و دکانها و دیوار باغها منظره گذشتن او را تماشا کرده اند. در جلو یک نفر نیزه ای را حمل می کند که دارای نوک تیز و درخشانی است و بعداً برای کشتن حیوان مورد استفاده قرار خواهد گرفت. وقتی دسته ای به محل مورد نظر می رسد به محوطه ای که به همین منظور در وسط جمعیت خالی مانده است هدایت می شود و از محله های مختلف نیز عده ای با اسب و عده ای پیاده و همه چماق به دست در آنجا حضور دارند که پس از انجام قربانی بلافاصله با قلدری قطعه بزرگی از لاشه را طبق آداب و رسوم به محله خود ببرند. در موقع عبور حیوان از وسط جمعیت مردم بیش از پیش پشم او را می کنند و بعد هر کسی در جایی قرار می گیرد و منتظر عاقبت کار می شود. البته من نتوانستم به خوبی این جریان را ببینم ولی قبلاً شنیده بودم با عنوانترین فرد حاضر باید حیوان را بکشد و دیدم که حیدر سلطان یعنی نگهبان حرمسرای شاه که با لباس فاخر رو به روی اسب تزیین شده ای قرار گرفته بود نیزه ای را طوری به دست گرفت که نوک تیزش رو به عقب بوده و به ترتیبی ایستاد که حیوان سمت راست او واقع شد و سپس چنان گلوی حیوان را سوراخ کرد که نیزه تا قلبش فرو رفت. بلافاصله حاضرین سیل آسا به سمت لاشه هجوم بردند و هر کس با تبر و ساطور و شمشیر و کارد وهر چه که در دست داشت مشغول بردیدن تکه ای از گوشت شد... سر شتر به خانه شاه فرستاده شد و تصور می کنم همه ساله به همین ترتیب رفتار می شود...»

2- این داستان اما هنوز تکرار می شود و جالب آنکه تلخ ترین مرحله اش که همان هجوم برای بریدن تکه ای از گوشت حیوان بی نوا و مراعات نکردن دیگران، خصوصا برابر چشم میهمانان است، بیش از سایر رفتارها هم به چشم می آید.

مگر نه این است که حالا با محرز شدن جدایی سرمربی تیم ملی مان، خیلی ها دست به کار تدارک سور و ساط از این تیم بی صاحب شده اند؟ مگر جز این است که دلال ها دست از هرکار شسته و هر روز بساط مذاکره با یکی از سرشناسان را پهن می کنند و در این حال طرف مذاکره رقیب را هم به هزار دروغ و دغل منصرف می سازند؟ هنوز چند روزی از سخن مدیر بین الملل فدراسیون نگذشته، مگر خاطرتان نیست که گفته بود بلافاصله پس از انتشار نام یکی از گزینه ها، بر سرش ریخته اند و با اطلاعات دروغ روند مذاکره را به بن بست کشاندند؟ این ها جز به همان ساتور و شمشیر بدست ها شباهت دارند؟ تلخ تر اینجا که این رسم بدمنظره نه همچون خلف اش حداکثر سالی یکبار و برابر چشن چند میهمان معدود که هر روز و در دنیایی پر از رسانه و چشم تکرار می شود، همچون آنچه حوالی باشگاه سرخ ها می گذرد که تکرار همان حال تیم ملی مان است و هشدار که باز هم تکرار می شود.

روزی یکی از مطرح ترین مربیان فوتبال جهان – که در حاشیه جشنواره ای میهمان ایرانیان شده بود – کلافه از کسانی که هر روز یا مقابلش سبز می شدند و یا تلفن اتاقش را به صدا درآورده و تور مذاکره دست داشتند، به نمایندگان رسمی فدراسیون گفت: «نمی توانید طرف گفت و گوی بزرگ ها باشید، تا وقتی که دور و برتان پر از آدمهایی ست که نمی دانند تیم ملی یک کشور چقدر بزرگ است». راست می گفت.

    

 

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در دوشنبه ششم دی 1389 و ساعت 9 قبل از ظهر |