
1-ميان آنها كه هر روز مسير دانشگاه تا خانهشان را طي ميكردند، دوستي هم بود«نامي» نام. كلاس و درس كه تمام ميشد نه از آن جمله بود كه راهي ايستگاه اتوبوس و تاكسي شود و نه از آنها كه سوار خودروشان شوند تا پيش از تاريكي به مقصد برسند. تازه بساط گپوگفت و بحث و جدل برپا ميكرد و آنچه هيچگاه در نظر نداشت دوري راه بود و شبي كه بيدرنگ سر ميرسيد. دلنگراني تازه وقتي به سراغ«نامي» ميآمد كه ديگر كار از كار گذشته بود و حالا بايد گردنهها و پيچهاي مسير را از آن دانشكده دور از پايتخت با «سرعتزياد» جبران ميكرد. چه، شنيده بود عاقبت بسياري را كه در برف و كولاك شبانه مانده و تا پاي حادثه رفته بودند. نامي و اين عادت هميشگياش اما ديگر براي ما تكرار نشدند بعد از آن شبي كه جاده پيچيد و او خوابآلود نپيچيد. بعد از آن شبي كه فردايش مقابل خانه تشييع شد. نامي آن شب تاوان«تندروي»اش را پس داد.
2-سرنوشت«نامي» اما تلختر از خيليهاي ديگر هم نبود. ما كه نميشناختيمشان، اصلا نميفهميديمشان پس«بينام» بودند در آن جمع دانشگاهي. سال تحصيلي كه شروع ميشد با خانه و خانواده خداحافظي ميكردند تا عيد! ماهها دور از شهر بودند و «حركت» را فراموش ميكردند. كلاس و درس كه تمام ميشد، بيصدا و سنگين ميرفتند خوابگاه و خواب و خواب و خواب. ماهانه پولي از تهران ميآمد به حسابشان و روزگار ميگذراندند بيهيچ اتفاق و تنوعي! نه آن دوران به حساب ميآمدند و نه بعد از آن. چه امروز هم كه سالياني از روزهاي درس و دانشكده گذشته نامي از هيچكدامشان نيست و محال است گمان كنيم كه «زندگيخوب» را تجربه ميكنند. «بينام»ها از همان موقع تا امروز تاوان«كندروي»شان را پس دادهاند.
3-سخن از«سرعتمجاز» كه پيش آمد، وقتي بنا شد از عاقبت آنها كه تند ميروند و آنها كه كند؛ بگوييم، نميدانيم چرا مرغ خاطره از لانهاش پريد تا تاريخ چندهزار ساله اين سرزمين كه هميشه ميان تندروي و كندروي در نوسان بوده و روي آرامش نديده است. مردمانش روي آسايش نديدهاند! اينكه چرا هيچگاه باور نكرديم ميان سياه و سپيد، بالا و پايين، صفر و صد، چپ و راست، شمال و جنوب و... بسيار گزينههاي ديگر هستند، دستنخورده و امتحان شده. اينكه «اعتدال» عجب واژه غريبي است. «ميانهروي» عجب سرنوشت تلخي دارد.
* این سرمقاله شماره ۲۳۹ همشهری مسافر بود (پرونده ای درباره تندروی و کندروی در رانندگی - درباره سرعت مجاز) - اصلا هم ازش برداشت سیاسی نباید کرد!!!









