تبليغاتX
کتابت

۱) حکایت این نعوذ باا...وبلاگ نویسی نیم بند ما همینطور ناتموم بود که هیچ با شروع شدن مصائب انتشار همشهری مسافرِ از تاق هم آویزون شد.

در این بین عدم کتابت و کپی نمودن فقرات منتشر شده در جریده همشهری(همان مع المدینتی) رو می شه یه جوری به قول علما توجیه کرد اما جواب ندادن به پیغام های دوستان بلاشک حکم معصیت داشته و قابل پذیرش نزد هیچ یک از بزرگان و فضلا نخواهد بود . مع الوصف ما هرگونه اشتباه صورت گرفته از این ناحیه را کانه میل کردن مقادیر فراوانی جسم نخوردنی قبول فرموده و از عموم خواهران و برادران - مومنین و مومنات طلب حلالیت عمیق می نماییم.

۲) از آنجا که دست تقدیر علاوه بر افزوده شدن یکی دیگر از مشتقات موسسه همشهری (طی ماه آتی) سفری معنوی به آمریکای جنوبی(جهت محکم کاری عرض می شود که مرگ بر آمریکا) رو هم در کاسه ما قرار داده اند و از آنجا که موجودی غیرقابل شبیه سازی به نام محمود عبداللهی(نژاد) هم در این رویارویی در معیت ما خواهند بود پیشاپیش ضمن تقاضای مغفرت و بخشش از حضرت حق - دوستان رو به یک فقره روبوسیه سه مرحله ای اینترنتی (کمثل العلما - یعنی همان مصافحه) فراخوانده و اجالتا از حضور مرخص می شوم.  

۳) ابیات ذیل را مطالعه فرموده و حض معنوی فراوان حاصل فرمایید. نثار فاتحه ای به روح مرحوم حسینی هم توصیه می گردد.

 

                                                                                                                          

 

هلا ! روز و شب فانی چشم تو
دلم شد چراغانی چشم تو
 
به مهمان شراب عطش می دهد
شگفت است مهمانی چشم تو

بنا را بر اصل خماری نهاد
ز روز ازل بانی چشم تو

پر از مثنوی های رندانه است
شب شعر عرفانی چشم تو

تویی قطب روحانی جان من
منم سالک فانی چشم تو

دلم نیمه شبها قدم می زند
در آفاق بارانی چشم تو

شفا می دهد آشکارا به دل
اشارات پنهانی چشم تو

هلا توشه راه دریا دلان
مفاهیم توفانی چشم تو

مرا جذب آئین آئینه کرد
کرامات نورانی چشم تو

از این پس مرید نگاه توام
به آیات قرآنی چشم تو 

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 3 بعد از ظهر |

نه تنها براي اهالي كوچه قائم شهرآرا، نه فقط براي ساكنان محله سرآسياب و نه صرفاً در منطقه منيريه، كه براي همه آنها كه مي‌خواستند از باب«لطف الهي» نكته‌اي بشنوند، حالي تازه بيايند و روح‌شان صيقل يابد؛ اين كشاورززاده كهنسال آشنا و قريب بود.

همه كنار هم، برابر با هم مي‌نشستند روي زمين و حالي داشتند كه در كمتر گردهمايي مذهبي مي‌توانستي بيابي، بساط خنده و شوخي بر پا بود و ديگر آنجا چندان توفيري نداشت كه جزو طبقه نخبگان باشي يا مردم عادي، ثروتمند باشي يا فقير، بالا باشي يا پايين. خوب كه دقت مي‌كردي كسي جلويت چايي تعارف مي‌كرد كه چند سالي بود عنوان رياست يكي از گسترده‌ترين رسانه‌هاي دولتي را برعهده داشت. كسي كفش‌ها را جفت مي‌كرد كه دو دوره منتخب مردم تهران در خانه ملت بود و حتي كسي هر از چند گاهي به رويت گلاب مي‌پاشيد كه سال‌ها فرماندهي لشكري افتخارآفرين را در دوران دفاع مقدس برعهده داشت. گفتيم كه آنجا همه با هم  برابر بودند و لااقل ساعتي برادر.

اين حال و هوا بود تا وقتي كه از راه رسيد، هر دفعه يكي از مريدان مي‌آوردش. معمولاً ذكرگويان بود و در چهره‌اش لبخندي هويدا. عرقچين به سر مي‌گذاشت و عبايي ساده بر دوش مي‌انداخت، مي‌آمد و يكسره براي نماز قامت مي‌بست؛ الله اكبر. حالا همه در حال عبادت بودند و به قول حضرت آيت‌الله بهاءالدين؛ آن مرجع عارف، با نمازشان بالا مي‌رفتند. پشت سر همان كشاورززاده كهنسال، پشت سر«حاج اسماعيل دولابي».

 

                                               

 

اين شرح حال يكي از آنها بود كه به گفته شاهدان، انگار ماموريتش دادن اميد بود و هنرش بخشيدن طراوت. كه وقتي بعد از يك هفته آلوده شدن به انواع پليدي‌هاي روزمره مي‌رفتي پاي منبرش، پاك و وضو ساخته، روحت هم شسته مي‌شد و انگار كه گامي بلند در مسير شناخت خدايت يافته بودي. حاج اسماعيل كه حالا مدتي است ميهمان خوان گسترده الهي شده و گاهي چهره‌اش بر صفحه تلويزيون نقش مي‌بندد، مصداق بارز صفت ديگر بهار بود؛ طراوت و شادابي، اميد وانگيزه. حالا در آستانه بهار گفتيم كه وقتي تحول و تغيير طبيعت را مي‌بينيم، چه خوب است از آنها بشنويم كه با روح و روان هم دركش مي‌كنند، كه فراموش نمي‌كنند اين فصل‌ها و نشانه‌ها مي‌آيند و مي‌روند و آنها مي‌مانند بهره‌گرفته يا بهره‌نبرده از آن. چه خوب است اصلاً جزو آنها شويم؛ آنها كه اهل تعادلند، اهل رويش و جوشش‌اند و حالا مي‌گوييم اهل طراوت. آنها كه وقتي وارد جمع‌مان مي‌شوند، شايد اصلاً نمي‌دانستيم چرا ولي حالي ديگر مي‌آفرينند و جاني دوباره مي‌بخشند. كه وقتي نيستند، نبودشان محسوس است و وقتي هستند مدام اين افسوس را داري كه مبادا لحظه‌اي ديگر بروند.

كه حالا در آستانه فصل بهار شايد بتوانيم درك كنيم، اين صفت ديگر الهي را كه طبيعت يادآورشان مي‌شود. كه آدم، كه اشرف مخلوقات است، اگر آدم است و اشرف حتماً اين روي خود را عيان مي‌كند، رويي كه نشانگر طراوت است و شادابي.

اي كه بر ديده صاحب نظران مي‌گذري

پرده بردار كه تا خلق ببينند پري

مي‌روي فارغ و خلقي نگران از پس و پيش

تا تو يك ره ز سر لطف در ايشان نگري

اين طراوت كه تو داري چو به گلزار آيي

گل رويت ببرد رونق گلبرگ طري

ور بدين شكل و شمايل به درآيي روزي

نه دل من، كه دل خلق جهاني ببري

 

*مندرج در روزنامه همشهری(مسافر)

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

                                   

 

 1-مي‌گفت: وقتي در ميان آتش و خون نصيب من هم تكه آهن گداخته‌اي شد كه پشت پايم فرود آمد و جانم را سوزاند، باورم شد كه در آن عاشوراي بزرگ هيچ دردي براي امام مسلمين(ع) بالاتر از درد خيانت به ظاهر دوستان نبود.

والله درد ناشي از مجروحيت چه بسيار برايمان كوچك‌تر از درد خيانت بود؛ ما بوديم و خرمشهر و خون و كساني بودند بر اريكه قدرت نشسته و بي‌توجه به همه اينها. چاره‌اي نبود، ما را بازگرداندند به تهران. گوشه خانه افتاده بودم و اطبا هر نوع حركتي را برايم ممنوع كرده بودند. به حرفشان گوش دادم تا روزي كه دوستي به ديدار امام (ره) بشارتم داد.

سر از پاي نمي‌شناختيم؛ مي‌خواستيم هر چه زودتر در حضورشان سفره دل باز‌ كنيم. از خيانت رئيس دولت وقت شكوه كنيم و براي خونين‌شهر اشك حسرت بريزيم، اما باور نمي‌كنيد كه آرامش امام(ره) و نفوذ كلامشان چگونه ورق را برگرداند. با لبخند، لبخندي تلخ تمام ناله‌هايمان را شنيدند و اگر اشتباه نكنم چند جمله، فقط چند جمله پاسخ‌مان دادند. كه وعده خداوند بزرگ نزديك است و دعا كنيد. كه اين ايام نيز مي‌گذرد. كه فتح، قريب است و باطل رفتني. سخنان امام و اعتدالشان تو گويي آبی بود بر آتش افروخته درونمان. سبكبال و پران جماران را ترك كرديم و چندي بعد باز ما بوديم و باز آتش و خون. چه، اين بار اما دستي از غيب هم هدايت‌مان مي‌كرد. چندي بعد ما بوديم و مسجد جامع خرمشهر.

2-از جمله، جمله‌هاي آشناست براي آنها كه دين خاتم پيامبران را برگزيده و اقتدا به مولي الموحدين کرده‌اند؛«خيرالاموراوسطها».

و حالا كه گفتيم در آستانه سالي ديگر هستيم و بناست كه يكي از كامل‌ترين درخواست‌ها را از حضرت دوست کنيم، درك يك به يك آموزه‌‌هاي بهار چه ميزان مي‌تواند راهگشا باشد و تربيت كننده.

بهار را فصل اعتدال مي‌دانند؛ آنها كه به گردش ايام نه تنها نگاهي ظاهري كه توجهي عميق و مفهومي هم مي‌کنند. چه، طبيعت خود را در مرحله‌اي قرار مي‌دهد كه نه مي‌توان گفت نشاني از سياه سرماي فصل سرد دارد و نه بويي از سوزان هواي فصل گرم. تو گويي حالا بهار در پايان رقابتي كشنده با آنها كه مردمان را مي‌آزارند و مروت را نمي‌شناسند بر اريكه مي‌نشيند و همه را به دمي آرامش و آسايش مژده مي‌دهد. تو گويي كه با لبخندي دلپذير بشارت مي‌دهد پايان آتش و زمهرير را و از باب لطف الهي همه را به زيستن بدون دغدغه هلاك فرا مي‌خواند، چرا که موعد رويش آمده و اين رويش در سايه لطفي است با نام حقيقي«اعتدال». لطفي از ميان بي‌نهايت الطاف الهي كه اهل فهم را به زيستني مبتني بر آرامش و تاني فرا مي‌خواند. كه مي‌گويد نه گاه آنچنان سخت باش چون سنگ كه با ضربتي خرد شوي و نه آنچنان نرم كه به اشاره‌اي منحرف. كه چنان باش تا از بودنت، اطرافيان طراوت و لطافت و رويش استنباط كنند و در نبودنت، رسيدنت را انتظار كشند. كه به موقع منعطف باش و هميشه اهل اعتدال.

***

آنچه ايزد کرد خواهد باتو آنجا روز عدل

با جهان گردون به وقت «اعتدال» اينجا کند  

دشت ديباپوش کرده‌است «اعتدال» روزگار

زان همي بر عدل ايزد وعده‌ي ديبا کند

اين نشاني‌ها تو را بر وعده‌ي ايزد گواست

چرخ گردان اين نشاني‌ها ز بهر ما کند

 

 

مندرج در روزنامه همشهری ۱۵ اسفند ۱۳۸۶

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 3 بعد از ظهر |

 

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد

در خود تمام مرثيه ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه ها ي مجسم عبور کرد

شاعر بساط سينه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده است

در بيت هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

وقتي که ميز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت

مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت

بار اين چه شورش است که در جان واژه ها ست

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت

دستي زغيب قافيه را کربلا گذاشت

يک بيت بعد ، واژه ي لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گريه مي کند

دارد غروب فرشچيان گريه مي کند

با اين زبان چگونه بگويم چه ها کشيد

بر روي خاک و خون بدني را رها کشيد

او را چنان فناي خدا بي ريا کشيد

حتي براش جاي کفن بوريا کشيد

در خون کشيد قافيه ها را ، حروف را

از بس که گريه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت

"خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت

بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود"

اوکهکشان روشن هفده ستاره بود

 

خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن...

پيشاني اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...

خود را ميان معرکه حس کرد و بعد از آن ...

شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن ...

در خلصه اي عميق خودش بود و هيچکس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

 

*سيد حميد برقعي

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 11 قبل از ظهر |