تبليغاتX
کتابت

 

                

1-ميان آن‌ها كه هر روز مسير دانشگاه تا خانه‌شان را طي مي‌كردند، دوستي هم بود«نامي» نام. كلاس و درس كه تمام مي‌شد نه از آن جمله بود كه راهي ايستگاه اتوبوس و تاكسي شود و نه از آن‌ها كه سوار خودروشان شوند تا پيش از تاريكي به مقصد برسند. تازه بساط گپ‌وگفت و بحث و جدل برپا مي‌كرد و آن‌چه هيچ‌گاه در نظر نداشت دوري راه بود و شبي كه بي‌درنگ سر مي‌رسيد. دل‌نگراني تازه وقتي به سراغ«نامي» مي‌آمد كه ديگر كار از كار گذشته بود و حالا ‌بايد گردنه‌ها و پيچ‌هاي مسير را از آن دانشكده دور از پايتخت با «سرعت‌زياد» جبران مي‌كرد. چه، شنيده بود عاقبت بسياري را كه در برف و كولاك شبانه مانده و تا پاي حادثه رفته بودند. نامي و اين عادت هميشگي‌اش اما ديگر براي ما تكرار نشدند بعد از آن شبي كه جاده پيچيد و او خواب‌آلود نپيچيد. بعد از آن شبي كه فردايش مقابل خانه تشييع شد. نامي آن شب تاوان«‌تندروي»‌اش را پس داد.

2-سرنوشت«نامي» اما تلخ‌تر از خيلي‌هاي ديگر هم نبود. ما كه نمي‌شناختيم‌شان، اصلا نمي‌فهميديم‌شان پس«بي‌نام» بودند در آن جمع دانشگاهي. سال تحصيلي كه شروع مي‌شد با خانه و خانواده خداحافظي مي‌كردند تا عيد! ماه‌ها دور از شهر بودند و «حركت» را فراموش مي‌كردند. كلاس و درس كه تمام مي‌شد، بي‌صدا و سنگين مي‌رفتند خوابگاه و خواب‌ و خواب ‌و خواب. ماهانه پولي از تهران مي‌آمد به حساب‌شان و روزگار مي‌گذراندند بي‌هيچ اتفاق و تنوعي! نه آن دوران به حساب مي‌آمدند و نه بعد از آن. چه امروز هم كه سالياني از روزهاي درس و دانشكده گذشته نامي از هيچ‌كدام‌شان نيست و محال است گمان كنيم كه «زندگي‌خوب» را تجربه مي‌كنند. «بي‌نام»‌ها از همان موقع تا امروز تاوان«كندروي»‌شان را پس داده‌اند.

3-سخن از«سرعت‌مجاز» كه پيش آمد، وقتي بنا شد از عاقبت آن‌ها كه تند مي‌روند و آن‌ها كه كند؛ بگوييم، نمي‌دانيم چرا مرغ خاطره از لانه‌اش پريد تا تاريخ چندهزار ساله اين سرزمين كه هميشه ميان تندروي و كندروي در نوسان بوده و روي آرامش نديده است. مردمانش روي آسايش نديده‌اند! اين‌كه چرا هيچ‌گاه باور نكرديم ميان سياه و سپيد، بالا و پايين، صفر و صد، چپ و‌ راست، شمال ‌و جنوب و... بسيار گزينه‌هاي ديگر هستند، دست‌نخورده و امتحان شده. اين‌كه «اعتدال» عجب واژه غريبي است. «ميانه‌روي» عجب سرنوشت تلخي دارد.

 

* این سرمقاله شماره ۲۳۹ همشهری مسافر بود (پرونده ای درباره تندروی و کندروی در رانندگی - درباره سرعت مجاز) - اصلا هم ازش برداشت سیاسی نباید کرد!!!

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه دهم تیر 1388 و ساعت 4 بعد از ظهر |

                         

كيست كه باور نكند بسياري از مشكلات بزرگ اين سرزمين محصول«سبزي ‌پاك‌كردن» مردان بوده و سال‌ها زمان مي‌برد تا اين عادت زشت و مذموم از سرشان بيفتد! كيست كه نپذيرد همان هنگام كه مردان، از صدراعظم و وزير و وكيل گرفته تا صاحب منصب و لشگري پاي بساط«سبزي‌ پاك‌كردن» نشستند، سرنوشت اين ديار چيزي جز آن‌كه بايد، نوشته شد؟ كيست كه اين اشتباه بزرگ را در ذهن مرور كند و از آن‌كه نامش را چون آن‌ها «مرد» بنهند، شرمگين نشود؟!

چون بساط شاهي در ييلاقي از ييلاقات پايتخت برپا مي‌شد، مي‌توانستي همه بزرگان اين ديار را ببيني با خدم و حشم فراوان، گوشه‌گوشه باغ كه به دنبال كاري بودند و مشغول نمايش مقابل ناصرالدين شاه قاجار!

اصلا انگار براي آن‌ها تقدير سال آينده‌شان در همان باغ و بوستان نگاشته مي‌شد. چنين بود كه از هر حيله و خدعه‌اي بهره مي‌بردند تا بيشتر مقابل شاه قرار گرفته و ساعي‌تر به چشم آيند و اين تلاش‌شان براي خودنمايي گاه آن‌چنان زشت و كريه مي‌شد كه شاه و سوگلي‌هايشان را به خنده وامي‌داشت. همان‌ها را كه با همين نمايش‌ها و تظاهركنندگانش زنده بودند و سردماغ!

چنين بود كه هر لحظه مي‌شد، امير و وزيري را ديد كه ديگ و دلو دست گرفته، دوان‌دوان از برابر شاه مي‌گذرد، لحظه‌اي مي‌ايستد، عرق از پيشاني پاك كرده و دوباره به دو مي‌رود! دل به هم مي‌زد اين كارشان.

گروه دوم كه كمي خوددارتر و اما چون همان دسته ‌اول در پي خودنمايي و نمايش برابر شاه بودند، اما شيوه‌شان فرق مي‌كرد. مي‌گويند هر يك سبدي از سبزي مقابل پاي گذاشته، بر زمين مي‌نشستند و تربچه از ريحان سوا‌ مي‌كردند تا لحظه‌اي كه شاه برسد و چشم‌اش به آن‌ها بيفتد.

يكي از مورخان مي‌نويسد: «شاه بر صندلي جلوس كرده، عمليات آشپزان با نواي موسيقي شروع مي‌شد. سپس شاه مي‌رفت و وزرا مشغول پاك‌كردن سبزي آش شاهانه مي‌شدند. من خودم تصويري از اين «سبزي‌پاك‌كن»ها را پيش چشم دارم. صدراعظم بادنجان پوست مي‌كرد و آن ديگري سيب‌زميني»!

انصاف را اگر از پيش چشم نبريم، از اين «سبزي‌پاك‌كن‌ها» هنوز فراوان است و رسم زشت‌شان برپا. آن‌ها كه به بازي و نمايشي مي‌خواهند مدام پيش چشم باشند و بدين‌سان بالاتر روند. در اين ميان تنها مي‌مانند بزرگان كه رفتار و عمل‌شان مي‌تواند ادامه يافتن عادت ناپسند عهدناصري را متوقف سازد. آن‌ها كه به «سبزي‌پاك‌كردن» چاپلوسان وقعي ننهند و حتي برابر اين ظاهرسازي و تملق‌گويي سخت بايستند. آن‌ها كه اهل رتبه‌دادن بر اطرافيان جز به دليل «شايستگي و اخلاق‌مداريشان» نيستند.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت 11 قبل از ظهر |

 

                                    

ميان تمام بازي‌هاي كودكي عجيب است كه ردي از «يكي» نمي‌يابيم. بازي كه روزگاري تمام شادي‌هاي دنيا را براي بچه‌ها مي‌ساخت و هيجان‌اش تا روزها نقل خاطرات مي‌شد. با نامي خنده‌آورتر از خودش«الك‌ودولك»!

عجيب اما اين‌جاست كه اين نوستالژي شيرين ديگر تكرار نشد و انگار براساس توافقي جمعي، بچه‌هاي ايراني تصميم گرفتند «الك‌ودولك» را كنار گذاشته و ابتدا، پاي رايانه و رقابت‌هاي هيجان‌سازش بنشينند و اگر سيزدهم فرورديني هم رسيد نهايتا ساعتي«هفت‌سنگ و وسطي» را برگزينند! آن‌ها كه به رفتارهاي مردم اما نگاهي از سر موشكافي و دقت دارند مي‌گويند اين اتفاق، ريشه‌اي گسترده دارد فراتر از آن‌چه ممكن است به خيال آيد.

رسم‌ »الك‌ودولك» چنان بود كه «الك» را به هوا انداخته و آن‌گاه با «دولك» ضربه‌اي به آن مي‌زدند تا دورتر رود. فقط همين. هر چه دورتر، بهتر. بي‌هيچ دقت و محاسبه‌اي! خلاصه آن‌كه به هنگام نواختن ضربه آن‌چه اصلا ملاك و معيار نبود، «هدف‌گذاري»‌بود و «مقصد»! همين بي‌قانوني و ولنگاري هم نهايتا «الك‌ودولك» را از دايره بازي‌ها حذف كرد. چه، با گذشت زمان و افزوده‌شدن بر پيچيدگي‌هاي ذهن آدمي، انگار ديگر كار بي‌حساب و «الكي» را ميان كودكان خريداري نبود و جملگي ترجيح مي‌دادند اگر قرار است براي رقابت و حركتي وقت بگذارند، لااقل بهره‌اي برده و علاوه بر جسم، ذهن‌شان را هم درگير سازند. بدين‌سان« الك‌ودولك» ميان كودكان مرد!

نكته اما اين‌جاست كه قاعده «الك‌ودولك» و فراموشي‌اش تنها محدود به كودكان و آموزه‌اش منحصر به آن‌ها كه رفتار عامه مردم را بررسي مي‌كنند، نيست. از اين دست تغييرات را چون به مقياسي گسترده‌تر بسنجيم، به مديريت كه همان حلقه مفقوده توسعه سرزمين‌مان است، مي‌رسيم. انگار اين روزها هم مديريت «الك‌ودولكي» رفته‌رفته شناخته شده و كنار مي‌رود. مديريتي كه از شاخص‌هايش تنها زدن ضربه‌اي بود براي پرتاب مشكل به دورتر و دورتر. بي‌هيچ محاسبه و دقتي! مديريتي كه انگار آن‌چه برايش اهميت نداشت؛ «هدف‌گذاري» بود و «مقصد». با مجموعه‌اي از قيل و قال‌هايي مشابه آن‌چه زماني به هنگام كوفتن«دولك» بر«الك» مي‌شنيديم. بدين‌سان بايد به تاكيد گفت كه «مديريت الكي» ‌هم رفته‌رفته خواهد مرد.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |

 

                         

چند روز ديگر كه صندوق‌هاي گشوده و تصميم راي‌دهندگان عيان گردد را بايد آغاز فصلي پراهميت براي اين سرزمين ناميد. سرزميني كه حال‌و احوال‌اش- خوب يابد- محصول خودمان است و نتيجه عمل‌مان و در اين ميان عجيب است سخن آن‌ها كه در گذشته قدر«راي»‌شان را ندانسته و حالا بيش ازهمه مدعي‌اند كه آنچه هستيم در شان‌مان نيست و روزگار مي‌بايست به از اين باشد كه هست!

***

احساسات پاك ايرانيان نسبت به خاندان عصمت و طهارت(عليه‌السلام) همواره اين فرصت را هم براي برخي پديد آورده تا از اين حال‌و احوال خوش بهره‌اي نادرست برداشته و استفاده‌اي سوء حاصل برند. از اين جمله هم بودند دو دست ناپاك كه چون از ارادت اهالي چند روستا به خاندان پيامبر شنيدند، لوحي ساخته و جايي ميان آن روستاها دفن كردند. ساعتي بعد كه كشاورزان راهي مزارع بودند، دو نفر را ديدند گريان و نالان كه خاك از زمين برداشته و سرمه چشمان‌شان مي‌كردند! دو ناشناسي كه در پاسخ به سوال روستائيان پاكدل مي‌گفتند در رويا به اين نقطه هدايت شده و به آنها گفته شده كه دراين محل لوحي خواهند يافت به نشانه مزار يكي از نوادگان خاندان عصمت. پس ساعتي بعد چون روستائيان زمين را شكافته و لوح را يافتند، شك و شبهه‌اي باقي نماند كه اين خاك مقدس است و آن دو هم از نظر كردگان كه چنين روياي صادقي داشته و حقيقت را كشف نموده‌اند.

باقي داستان روشن است. گروه‌گروه از روستاها و شهرهاي مجاور مي‌آمدند تا در آن محل رازونياز كرده، نذري ادا كنند و حاجت‌شان برآورده گردد! هر از چندي به خدعه آن دونفر داستاني هم از كرامات و بركات امامزاده دروغين دهان‌به‌دهان مي‌گشت تا نان‌شان روزبه‌روز چرب‌تر و سفره‌شان رنگين‌تر شود. اما چه خوش خيال بودند دروغگويان به روزگار، كه نفهميدند آنچه باقي نخواهد ماند دروغ است و ناراستي.

روزي بر سرمالي اختلاف ميان آن دو نظر كرده! افتاد و چون يكي‌شان براي اثبات ادعا به خاك امامزاده قسم خورد، آن يكي خشت به سويش پرتاب كرد و فرياد برآورد. مردک « اين امامزاده كه تو مي‌گويي را كه خودمان ساخته‌ايم!». غافل از آن كه گوش‌هايي بودند تا اين نوا را بشنوند و چشم‌هايي تا حقيقت را ببینند. پس بنيان آن مكان دروغين فروريخت و حساب آن دو كذاب افتاد به چوب و چماق عدالت روستائیان.

***

چنين است كه حالا سخن آنان بيش از همه «تعجب» مي‌آورد كه با صندوق‌ها قهر كردند و از خاطرشان هم رفته كه اگر اهل حضور مي‌بودند، حالا حق شكوه و گلايه داشتند و الا همه آنچه هست- خوب يا بد- محصول عمل خودشان است و ساخته‌دست‌شان.

چند روز ديگر كه صندوق ها گشوده و تصميم راي‌دهندگان عيان گردد را شايد بتوان آغاز فصلي پراهميت براي اين سرزمين ناميد.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |

 

                         

ميان تمام شور‌و‌حالي كه هنگام گشايش ايستگاه‌هاي جديد مترو پديد آمده بود، سخني براي اهالي شهر بيش از همه شيرين آمد. آن‌جا كه مدير شهر گفت: «...اگر هم به وعده‌ها جامه عمل نپوشاندند، دست بر زانوي خودمان گذاشته، مي‌ايستيم و به كمك خداوند كار شهر را جلو مي‌بريم». اين جمله اما نه رنگ تعارف و ادعا داشت كه نشانه تصميم و اراده‌اي بود قوي. از آن‌ها كه زماني «سدسكندر»  توصيف مي‌كردند.

تاريخ اما كنار تمام پاك‌دستي و صداقتش، اما گاه اشتباهاتي هم مرتكب شده. از آن ‌جمله است به اشتباه، نسبت‌دادن معروف‌ترين «سد» تاريخ به جنگ‌طلبي چون اسكندر مقدوني، كه مثلا مردم از ظلم قوم «يأجوج و مأجوج» جان به لب آورده و از اسكندر مدد جستند و او هم با بنا نهادن سدي، روزگار را به كام‌شان شيرين ساخت. واقعيت اما اين نيست.

تنگه واريال را ايرانيان در قفقاز به‌پا ساختند، در دوره كوروش هخامنشي. داستان هم از اين قرار بود كه قوم «كوشي»، آن‌ها كه زندگي در آب‌وهواي سرد و كشنده كوهستان، خشك و جان‌سخت‌شان ساخته بود، هر‌ازگاهي راه از ميانه كوهستان گشوده و به تاراج اموال مردمان مي‌پرداختند. همان‌ها كه كتاب آسماني هم به‌واسطه نداشتن تمدن و فرهنگ، اين‌گونه توصيف‌شان كرده: «زبان نمي‌فهميدند».

پس ايرانيان راه بر خشونت و جنگ‌طلبي آن‌ها بستند، با سدي كه از سنگ بنا شده بود و ملاتي از آهن داشت. آن‌چنان استوار و سخت كه به قفل دروازه‌ آسياي‌غربي و شمال مشهور شد و پس از گذشت هزاران سال هنوز هم بقايايش پابرجاست.

***

ايستادن بر سر هدفي تا نهايت توان را چنين است كه خود ما-‌ايرانيان- با «سدسكندر» ناميدن، هديه به ملل ديگر كرده‌ايم. اما كيست كه نداند اهالي سرزمين «ايران» را در طول تاريخ به مقاومت و تلاش‌شان شناخته‌اند و به اين‌كه هرجا لازم بوده دست بر زانو نهاده، ايستاده و كارشان را پيش برده‌اند.

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 5 بعد از ظهر |

 

                                               

ميان پهلوانان و سرشناس‌هاي ايراني عجيب نيست كه برخي نام‌شان بلند مانده و پرآوازه چون پهلوان حلاج و پهلوان ولي و از همه نزديك‌تر «آقا‌تختي»؛ نام برخي را هم تنها به اتفاقي بر صفحات تاريخ ثبت كرده‌اند و تمام. نه نشان از مردم‌‌شان گرفته‌اند، نه مدال از وجدان‌شان. زورداشته‌اند، همين!

مي‌گويند پهلوان عثماني را ديگر كسي رقيب نبود و مي‌رفت تا در سرزمين‌اش بگويد، پشت پهلوانان ايران‌زمين را يك‌به‌يك بر خاك ماليده و كسي جلودارش نيست، تا به گوشش رساندند كه تنها «عسگر»‌نامي مانده در يزد كه قدرت‌اش شهره است و داعيه پهلواني دارد. پس پهلوان ترك بار سفر بست و عازم يزد شد تا فردا نگويند كه يكي مانده بود و نتواند بگويد هماورد ندارد. خلاصه آن‌‌كه، يزد ميزبان زورآزمايي دو پهلوان شد تا در نهايت «عسگر» آبروداري كرد و به لحظه‌اي پهلوان ترك را بر سردست چرخ داد و نقش زمين ساخت. پس به قاعده بايد او را محبوب‌ترين محبوب‌ها ميان مردم به حساب آورد. محبوبيتي كه پديد نيامد و نام «عسگر»، جايي ديگر و به دليلي عجيب ماندگار شد!

مي‌گويند، پدر «عسگر» كه از دلاوري‌اش مفتخر شده بود و پراحساس، مقرر كرد بقال سرگذر هر روز سهميه‌اي شكر به فرزندش دهد تا شربت سازد و قوت حاصل بَرَد؛‌ شكر سفيد. از آن‌ها كه حالا همه مي‌بينند و به حكم قواعد سلامت از مصرف‌اش اجتناب هم مي‌ورزند. از آن‌ها كه در دوره عسگر و پدرش اما قيمت بسيار داشت و ناياب به شمار مي‌آمد.

قانون پدر چندي دوام داشت و «عسگر» روزانه سهم شكر از بقال مي‌گرفت تا روزي كه سر و صداها خوابيد و همه حتي پدر عسگر هم از خاطر بردند كه با پهلوان عثماني چه كرده و چه‌قدر افتخار آفريده بود. پس، سهم شكر قطع شد و «عسگر» در اين انديشه كه چرا ماندگار نشد و زود از خاطره‌ها رفت. اما چه سود از اين انديشه كوتاه كه اصلاً اگر بلند بود و عميق، كار صاحب‌اش بدان جا نمي‌كشيد.

در تاريخ آمده،‌ شبانه به خانه پدر رفت؛ الاغ بالغ و چموش پدر را بر گُرده گرفت و از نرده‌بان بالا برد تا پشت‌بام! فردا صبح هم كه پدر طويله را خالي از مركب ديد و صداي الاغ از بام شنيد، نه آوردن جوانان توانمند چاره بود و نه معمارهاي سرشناش شهر! همه به اتفاق گفتند هر آن‌كه الاغ را بر سر بام برده بايد خودش هم آن را پايين آورد! چنين شد كه باز دنبال «عسگر» افتادند و باز بقالي سرگذر سهم «شكر» را به جاي آورد!

***

نمي‌دانيم چرا امروز كه به گذشته اين سرزمين و پايتخت‌اش مي‌نگريم، باز فراوانند مديران و صاحبان منصب كه برخي‌شان نام بلند دارند و پرآوازه چون اميركبير و قائم‌مقام و هستند كساني هم كه اسم‌شان بر صفحات تاريخ ثبت شده، اما نه به واسطه انديشه عميق و پردنباله‌شان كه به سبب بهره بردن از توان و قدرت‌شان هم‌چون «عسگر» ‌كه داستانش را آورديم. آن‌ها كه نهايتاً الاغي بر سر بام مردم بُرده و به وعده شكري، خودشان هم پايين آورده‌اندش!

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |

                  

1-روايت آقاي ناظم و فرزندش را حتما سال‌ها قبل شنيده‌ايد. داستاني برگرفته از نوشته پيشكسوتي كه قريب به اين مضمون بود: «رسم كتك‌زدن و فلك مدت‌ها بود كه از مدرسه رخت بسته و آقاي ناظم هم چاره‌اي‌ نداشت جز آن‌كه تركه آلبالو را خانه نهاده و به راه منطق و استدلال بيايد. چه، چند باري بابت خشونت‌هايش راهي ناحيه و اداره و دادگاه شده و از اين بابت هزينه فراوان داده بود، اما چهره پسر آقاي ناظم و كبودي‌هاي هر از چندگاهش نشان مي‌داد كه در خانه، رسم كهن هم‌چنان برپاست و ميان آقاي ناظم و فرزندش قاعده جديد هنوز حكم‌فرما نشده. تا اين‌كه روزي بر سر صف آقاي ناظم عنان اختيار از كف داد و دست بالا برد تا به قانون قديم، شاگردي را تاديب كند. همان زمان بود كه پسر آقاي ناظم ميان پريد و خود را مقابل ضربه قرار داد، با اين لحن كه «پدر، مرا بزن! مرا بزن و مدرسه را بر هم نزن! مرا بزن»!

2-روزگاري اگر گلاويزشدن آدم‌ها با يكديگر، براي خودشان شهرت مي‌آورد و براي ديگران فرصتي براي سرگرمي، واقعيت آن است كه حالا ديگر نه از آن « اسم دركردن»‌ها خبري هست و نه از آن چشم‌هاي مشتاق به هنرنمايي‌هايي از اين دست. حالا مدت‌هاست كه گلاويز شدن آدم‌ها بدترين حال را ميان مردم پديد مي‌آورد. احساسي ميان تاسف و شرمندگي؛ كه مگر مي‌شود در قرن بيست‌ويكم در پايتخت سرزميني كهن به نام ايران، هنوز باشند آدم‌هايي كه زبان و منطق را وانهاده و براي رفع سوتفاهم‌ها از ابزار«زور» بهره ببرند! مگر مي‌شود ميان خيابان‌هاي شهر، چشم بست  و دهان باز كرد به هر آن‌چه كه نه نشان از شخصيت دارد و نه نشانه از اخلاق. حالا مدت‌هاست كه مردم هر آن‌كه چنين مي‌كند را از دايره «شهروند» ‌خارج دانسته و روي برمي‌گردانند. به‌جز آن‌ها كه چون خود هم‌چنان آن‌گونه‌اند، اين‌گونه نيستند!

3-برابر چشم جهانگردي، مقابل خانواده‌اي محترم، چند قدمي كودكي معصوم و متعجب... هرچه بيشتر اين ذهن پرخاطره را جست‌وجو مي‌كنيم، زشتي رفتار و قباحت كلام‌شان بيشتر به چشم مي‌آيد. كاش روزگاري در خلوت و خانه‌شان هم، چنين احساس كنند كه روزگار ديگر شده و بايد «تغيير» كرد.

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |

 

                               

اهل‌«محاسبه» بودن، ارزش است و اگر نه كدام بي‌حساب و كتاب را مي‌توان يافت كه نامش را تاريخ بر صفحات خود نهاده و به نيكي توصيف‌اش كند؟ اهل «برنامه» بودن فضيلت است و اگر نه آن‌ها كه باري به هر جهت رفته‌اند را مگر مي‌توان ستاره داده و تجليل كرد؟ چنان كه مي‌گويند«تعادل» و «طمانينه»، راه و رسم بزرگان است، پس مگر مي‌توان شتابزده بود، احساساتي سخن گفت و وعده پشت وعده داد؛ انتظار محبت و اعتماد مردم را هم داشت؟

***

«آن‌قدر آمده‌اند و رفته‌اند كه شمارشان از كف رفته، روي ديوار را خوب نگاه كنيد، تنها همين مانده. تصويري و تمام. آقاي(....)، از شما هم مي‌تواند جز اين نماند. مي‌تواند جز اين هم بماند. تمام».

جمله‌اي بود، از زبان خدمتكاري در سازمان(....). از آن كهنسال خدمتكارها كه پس از ده‌ها سال‌ آن‌قدر رييس و مدير استقبال و بدرقه كرده‌اند كه شمارش را ندارند. خطاب به رييس تازه‌وارد گفته بود: «فلاني، اين آمدن براي شما شادي‌آور و اين رفتن براي رييس قبلي غم‌انگيز است و اگر نه براي من و صدها ديگر چون من كه بارها چنين مراسم‌ها را ديده‌ايم، همه‌اش«خاطره» است. عادت هميشگي است».

مي‌گويند يكي از رجال در بند، خطاب به شاه آخرين جمله‌اي گفته بود با اين مضمون كه «از فلاني با همه خوبي‌ها و بدي‌هايش تلاش براي ملي شدن نفت باقي ماند، از بهماني، جان‌دادن بر سر تماميت ارضي و از ديگري، يادي ديگر. از تو چه خواهد ماند؟ فردا كنار تمام ظلم و ستمي كه كردي، مردمي كه نديدي، صدايي كه نشنيدي، عملي هم داشته‌اي كه اندكي از خاطرات تلخ دوران حكومتت بكاهد؟ از تو چه خواهد ماند»؟

***

سخن از برنامه آمد و انضباط. كه از چند روز قبل-روز تصويب سند 5ساله شهر تا 1392- ديگر كسي را از هدف‌گذاري‌ها امكان انحراف نيست. قرار است 5سال، همه چيز بر اساس سندي محكم باشد، سندي كه كارشناسان پس از ماه‌ها كارشناسي آورده‌اند و مديران پايش نشان گذاشته‌اند تا از اصول آن تخطي نشود. اگر هيچ اتفاق ديگر از همين امروز در شهر رخ ندهد، به گمان ما پايبندي به چنين طرح و برنامه‌اي خود بزرگ‌ترين دستاورد است. اصلا همين كه فرابگيريم مديريت و هدايت جز براساس طرح و برنامه‌اي كارشناسي ممكن نيست، خود بالاترين دستاورد است. خود، از آن دست ماندگارهاست كه فردا روز آن خدمتكار كهنسال يادآورش شود و بگويد از آن‌ها جز تصويري برگوشه ديوار، يادگار ديگري هم برجاست.

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |

 

                  

 

«ديوژنيسم» در ادبيات غرب هر‌چند «نيشگون زدن» و«تلخ‌زباني» معنا شده، اما حتماً «ديوژن»، فيلسوف شهير يوناني را نبايد چهره‌اي دوست‌نداشتني و منفور توصيف كرد، چه به گمان او نهايت آدميت، داشتن «فضيلت» و نهايت «فضيلت»، ابراز بي‌نيازي از تمام وابستگي‌هاي دنيايي بود. همين.

بر اين اساس هم بود كه بسياري از مورخان رفتار و پندار وي را آن‌چنان متفاوت از ديگران توصيف كرده‌اند كه حالا نامش به مفهومي در زبان انگليسي بدل شده‌ و هر كه نسبت به دنيا و جاذبه‌هاي ظاهري‌اش بي‌اعتناست را به او تشبيه مي‌كنند.

مي‌گويند «ديوژن» آن‌چنان نسبت به دنيا و مظاهرش بي‌توجه شده بود كه از شهر بيرونش كردند! چنان كه سال‌ها در دل طبيعت زندگي مي‌كرد و كار. در همان دوران تبعيد بود كه كسي به طعن و تمسخر گفت: «ديوژن! ديدي عاقبت، همشهريانت تو را از شهر بيرون انداختند»؟ ديوژن پاسخ داده بود: «نه! اين‌گونه نيست. من آن‌ها را در شهر جاي گذاشتم».

يا جاي ديگر آمده كه چون اسكندر مقدوني شهر «كورنت»(زادگاه ديوژن) را فتح كرد، باشكوه و دبدبه سلطنتي به ديدار وي شتافت. در اين حال ديوژن برابر آفتاب خوابيده و به اسكندر بي‌محلي كرد. اسكندر ندا داد كه مگر مرا نمي‌شناسي كه اين‌گونه از به جاي آوردن احترام سرباز مي‌زني؟ ديوژن پاسخ داد: چرا، شناختم. چون بنده‌اي از بندگان من هستي، رعايت احترام را ضرورت ندانستم و ادامه داد: «‌تو بنده حرص و آز و خشم و شهوتي، در حالي‌كه من تمام اين‌ها را بنده و مطيع خود ساخته‌ام؛ پس بنده مني. ديگر آن‌كه مي‌گوييد پادشاه و حاكم مطلق يونان و مقدونيه هستي و ادعا مي‌كني كه بالاتر از اين مقام «هيچ» است. پس چون من همان «هيچ» هستم، پس از تو بالاتر و والاترم!

اسكندر برآشفت، با لگد بر پاي ديوژن زد و گفت‌: «برخيز، آخر شهر تو به دست من فتح شده»، ديوژن در همان حال پاسخ داد: «‌فتح شهرها، عادت شهرياران است و البته لگد زدن هم عادت چارپايان»! مي‌گويند در اين حال بود كه اسكندر مستاصل فرياد برآورد كه «اگر اسكندر نبودم، حتما آرزو داشتم ديوژن شوم».

***

آن‌ها كه بنده حرص و طمع نيستند، آزاده‌اند و نان از بازوي خود مي‌خورند. خشم و خواب را بر آن‌ها حكومت نيست و در زندگي ساده‌شان جز مهر و عشق به خانواده نمي‌يابيد. آن‌ها كه «كار»‌ را افتخار مي‌دانند و عنوان «كارگري» براي خود و خانواده‌شان را «نگين سليماني». شايد «ديوژنيست» را بهتر باشد، اين‌گونه ترجمه كنيم.

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 10 قبل از ظهر |

 

                        

«پهلوان حلاج يزدي» نه به جهت هنرنمايي‌اش در گوشه‌اي از اين زمين كه به خاطر سنگ‌هاي مرمرين‌اش راه به دربار ناصري يافت و بازوبند پهلوان اول كشور گرفت. مي‌گويند صبح به صبح ده‌ها نفر بودند ايستاده مقابل نانوايي«‌ابراهيم حلاج» تا نمايش روزانه ببينند و زيرلب بگويند«قدرت خدا» را ببين! مي‌ايستاند و زل مي‌زدند به تاچه‌هاي چند مني گندم كه ابراهيم برسردست مي‌گرفت و بر پشت بام نانوايي پرتاب مي‌كرد بي‌آن‌كه لازم باشد ديگر كارگران نانوايي، 3-4نفري چند پله‌ را نفس‌نفس‌زنان بروند كه تاچه‌اي ‌بالا برده، انبار پر از گندم سازند و قوت مردم حاصل آورند.

اما بعد از نماز مغرب، زورخانه شهر حالي ديگر داشت، چه اين‌بار به جاي ده‌ها، صدها نفر آمده بودند تا زورآزمايي «پهلوان حلاج» و سنگ‌هاي مرمرين را نظاره كنند. سنگ‌هايي كه هيچ كس را توان بلند كردنشان نبود. چون دولنگه در با ضخامتي قريب به يك وجب دست. سنگ‌هايي كه روی هم بيش از 40 حقه بزرگ (حدود 160 كيلوگرم) وزن داشتند و هيبت‌شان رعشه بر بازوان هر آن‌كس مي‌انداخت كه خيال بر سينه كشيدن را در ذهنش بياورد.

مي‌گويند پهلوان دراز مي‌كشد، سنگ‌ها را از دستگيره‌اي كه ميانشان تراشيده بودند دست مي‌گرفت، ابتدا به پهلوي راست مي‌غلطيد و دست چپ را با سنگ بالا مي‌آورد و آن‌گاه به چپ تا بازوان دست راست را گرم كند. مرشد در اين ميان مي‌شمارد: يكي و دوتا، سه تا و چهارتا...

صداي صلوات حاضران كه براي پنجاهمين بار بلند مي‌شد، پهلوان دو تخته را هم‌زمان به آهنگي موزون بالا و پايين مي‌برد، بي‌آنكه گوشه‌اي از آن‌ها به زمين برخورد كنند. اين‌بار شمارش از پنجاه بود تا يك و نواي بدون وقفه صلوات مردم كه پهلوانشان افتخارشان بود و نشانه سرافرازي ديارشان.

آن زمان پهلواني براي خودش رسم و راهي داشت. مثلا پهلواناني چون حلاج را مي‌توانستي ببيني كه در زورخانه ای  ديگر که سنگي غير از «سنگ‌هاي مرمرين» بر دست گرفته باشد، اما پهلواني ديگر نبود كه حاضر باشد خود و زور بازويش را با مرمرين‌هاي حلاج بيازمايد. چه، مشخص بود كار هركس نيست و اصلا پهلواني را با آنچه ما امروز «آزمون و خطا» مي‌ناميم، نسبتي نيست. همه مي‌دانستند تحمل آن بار و قبول آن فشار جز به بازوان پهلوان حلاج ميسر نيست و پس از او هم سنگ‌ها را بايد با حرمت و احترام گوشه زورخانه نگاه داشت تا يادآور زورمندي يكي از اهالي سرزمين ايران باشد. همين، نه بيش و نه كم.

***

اين روزها، سخن از مقابله با سنگ سنگين و بدقلقي چون «ترافيك» پايتخت كه پيش مي‌آيد، نمي‌دانيم چرا دوران پهلواني و بزرگي «حلاج» به ذهن مي‌رسد. رسم آن‌ها كه «آزمون و خطا» نمي‌كردند. رسم آن‌ها كه مي‌دانستند هر پهلواني را براي نرم كردن سنگي ساخته‌اند و كار هركس نيست ميان گود رفتن. دغدغه اعمال «مديريت واحد شهري» كه پيش مي‌آيد ياد اين مي‌افتيم كه چقدر بعضي هواي بلند كردن «سنگ‌هاي مرمرين» برشان داشته و پس از اين همه خطا باز راضي به سپردن كار نيستند. باز نمي‌خواهند بپذيرند كه  مديريت هم چون «پهلواني» راه دارد و رسمی براي خودش.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 4 بعد از ظهر |