
ميگويند، بلا و مصيبت آمده تا در خانه مردم! ميگويند، حال شهر خوب نيست و اين ره كه ميرويم، انتهايش به مصيبت است! ميگويند، آذر و دي ماه را بايد سياهماههاي تهران ناميد! ميگويند، تعطيلي مدارس و يك عزم ملي براي ايستادن برابر فاجعه، ضروري است و... بعضيها هم همه اينها را ميشنوند، سري تكان ميدهند و ميگويند: عجب روزگاري شده!
***
«حاجعلي» نام تازهاش بود ميان دوست و آشنا، در و همسايه. سفري يكساله به قصد زيارت خانه خدا، خلاصه يكي از بركاتش اين بود كه «كلعلي» را ديگر همه «حاجي» صدا ميكردند و به اين رسم همه پايبند بودند جز يكي كه هر از گاهي ميان جمع«كلعلي» ميخواندش و انگار آب يخ برسر تازهحاجي ميريخت.
«حاجعلي» چون اوضاع بدين منوال ديد، سفرهاي انداخت مفصل و رنگين تا به تدبيري اين عادت از سر دوست بيمبالاتش بياندازد. پس چون بر سر سفره نشستند و رفيق خوردن آغاز كرد، حاجعلي به خاطره گفتن از سفر پرداخت و هر از گاهي بيربط و با ربط بر عنوان«حاجي» پاي فشرد: «جانم برايت بگويد رفيق كه در مسير حجاز، جايي يكي سرش به كجاوه خورد و دهان باز كرد چنين! همسفران فرياد برآوردند كه حاجعلي از آن روغن عقرب بياور و چارهكن. چون چنين كردم باز ندا برآوردند كه خدا يك، در دنيا و صد، در آخرت تو را بدهد حاجعلي! يك جاي ديگر در مدينه كه مشغول قرائت و زيارت بودم، يكي بلند ندا برآورد كه سلامعليكم يا حاجعلي! خدا ميداند كه گمان بردم شماييد، همانجا نايبالزياره شدم... سوار كشتي بوديم كه 2نفر نزاعشان گرفت و مانده بود خون يكديگر بريزند، جماعت ندا دادند كه حاجعلي! بيا و واسطه شو، افتادم ميانه دعوا و ماجرا را ختم به خير ساختم، باز همه در گوش هم ميگفتند خدا خيرش دهاد حاج علي را، حاجي اين فتنه را خواباند. حاجعلي....»
خلاصه گفت و گفت و گفت تا رسيد به خاطرات مقابل در خانهشان: «همه اهل محل با قرابههاي گلاب آمدند و صلوات... يكصدا ميگفتند حاجعلي زيارت قبول، حجكممقبول حاجي، سعيكم مشكور حاجعلي... اما چشمت روز بد نبيند رفيق! كه چون پاي به منزل نهادم، مادر بچهها كه چشم در چشمم دوخت ناله برآورد؛ حاجعليجان... همين را فقط توانست بگويد و از حال رفت.
اينجاي ماجرا كه رسيد، ديگر خاموش شد تا تاثير سخن را بر رفيقش ببيند، رفيق كه سفره را روفته، همانطور كه دست با فرشهاي دستباف حاجي تميز ميكرد، سري تكان داد و گفت: «عجب سرگذشتي داشتي، كلعلي»!
***
9سال گذشته از بيستمين قرن، همان زمان كه آدمي گمان ميبرد، بلا و مصيبتي نيست كه مهار نشده باشد و تازه سختترينشان چون HIV هم به پشتوانه اين ذهن جستوجوگر در سراشيبي افتاده، ناگهان قائلهاي در گوشه دنيا به نام H1N1 راه افتاده و به چشم برهمزدني عالم را زمينگير ميكند. اين درس روزگار است انگار براي آدمي تا از خاطر نبرد هميشه نميتوان سرنوشت را از سر، نوشت. گاهي سرنوشت چنان نوشته ميشود، قاطع و سريع كه در خيال هم نميگنجد. منتها قربانيان اين تقدير محتوم را خودمانيم كه انتخاب ميكنيم، كم يا زيادش ديگر به تدبير ما معين ميشود نه به تقدير مطلق. چنين است كه وقتي هر هفته خبر از مبتلا شدن هزاران هموطن به اين بلاي كشنده را روايت ميكني، وقتي تلاش شبانهروزي و گسترده در بسياري از نقاط دنيا براي مواجهه با اين شرايط را حكايت ميكني، وقتي ميبيني كه اينجا گاه، هنوز اندرخم اختلاف فلان سازمان و بهمان وزارتخانه براي متولي شدن و نشدنيم، ياد آن رفيقمان ميافتيم كه بعد از تمام ذكر مصيبتها، پرت از ماجراي سري تكان داده و ميگويد: عجب سرگذشتي داشتي كلعلي!





