حكايت غريبي است، حكايت «نامآوران» و «بدنامها» در اين سرزمين كهن. كه روزگار گاه يكي را كه نبايد، ميدهد« صدناز و نعمت» و آن يكي را كه بايد، ميدهد«قرص جويي، آغشته با خون»؛ در اين سرزمين كهن!
داستان مشهوري است؛ داستان آن كودكان كه بر سر تقسيم گردو، روي به نصرالدين دانا آورده و گفتند: ملا، تو بيا ميان ما قضاوت كن. ميگويند 3نفر بودند و به قدر انگشتان 2دست گردو. ملا گفت ميخواهيد به حكم انسانها قضاوت كنم يا به سبك طبيعت و آفرينش. كودكان پاسخ دادند: خوب حتما به شيوه آسماني بهتر است، چه ما همه ميدانيم حكمت اين جهان بسيار عميقتر از حكم و حكومت انسانهاست. ملا چون اين سخن شنيد اولي را 5گردو داد، به دومي يك دانه و سومي را هم از اين تقسيم نصيبي بهجز دوكشيده آبدار و يك پسگردني محكم نبود! پرسيدند آخر اين چه وضع تقسيم بود، ملا؟ تو كه گفتي زميني حكم نخواهي كرد؟ ملا پاسخ داد؛ مگر در قاموس طبيعت جز اين است؟«مگر جز اين است كه يكي را ميدهد صدناز و نعمت و ديگري را قرص جويي آغشته با خون»؟ اين سخن، آنجا درس شد. درسي كه تا به امروز آدمها بايد پايش بنشينند و حكمتاش را بياموزند.
***
حكايت پهلوان شعبان هم از اين دست حكايتهاي غريب است كه گفتيم. هم او كه وقتي كوچهبهكوچه و شهربهشهر ميگشت، آدمهارا جز شرح زورمندي و يگانگياش سخني نبود. كه همه نيك ميدانستند نه چنين كه از ظاهرش برميآيد، حتي سري هم ميان رجال زمان دارد و بر احوال مملكت موثر است. عوامالناس هم كه هيچگاه كم نبوده و نخواهند بود؛ چون روزنامهها مينوشتند كه در امجديه هنرنمايي ميكند و ميلهاي معروف بالاي سر ميبرد، گروهگروه راه ميافتادند تا برايش كف بزنند و حضي هم ببرند.
آنها كه ديدهاند، ميگويند ميلهاي شعبان را هيچ نمونه ديگر نبود. هر كدام به قاعده اندام نوجواني پرگوشت و عضله! اول به سختي بلندشان ميكرد، آنگاه با مشقت مقابل سينه ميبرد و به صداي ضرب و زنگ مرشد بر سر ميگرفت تا هزاران نفر آدم نيمخيز شده را ناگهان به هوا بلند كند و غريو شادي امجديه را تا حد انفجار پر احساس سازد. شعبان، همان است كه چند سال بعد، مردم؛ همهشان« بيمخ» لقباش دادند تا جبران مافات آن روزهايي را كرده باشند كه بزرگ ميپنداشتندش و گرامي!
هم او كه ميگويند يكي از نوچهها، يكبار از سر ناداني و شايد هم دانايي؛ ميلهاي معروفش را با يك دست و دوانگشت، ميانه برنامه از زمين برداشت تا به جايش زنجير دست«پهلوان شعبان»! بدهد. نتيجه هم مشخص بود. همه دانستند كه اين ميلها توخالياند و آن قيافهها كه «بيمخ» به هنگام بلندكردنشان نشان ميدهد جز نمايش نيست!
![]()
***
حكايت« نامآوردن» و «بينامها» در اين سرزمين كهن، اما غريبتر از آن است كه گفتيم. چنان كه همين «بيمخ» تا بيستوچند سال پس از فرارش، در نعمت و ناز روزگار گذراند و آنطور كه در مصاحبه واپسيناش آورده تنها غماش دوري از وطن بود. غمي كه معلوم نيست واقعا برايش دلآزار هم بود يا نه. كه اگر دلي وجود داشت، پس آن همه عربدهكشي و چوبزني و قمهچرخاني را چگونه ميتوان توجيه كرد؟!
خلاصه يكي آنچنان در ناز و نعمت مرد و يكي هم شد «فلاني» كه چون پس از عمري مردمداري و انساندوستي، چند سال قبل تكهاي از وجود فرزندش، دخترش، دچار بلا گشت، تكهاي به اندازه يك مشت بسته دست، آواره كوي و برزن بود تا سرمايهاي به كف آرد و پدر بچهمرده نشود! حالا چند سالي هست كه در غربت كارگري ميكند، گوشت كبابي مقابل مشتريها ميگذارد تا دخترش زنده بماند! پهلوان ما، هم او كه نه اهل مردمآزاري بود و نه بازيگر؛ دارد حمالي ميكند نيمه ديگر روز. حمالي«ديگران» را! جالب اينجاست كه او هم، 4،3 سال پيش كه به اتفاقي يكي از اهالي رسانه يافته بودش، گفته بود ديگر تنها غمام دوري از وطن است و اگر نه همين كه به مدد دستگاه و طبيب چيرهدست، دخترم زنده مانده، بزرگترين آرزويم برآورده شده. گفته بود: دلم تنگ شده و همه هم باور كردند، كه اگر دلي وجود نداشت پس آن همه تواضع و محبت و سلامت نفس را كجا ميشد كنار هم جمع كرد؟ راستي مديون كرده بود اگر روزي نام و نشاناش را براي مردم يادآور شويم و داستانش را كامل افشا كنيم؛ كه نكرديم.
***
چنين است كه ميگوييم داستان«نامآوران» و «بدنامها» در اين سرزمين غريب است و عجيب! انگار در تقدير آنها كه دل در گرو مردم دارند، جز بلا و رنج نوشته نشده و به عكس آنان كه از قلب و روح مردم سهمي نبردهاند را هيچگاه بنا نيست كه در معرض امتحان و سنجش ببينيم! ياللعجب از اين دست طرار و پيچيده روزگار كه باز يادآورمان ميكند آنكه مقربتر است را جز«جامبلا» دستاوردي نيست از اين رقابت نابرابر!
*مندرج در تماشاگر(مجله ورزشی همشهری ) ۱۱ آذر ۸۸









